تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

بررسی موسیقی  مورد علاقه نسل سوم و چهارم

از زیر زمین تا روی زمین در اشغال Teenager ها

فواد شمس

منتشره در مجله روان شناسی و جامعه

"دختر خانوم شصت و هشتی، چرا رفتی دوباره برگشتی"* شایداین تک بیت از یک ترانه ی معروف که  این روز ها در هر کجا از مهمانی ها گرفته تا تاکسی و ماشین و در تنهایی های پای کامپیوتر، اینترنت و ....   مهمان خوانده و نا خوانده ما است.  جان مایه تمامی آن چیزی است که در مورد موسیقی که نسل سوم و چهارم کنونی یا به قول فرنگی ها teenager های جامعه مای گوش می دهند، باشد.

بچه های متولد "سال 68" به بعد  و  که در میان سبک زندگی  پدران و ماردان خود و سبک زندگی نوین کنونی شان در "رفت و برگشت" هستند. بچه هایی که به خیال خیلی ها سرگردان هستند. این سرگردانی و حیران بودن و در رفت و آمد بودن شان نیز در موسیقی که گوش می دهند تبلور یافته است.   موسیقی که شاید به خیال ما شکل مبتذلی از همان موسیقی های معروف به "شیش و هشتی" سابق خودمان باشد. اما در واقع بیان کننده ی یک دنیای تازه است که این نسل برای خود در نظر گرفته است.

Teenager ها   همیشه عاصی هستند. همیشه می خواهند بر خلاف جریان  شنا کنند.  در نیتجه شاید کمتر سعی کنند به صورت رسمی و علنی و به قول معروف " روی زمینی"  این عصیان خود را نشان دهند.  موسیقی یک راه نشان دادن این عصیان است . این  موسیقی که روزگاری در زیر زمین نشو نمو کرد اکنون به  صورت خیلی فراگیر به روی زمین هجوم آورده است. اگر  روزگاری این teenager های شاکی و ناراضی با هدفون هایی در گوش در زمانی که اسکیت بازی می کردند، دوچرخه سوار می شدند، در خیابان قدم می زدند  و یا در گوشه اتاق پای کامپیوتر نشسته بودند به موسیقی مورد علاقه شان که قطعا  با آن چیزی که پدران و مادران شان و یا حتی خواهران و برادران بزرگترشان می پسندید، متفاوت بود گوش می دادند. امروز به صراحت در  مجامع عمومی در خیابان ها، در مهمانی ها و هر کجای دیگر با صدای بلند آن موسیقی را پخش می کنند و  لذت عمومی کردن این عصیان شان را در شکل موسیقیایی می چشند.

این Teenager ها بر خلاف نسل گذشته شان تنها  مصرف کننده ی این موسیقی نیستند. این ها فارغ تر از آن هستند که به فکر طی کردن رده های "استادی - شاگردی" و غیره برای رسیدن به جایگاه خوانندگی باشند.  این ها خود هم شنونده و در عین حال تولید کننده ی این موسیقی هستند. رابطه ی این نسل با موسیقی بر خلاف نسل های گذشته یک رابطه منفعل و یک طرفه ، به عنوان مصرف کننده ی صرف نیست . اینان عاصی تر از آن هستند که در محضر "اساتید موسیقی" مقامات  و گوشه های بیاموزند. صرفا با یک برنامه  ساده کامپیوتری و چند بیت شعر ساده که برگرفته از زندگی روزمره شان است به" سرعت" (این اکسیر واقعی موسیقی Teenagerها) به تولید موسیقی می پردازند. اینان همچون دیگر عرصه های زندگی شان چندان به قید و بند ها مرسوم پایبند نیستند.   روزگاری شاید می توانستیم به این سبک موسیقی "زیر زمینی" بگوییم. اما اکنون این موسیقی آن چنان نسل سوم و چهارم جامعه ما را فرا گرفته است که سرتاسر روی زمین را هم به اشغال خود در آورده است. این سبک موسیقی مدتی است از زیرزمین‌های شهر خارج شده و این‌روزها فراوان در تاکسی‌ها و دستگاه‌های همراه پخش‌کننده موسیقی (مانند ام‌پی‌تری‌پلیرها و تلفن‌های همراه) شنیده می‌شود. 
هر چند از طرف جریان‌های رسمی این نوع موسیقی به رسمیت شناخته نمی‌شود و پیرو آن سهمی در رسانه‌های کشور ندارد، اما گسترش تعداد وبلاگ‌ها و سایت‌های مربوط به این موسیقی و انعکاس اخبار مربوط به زیرزمینی‌ها در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور (یعنی شبکه‌های ماهواره‌ای و رادیوهای فارسی‌زبان خارجی) را می‌توان از نشانه‌های اقبال عمومی به‌ویژه در قشر جوان نسبت به این نوع موسیقی دانست. 
این اقبال عمومی در چند سال گذشته به اوج خود رسیده و عجیب نیست که به کمک تکنولوژی‌های جدید ارتباطی حالا در دورافتاده‌ترین مناطق کشور هم جدیدترین آهنگ‌های موسیقی رپ و راک و.... نه تنها شنیده که تولید هم می‌شود.

به نظر می‌رسد این سبک موسیقی  به شکلی که در جامعه ما رواج پیدا کرده است یک شکل و سبک جدید موسیقی نیست که از جنبه هنری و ارزش‌های موسیقایی مورد بررسی قرار گیرد، بلکه بیشتر یک پدیده فرهنگی-اجتماعی است و برای بررسی آن باید به سراغ حوزه علوم اجتماعی برویم. در واقع موسیقی Teenager ها   بیشتر از آنکه هنر باشد، رسانه است.  نسل که همیشه دیده نشده است.  نسلی که حتی انکار شده است می خواهد به وسیله ی یک رسانه دیده شود و صدایش شنیده شود.  

در بررسی این سبک موسیقی  نکته کلیدی اهمیت سادگی در تولید و انتشار موسیقی است و نه محتوای محصولات تولید شده.  
اما سبک این نوع موسیقی نیز نباید نادیده گرفته شود.  این موسیقی برای همه است. بدین معنا که همراه شدن تکنولوژی‌های جدید ارتباطی با موسیقی  امکان تولید و انتشار موسیقی برای غیرمتخصصان و شهروندان عادی را فراهم کرده است. در این شرایط جوانان علاقه‌مند به موسیقی به تهیه آلبوم‌ها و تک‌آهنگ‌های خانگی دست می‌زنند.

اما تمام این جوانان یک هدف واحد ندارند، برخی جوانان به شرایط اجتماعی و سیاسی کشور معترض هستند و این اعتراض را در قالب ترانه‌های‌شان منعکس می‌کنند. دسته ‌دیگری در بخش عمده‌ای از زندگی روزانه‌شان به شرکت در پارتی و گذراندن اوقات با دوستان فکر می‌کنند و از این رو ترانه‌های‌شان بازتاب همین طرز فکر است. گروه دیگری از جوانان دل‌بسته تعلقات ملی یا مذهبی هستند و برای دفاع از این ارزش‌ها موسیقی تولید می‌کنند. ان گوناگونی را می توانید با یک  تجربه ساده در یابید. به لیست موزیک های موجود در دستگاه پخش ام پی تری  یکی از این Teenager ها  که نگاه بیاندازی، انواع موزیک ها با تم های مختلف با مفاهیم مختلف با سبک های مختلف را در آن می توانید مشاهده کنید. این است که نشان دهنده روح سرگردان و عصیان گر این نسل است که گویا قرار است در همه چیز دخالت کند در عین ان که به همه چیز بی تفاوت است.

نسلی که حتی نوحه های عزاداری  اش از سبکی نیست که برای ما و  بخش قدیمی تر و سنتی تر جامعه ی ما آشنا است. نسلی که حتی  برای سرود های عزاداری اش نیز سعی می کند تم و سبک مدرن تر و شور انگیز تری را انتخاب کند.  این نسل با پدران و مادران خود آن چنان جنگیده است که موسیقی مورد علاقه اش را به زور و با پا فشاری از زیر زمین به روی زمین آورده است.  این واقعیت را  به سادگی می توانید در خودرو های خانوادگی  درک کنید. اگر دیروز این Teenager  در صندلی عقب ماشین با یک هدفون در گوش می نشست و کاری به موسیقی که  از دستگاه پخش خودرو  پخش می شد، نداشت. امروز پدر و مادر باید در خودرویی بنشینند که موزیک مورد علاقه   Teenager  پخش می شود.

این نسل عاصی خودش را و سبک زندگی اش را  و  از جمله موسیقی اش را با پافشاری مثال زدنی اش به کل جامعه تحمیل کرده است. این نسل  با موسیقی اش در خیابان ها و مجامع عمومی فریاد می کشد که می خواهد یک " شصت و هشتی" باشد و  می خواهد" در رفت و برگشت" باشد.  نمی خواهد در یک جا ساکن بماند. این نسل امروز موسیقی اش را حتی بدون تائید مراکز رسمی و بدون تائید بزرگتر ها  از زیر زمین به روی زمین آورده است فردا قطعا پا را فراتر خواهد گذارد و کل سبک زندگی را علنی می کند.  

* برگرفته از آهنگ "موشول اینا کجایند" کاری از ساسی مانکن یکی از محبوب ترین خوانندگان teenager ها ی امروزی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:56  توسط فواد شمس  | 

بهترین شغل دنیا داشتن ددی(پدر) پولداره...* 

فواد شمس

منتشر شده در مجله روانشناسی و جامعه

در همین ابتدا باید به صراحت بگویم، متاسفانه تمام تصور ما از teenager ها  آن دسته  شان هستند که از پارک وی به بالا  زندگی می کنند. یا در ایران زمین و مجتمع گلستان پرسه می زنند. باز هم به صراحت بگویم این دسته  اتفاقن اقلیت هستند. اما اقلیتی که همیشه  جای اکثریت دیده شده اند،  تا آن جایی که حتی خود اکثریت teenager ها   نیز سعی می کنند برای دیده شدن و وجود داشتن   خود را شبیه بچه پول دار ها بکنند.

teenager ها    نسلی هستند که بر خلاف نسل های پیشین خود خیلی چیز ها برای دیگر ارزش ندارد.  تمام پدیده ها برای آنان  از آسمان به زمین آمده است. تمام امور قدسی برای شان عرفی شده است. در قاموس این نسل " هر آنچه که سخت و استوار است ناگهان دود می شود به هوا می رود". این نسل ارزش های گذشتگان ش را دود شده و به هوا رفته می بیند و برای خود ارزش های نوینی تعریف کرده است. در این بین  ارزشمند ترین ارزش ها و محور و تسمه اتصال این نسل به زندگی " پول" است.

تصور این نسل از پول در آوردن نیز با نسل های گذشته اش  متفاوت است. اگر در گذشته "عرق ریختن" برای کسب پول نه تنها ارزش که یک امر بدیهی بود. اکنون پول بدون عرق ریختن در آوردن برای teenager ها   ارزش است.  برای همین دیگر در بین این نسل بر خلاف گذشتگان اش در این سن و سال "کویت ، دبی و ژاپن " رفتن برای کسب در آمد آرمان و آرزو نیست. اکنون  teenager ها   پای اینترنت در جهان مجازی در گلد کوئست و فارکس و...  دنبال کسل مال و منان بدون زحمت و بدون عرق ریختن هستند.

البته هستند کسانی هم که حتی زحمت خیال بافی های  های طلایی گلد کوئستی  را نیز به خود نمی دهند چون انان به واقع "بهترین شغل دنیا " را که همانا داشتن "پدر پولدار" است را دارند.

اما این حکایت تمام teenager ها نیست.  این حکایت همان اقلیتی است که به خاطر دسترسی به منابع اطلاع رسانی بیشتر دیده شده است. اقلیتی که  به خاطر تحمیل هژمونی سبک زندگی اش اکثریت را نیز دنباله روی خود کرده است. اما اکثریت teenager ها   از "پول" فقط رویایی دست نیافتنی مد نظر دارند.  شاید آنان تحت تاثیر هژمونی سبک هم سن و سال های خوشبخت ترشان که دارای " ددی پولدار" هستند، قرار گفته و تیپ و قیافه ی ظاهری شان  به "بچه پولدار " ها بخوردو در ایران زمین و گلستان و پیاده رو های چهار راه پارک وی به تجریش قدم بزنند. اما  شب به شب به خانه های چند ده متری شان در جوادیه، نازی آباد، افسریه، نظام آباد و... بر می گردند تا شاید در رویا های شبانه ی خود روزگاری در پناه یک "ددی پولدار" که لزوما قرار نیست پدر  خونی شان باشد قرار بگیرند.

اکثریت teenager ها    پائین شهری برای دیده شدن مجبورند بالاشهری جلوه کنند. این افراد افق بلند مدتی برای تغییر جایگاه اجتماعی و طبقاتی خود متصور نیستند.  از آن بدتر افقی برای تغییر این مناسبات نا برابر نیز متصور نیستند. در نتیجه صرفا می خواهند در "لحظه" خوش باشند. در "لحظه" خود را همرنگ جماعت کنند. شاید برای آن حاضر باشند به هر نا هنجاری اجتماعی نیز تن بدهند که یک دست لباس شیک و به قول teenager ها  ی امروزی ""مارک دار " هم بخرند. شاید برای رسیدن به این هدف ضبط ماشین بچه پولدار بغل دستی خودشان را نیز بدزدند. متاسفانه واقعیت آن چنان سیاه است که شاید بیان اش اندکی نور بر این سیاهی بتاباند. حقایقی از این دست که   شاید یک teenager  دختر پائین شهری  به قیمت پوشیدن یک لباس زیبا، چند قلم لوازم آرایش و رفتن به یک رستوران بالا شهری حتی حاضر باشد "تن " اش را نیز به عرصه ی فروش بگذارد.

این teenager ها   نادیده گرفته شده ترین اقشار جامعه ما و حاشیه ترین شان هستند. نمود هایی از شورش های آنان بر ضد کل متن در جامعه به اشکال گوناگون بروز ناهنجاری های فردی و اجتماعی دیده می شود. این teenager ها   بی افق هستند بی آینده و بی آرمان و همین ها زنگ خطر های بزرگی برای آینده جامعه ای است که قرار است آینده سازان اش این افراد باشند. افرادی که به خاطر نداشتن " بهترین شغل دنیا" از داشتن یک آینده معمولی و داشتن  شغل، تحصیلات، آموزش، رفاه، بهداشت ، مسکن، تشکیل خانواده و.... محروم مانده اند. باید هر لحظه  منتظرشان ماند که روزگاری شاید نه چندان دور بر ضد تمام " ددی (پدر) های پولدار "  بشورند.  

* برگرفته از یکی از ترانه های گروه کیوسک از گروه های محبوب این روز های teenager ها 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:54  توسط فواد شمس  | 

هانا می خواست خوانده شود اما هیچ کس جز مایکل او را نخواند. جوهره ی فیلمThe reader همین نکته است.

خوادن و خوانده شدن در این فیلم مرزی است بین رمان خوانی و سکس کردن! هانا با سکس بدن مایکل را می خواند و مایکل برایش کتاب می خواند.  اما در این بین هانا لذتی که از خواندن و خوانده شدن می برد به مراتب از لذتی که مایکل نوجوان از سکس با یک زن زیبا و جا افتاده می برد، فراتر بود. هانا با خواندن و خوانده شدن ارگاسم می شد.

انی فیلم داستان  انسان هایی است  که در عین حالی که خود جزئی از سیستم جنایتکار هستند، در همان حال قربانی آن سیستم نیز هستند. در کنار آن قربانیانی که روزگاری خواهان ترحم بودند اکنون نمی بخشند. در اینجا تنها یک امر نجات دهنده و البته انرژی دهنده است "عشق"  عشق یک نوجوان به  یک زن و یا عشق یک زن به "خواندن"و دانستن.  عشقی که می خواند و خوانده می شود. عشقی که می بخشد و بخشیده می شود.

خواننده ( the Reader ) به کارگردانی Stephen Daldry و نویسندگی David Hare می باشد که بر اساس رمان Bernhard Schlink نوشته شده است . کتاب Bernhard Schlink رمانی زیبا و مستقل و یکپارچه است . داستان عشق  پسری نوجوان به زنی جا افتاده. علاقه یک پسر نوجوان Michael Berg به یک خانم میانسال Hanna Schmitz که تاثیری ژرف در آینده پسر ایجاد می کند.

هانا در سرتاسر این فیلم  شرمسار است. نه از کار هایی که مجبور بوده است، انجام دهد. هانا از این شرمسار نیست که با اس اس همکاری کرده است.او در دادگاه  با صراحت  به همکاری ا اساس اعتراف میکند.  او مجبور بوده است محافظ باشد. او مثل تک تک آدم هایی که با یک سیستم جنایتکار مثل آلمان نازی همکاری می کردند، مجبور بوده است و از این بابت خود را گناه کار نمی داند و مستحق مجازات نمی بیند.   او حتی دادگاه را به چالش می کشد.

نکته طلایی فیلم جایی است که هانا خود را به خاطر بی سوادی  و به خاطر ناتوانی در "خواندن" مقصر می داند و مجازاتی معادل یک عمر زندگی را به جان می خرد.  البته هانا قبلاز این که قربانی نا توانی در "خواندن"باشد. قربانی " خوانده نشدن"  است. اگر یک جامعه وی را می خواند و درک می کرد شاید او هیچ گاه  بی سواد و بی کار و بی پناه نمی شد تا مجبور باشد برود با اس اس همکاری کند. اما هانا از  خودش   شرمسار است. همین حس سرخ شرم است که به وی انرژی می دهد. در کنار عشق جاودان مایکل! عشقی که در قالب کاست ها دیوار زندان را می شکافت و اراده ی قوی هانا که تصمیم می گیرد خواندن را بیاموزد.

او که خود قربانی سیستم است اکنون با خواندن می خواهد جبران کند. اما ...تکه پایانی فیلم نشان می دهد که تنفر قدرتی فراتر از عشق دارد. زن یهودی که در کودکی اش یکی از زندانیانی بوده که هانا صندوقچه گنج هایش را دزدیده است، حاضر نمی شود هانا را ببخشد. او تنها صندوقچه اش را باز پس می گیرد.

 فیلم نشان می دهد که یک سیستم جنایتکار تا کجا می تواند قربانی بگیرد.  تا کجا نفرت را و حس انتقام را در آدم ها نهادینه کند. در مقابل اما خواندن تنها راه رهایی انسان است. راهی که با آن می توان حتی عشق بازی کرد. خواندن بدن زن و خواندن کتاب به یک حد لذت بخش است. خواندن تنها خواندن کلمات  یک کتاب در زمان رمان خوانی نیست. خواندن می تواند  بوسیدن جای جای بدن یک زن در زمان سکس کردن  باشد. 

  هانا اما در نهایت تسلیم شرمساری و حس گناه خودش شد. هانا نیز خود را نبخشید چون در هراس بود که در بیرون از چاردیواری زندان که تنها مایکل با کاست هایش و کتاب های رمانش در آن رخنه کرده بود، آیا آدم های دیگر می توانستند وی را بخوانند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:14  توسط فواد شمس  | 

تحلیلی کوتاه بر تظاهرات 6 مهر 88 دانشگاه تهران

جنبش دانشجویی بی پدر شد

جنبش دانشجویی ایران از 6 مهر سال 88 بی پدر شد.  این  واقعه خوش آیند را باید به تک تک  دانشجویان ایرانی و کنش گران  فعال در این جنبش تبریک  گفت. 

جنبش دانشجویی ایران بعد از یک کشاکش درد آور پدران و قیمان خود را کشت. این جنبش بی پدر شده است و از همین جا است که آغاز رهایی خود و جامعه خود را نوید می دهد.

تظاهرات 6 مهر  سال 88 در دانشگاه تهران تجربه ای متفاوت بود. تجربه ای شیرین از بی پدر شدن و رها شدن یک جنبش. تظاهراتی که در آن هیچ سردسته ای نیست. هیچ بیانیه ای خوانده نمی شود. هیچ گروه و دسته ی دانشجویی با گروه و دسته ی دانشجویی دیگری برای  پدر خواندگی جنبش یا بخوانید ( تجاوز به  رحم جنبش) رقابت نمی کند. هیچ فعال دانشجویی با بی بی سی و صدای آمریکا مصاحبه نمی کنند. این شاهدان عینی بی چهره هستند که  واقعیت را آن گونه که واقعا است انتقال می دهند نه آن گونه که پدرخواندگان جنبش در رسانه ها می خواهند.  دفتر تحکیم و انجمن های اسلامی وجود ندارند حتی در حد یک شبح!

  شعار ها  از قبل تصویب نشده  است. شعار ها حتی تایید نشده است. شعار ها حتی از قبل ساخته نشده اند. شعار ها در همان لحظه ساخته می شوند  فریاد زده می شوند و با تکرار جمعیت به تصویب می رسد. شعار ها نه از تریبون به دستان صف های جلو که از بی تریبون های وسط جمعیت درست از دل جمعیت از دهان کسی که ناشناخته است و می خواهد نا شناخته بماند و می خواهد همیشه فرزند مادر جنبش باشد  و نمی خواهد پدر شود نمی خواهد در صف اول بایستد  و تریبون به دست گیرد،  بیرون می آید. این شعار ها  با تکرار از دهان صد ها نفر دیگر چون او مورد تایید قرار می گیرد. و تبدیل به شعار جنبش می شود.

این جنبش بی پدر شده است و از همین جا است که رها شده است. پدر سالاری و مرد سالاری در این جنبش مرده است.   این جنبش زنانه تر از همیشه است. به جرات می توان گفت 70 تا 80 درصد شرکت کنندگان در تظاهرات 6 مهر  را دختران جوان  تشکیل می دادند. دخترانی که نه تنها زیبا و شیک پوش بودند بلکه جسور بودند. دخترانی که دیروز  از دیوار راست خانه شان بدون هراس از پدرشان  بالا می رفتند. امروز  از نرده های سبز دانشگاه بدون هراس از پلیس ها بالا می رفتند! این دختران پدر های خود را در خانه کشته اند اکنون در دانشگاه و خیابان پدر های تحمیلی دیگر را می کشتند.

این جنبش بی پدر تر از همیشه است. نه دفتر تحکیم وحدت نه هیچ شبه گروه و شبه دسته ی دانشجویی دیگری  روز 6 مهر نبود تا به دانشجویان" رهنمود" دهد. این  دانشجویان بی چهره و عادی   که در خانه هایشان حرف پدرشان را گوش نمی دهند. در دانشگاه و در خیابان ها حرف هیچ پدر دیگری حتی از نوع "دلسوزش" را هم گوش نمی دهند.   6 مهر روز مرگ تمام پدر های خودخوانده ی جنبش بود.

این جنبش رهایی بخش است. چون خود را به مثابه ی یک "ظرف  تهی رهاننده" معنا کرده است. سایه ی هیچ پدری بالای سر این جنبش نیست. دختران جوان   بدنه ی اصلی این جنبش هستند و البته پسران جوانی که نمی خواهند به معنای مرسوم و سنتی  در آینده نقش "مرد- پدر" بازی کنند. 

 

پی نوشت:  آرمان امیری عزیز نقدی بر مطلبم با عنوان " بر گور خود نرقصیم" نوشته است. 

آرمان در این مطلب در یک مقدمه چینی  به نظر من غیر منصفانه و تا حدی غیر واقعی دست به نادیده گرفتن بخش عظیمی از تاریخ جنبش دانشجویی ایران زده است.  وی تنها گوشه ی بسیار کوچکو البته به نظر شخص من سیاهی از  تاریخ این جنبش را  به جای کلیت در خشان  آن جا زده است.  انجمن های اسلامی  درست است که ۶۰ سال سابقه فعالیت دارند اما در این ۶۰ سال تنها بخشی آن هم نه چندان پر اهمیت از جنبشی بوده است که   بسیار متنوع تر و رادیکال تر از چارچوب های تنگ  انجمن های اسلامی  بوده اند. تنها نقطه ای که انجمن های اسلامی نقش بسیار مهمی بازی کردند روزگاری   بود که بازوی سرکوب دیگر گرایشات دانشجویی در دانشگاه بودند. چه در دهه ۶۰ چه در دهه ۷۰ به انحای مختلف دیگر گرایشات را سرکوب و منکوب کردند.   در مورد این بخش تاریخی بحث مفصل است. اما  امیدوارم  نویسنده مطلب صرفا به خاطر بهره برداری سیاسی بخش بزرگ و اصلی تاریخ جنبش دانشجویی را  نادیده گرفته باشد نه آن که واقعا باورمند باشد که  در ۶۰ سال گذشته تنها  انجمن اسلامی  ها در دانشگاه فعال بوده اند. البته گویا آرمان امیری به عنوان یکی از کسانی که خود را روزگاری جز کاندیدا های  پدر خواندگی جنبش می دیده اکنون این رویا را بر باد رفته دیده است و سعی دارد ابهت پدرانه گذشته را بار دیگر احیا کند. اما غافل از ان است که اکنون جز یک کاریکاتور پاره پاره از آن " مجمع بزرگ پدران  بی سر پرست" چیزی به نام دفتر تحکیم باقی نمانده است.

اما بحث اصلی آرمان را در این جا به ۲ بخش عمده تقسیم می کنم و پاسخ می دهم : الف)  نحوه ی تشکل یابی ب) برداشت آنارشیستی من از آزادی

۱-  هر  شهروندی که در یک جامعه ی انسانی زندگی می کند با تشکل سازی موافق است. حتی همان احمدی نژادش هم با تشکل مخالفتی ندارد. بلکه جنس و ساختار تشکلات است که جای بحث دارد. تشکل از نظر احمدی نژاد   همان تشکلات شبه نظامی درون دانشگاه  است . تشکل های مورد نظر آقای امیری نیز از جنس تشکل های متعارف هر نظم (سرمایه دارانه - پدر سالار) است که ساختار هرمی داشته باشند و به قول خودش " جامعه را اندام وار " کند. اما تشکل یابی از نظر من  این گونه نیست. تشکل یابی یک فعالیت جمعی  آزادانه و  آگاهانه  است که انسان ها به صورت موقت و داوطلبانه بر سر یک سری خواست های مشخص نیروی  جمعی خودشان را تشکیل می دهند. در این نوع تشکل یابی هیچ امتیاز ویژه ای برای هیچ کدام از اعضا وجود ندارد. نمایندگی صرفا سخنگویی خواست جمع است نه هماهنگ کننده و رئیس و مرئوس این داستان هایی که در تمامی تشکل های مرسوم نظم سرمایه داری وجود دارد. به تبع آن در انجمن اسلامی ها و دیگر گروه های دانشجویی این چند وقته وجود داشته است. البته در مورد شکل تشکل یابی بحث مفصل است. صرفا خواستم تذکر بدهم من با اصل تشکل یابی   مخالفتی ندارم بلکه مسئله بر سر ساختار آن است. اما  قرار نیست ما چیزی را بازسازی کنیم. قرار است که ما همه چیز را از بنیان خراب کنیم تا از نو و از دوباره بسازیم.

۲- اگر رهایی از هر قید و بند و چارچوبی اسم اش آنارشیست است من اعتراف می کنم که آنارشیست هستم . این لفظ را هم برخلاف ادبیات رسمی و مرسوم  که نشات گرفته از تفکرات صدا و سیمایی است یک فحش سیاسی نمی دانم. در نتیجه زیاد هم نمی خواهم از این به اصطلاح اتهام آقای آرمان امیری تبری بجوییم. اما   بحث اصلی این است که جنبش کنونی جاری جامعه ی ایران  برای رهایی از هر قید و بندی است نه صرفا تغییرات جزئی و سطحی در هرم بالایی   قدرتُ یعین من فکر نمی کنم همین الان اگر موسوی و کروبی کل قدرت سیاسی را بگیرند مردم بروند در خانه های شان بشینند و همه چیز گل و بلبل بشود. تازه ان زمان که قدرت سیاسی دچار شکاف جدی تر  شود کار ما اغاز شده است. ما هنوز جنبش مان را جدی جدی اغاز نکرده ایم.  بحث من فرا تر از  رسیدن به یک جامعه نورمال سرمایه داری و دموکراسی غربی است! در نتیجه زیاد در این جا با آقای امیری  بحث و جدلی ندارم. چون احتمالا ایشان به همین اندک رضایت خواهند  داد و در ان زمان جز حافظان نظم موجود م شوند در نتیجه همان زمان جدی تر با ایشان بحث می کنیم. فعلا بحثی نیست.   تنها تذکر  می دهم که دقیقا خواست من  ایجاد یک جامعه ای  است که در واقع همان " ظرف تهی رهاننده" باشد. یعنی هر انسانی به صرف انسان بودن اش بتواند رهایی خویش را معنا کند. این خواست به همان نسبت که احتمالا برای همه شما گنگ  است برای من هم گنگ و  اما بسیار کلی و آرمانی است و  همین گنگ بودن و آرمانی بودن اش  است که انرژی هر نوع فعالیت رهایی بخش را به ما اعطا می کند.

در اخر از آرمان عزیز بابت توجه اش به مطلبم تشکر می کنم و امید وارم برداشت درست تری از بحثم کرده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:45  توسط فواد شمس  | 

فیلم  Quills  یک روایت ساده در عین حال پیچیده از  امیال اصلی انسان است. میل طبیعی انسان به سکس و خشونت و رابطه این دو با هم و البته در کنار آن میل به اشتراک گذاردن خود با دیگری  که بر آن می توان نام عشق گذاشت.

مارکی دوساد که در این فیلم به نام مارکئوس خوانده می شود. روشنفکر و نویسنده ی آوانگارد فرانسوی است که این امیال طبیعی و انسانی را به شکلی زیبا و فریبنده به صورت کلمات در می آورد. اما  خشونت غیر طبیعی و سیستماتیک شده در شکل  دیوانه خانه، کلیسا و علم  پزشکی سرمایه دارانه  وی را محدود می کنند. آن هم به خشون ت آمیز ترین شکل ممکن.

در این جا دیوانگان نمادی از کسانی اند که به این نظم خشونت آمیز تن نداده اند و هنوز در خشونت  طبیعی و انسانی شان غوطه ور هستند.

مارکئوس از عشق و سکس و خشونت معطوف به  سکس می نویسد و خوانندگانش را محسور خود می سازد. اما نظم خشونت آمیز حاکم وی را بر نمی تاباند. به نام پدر پسر و روح القدوس و البته از ان ها مهم تر "پول"  وی را در دیوانه خانه ای محبوس می کند. اما حتی محدودیت های بی شماری که به وی تحمیل می شود وی را از نوشتن باز نمی دارد. تا جایی که با شراب و خون و مدفوع خود نیز می نویسد.  وی در قفس مذهب و سرمایه داری و اتحاد شوم این دو که همواره می خواهند امیال طبیعی انسانی را  به خشونت آمیز ترین شکل ممکن محدود سازند، گرفتار آمده اما این دو را  با مدفوع خود رسوا می سازد. همه  اش را با هم نفی می کند و به صورت  نماد مذهب و سرمایه داری تنها تف می اندازد.

شاهکارترین بخش فیلم اما انتهای آن است که نشان می دهد که سرمایه داری چنان استعدادی دارد که حتی مخالف ترین اشکال مبارزاتی را برای کسب سود بیشتر به خدمت خود در می آورد. زمانی که  دکتر که تازگی ها ریاست تیمارستان را بر عهده گرفته است.   نوشته های دوسار را برای کسب سود بیشتر می فروشد و البته کشیش جدیدی که جایگزین کشیش قبلی که به خاطر عشق دیوانه شده است، می شود. نماد به خدمت در آمدن مذهب در پیشگاه سرمایه داری است.

  فیلم   Quills   روایتی از جدال همیشگی امیال انسانی مثل سکس و عشق با خشونت سیستماتیک حاکم بر زندگی انسان ها است.   آن را ببینید و به دیگران هم توصیه کنید ببینند.

 پی نوشت: بنا به تذکر یک دوست در کامنت های اصلاح می گردد: مارکی دوساد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:12  توسط فواد شمس  | 

حنظله تنها نماد کودک آواره ی فلسطینی نیست. حنظله تنها زاده ی فلسطین نیست.  حنظله تنها به اسرائیلی ها و دولت های سازشکار عرب پشت نکرده است.  فلسطین تنها یک  کشور در نوار باریک کنار دریای مدیترانه نیست. فلسطین هر جایی است که ظلم و ستم دران رخ می دهد. فلسطین همین جاست.

حنظله نماد تمام انسان هایی است که به خاطر ظلم و ستم آواره شده اند و  چشممشان تنها  بلوک های سیمانی بلند را از دیوار حائل نوار غزه تا دیوار بلند زندا اوین  می بیند.

حنظله زاده هر جایی است که ستمگران تاریخ  انسان ها را از خانه و کاشانه و زندگی شان آواره کرده اند. حنظله زاده امروز خیابان های تهران است. اگر دیروز حنظله در غزه و بیت لحم و  بیروت فریاد می زد که تنها آزادی، رفاه، آرامش و برابری برای تمام انسان ها می خواهد امروز حنظله در کنار ما در خیابان ها و کوچه و پس کوچه های تهران فریاد می زند.

حنظله نماد آرمان گرایی و رادیکالیسم گم شده ی ما ست که اکنون به لطف بیداری مردم ایران بار دیگر آن را یافته ایم.  حنظله امروز همراه با ما نه تنها به اسرائیل و  امپریالیسم جهانی  و دولت های سازشکار عرب پشت کرده بلکه همراه با ما به تمام ستمگران تاریخ که  در هر لباس و به هر نامی به انسان ها ستم می کنند، پشت کرده است. امروز دیگر ما نیستیم که چشممان به  تلویزیون خیره مانده است تا جنایات در  فلسطیبن را نظره کنیم. امروز حنظله در کنار ما در خیابان های تهران چشم هایش خیره مانده است و اشک می ریزد و می فهمد که تنها او نیست که آواره  گشته است. تنها او نیست که خواهان و برادران فلسطینی اش با گلوله و گا اشک آور   پذیرایی می شوند. او می بیند که خواهران و برادران ایرانی اش نیز از این سفره بزرگ ستمگری بی بهره نیستند.  حنظله همراه ما می داند تنها زمانی صلح و رفاه و آزادی برای فلسطین به ارمغان  می آید که دخالت های دولت های   اشغالگر اسرائیل و حامیان امپریالیست اش و دولت های سازشکار عرب و از این همه  مهم تر دخالت های نا به جا در فلسطین پایان بیابد.

حنظله در کنار ما ایستاده است و ما نیز در کنار حنظله و با هم فریاد می زنیم که تنها  نان صلح آزادی را می خواهیم، برای تمام مردم جهان و خاورمیانه ورای نژاد، زبان، قومیت، ملیت  و مذهبشان!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:1  توسط فواد شمس  | 

منتشر شده در مجله روانشناسی و جامعه ویژه نامه ی کافی شاپ

روزگاری مائو رهبر انقلاب چین تز معروف " محاصره شهر ها به وسیله روستا ها" را مطرح کرد.

تزی که در پر جمعیت ترین کشور دنیا انقلابی عظیم به پا کرد و البته برای سال ها میلیون ها تن پیرو یافت. اما  در زمانه ی ما  این تز نه نها در میان مارکسیست ها بلکه در میان تمامی اهالی سیاست تبدیل به یک لطیفه شده و مائو نیز یک مضحکه شده است.  

روزگاری کافه نشینان را روشنفکران و کنش گران سیاسی، فرهنگی و اجتماعی  تشکیل می دادند که جهان و شهر های محل زندگی شان را تغییر می دادند.  این کافه نشینان بودند که سرنوشت جامعه ی خود را رقم می زدند. بزرگ ترین آثار هنری و ادبی در کافه ها تولید می شد.  روزگاری کافه ها محل برخورد و تبادل آرا ی فلسفی، سیاسی، ادبی، هنری و... بود.   کافه ها در واقع مبدا هرگونه تغییر و تحول ترقی خواهانه در تمام زمینه ها بودند.صد ها نویسنده و روشنفکر  از دل این کافه ها به دل جامعه عروج کردند.

در زمانه ای که رسانه ها این گونه فراگیر نبودند.  در هر خانه ای خبری از تلویزیون، رادیو، ماهواره، اینترنت و... نبود . کافه ها به مثابه ی یک رسانه عمل می کردند. آخرین اخبار و اطلاعات از کافه ها به دورن شهر به گردش در می آمد.  در این چنین شرایطی بود که سنت روشنفکری با سنت کافه نشینی گره خورده بود.

در واقع درآن روزگاران از کافه ها بود که تصمیمات جدی و مهم برای سرنوشت شهر ها گرفته می شد.  در آن زمان  در واقع کافه ها قلب تپنده روشنفکری شهر نشین بود.

سوال اصلی اکنون این جاست، آیا  سرنوشت سنت کافه نشینی  به  سرنوشت سنت "مائویستی"  دچار نشده است؟  آیا کافه ها هنوز هم کارکرد های سابق خود را حفظ کرده اند؟  واقعیت چیز دیگری را نشان می دهد. دیگر کافه ها محلی نیستند که روشنفکران شهر نشینی در آن جا برای شهر های شان تصمیم بگیرند و به قولی " شهر ها را محاصره کنند" کافه ها تبدیل شده اند به  مکان هایی "تهی شده" از معنا که تنها ژست روشنفکری گرفتن برای شان باقی مانده است.  در واقع کافه ها از شهر منتزع شده اند. مناسبات حاکم بر کافه ها چیزی جدا از مناسبات حاکم بر شهر ها است.  نحوه سخن گفتن و رفتار کردن ما در کافه ها  امری مصنوعی  است.   ما در کافه خودمان نیستیم بلکه " از خود بیگانه" هستیم.

شاید واژه روشنفکر کافه نشین که به نوعی "فحش سیاسی _ روشنفکری" در ایران تبدیل شده است از این جا متولد می شود.  روشنفکری که از جامعه اش دور افتاده  و در کافه در میان دود و بوی قهوه در خیالات اش  غوطه ور است.  روشنفکری که در خیالات اش  می خواهد جهان اطراف اش را تغییر دهد اما خود گرفتار آمده در مناسبات مصرف گرایانه ی شهری است.

اگر زمانی مائو می خواست از روستا ها شهر را محاصره کند، اکنون با گسترش شهر ها، روستا ها نه تنها به محاصره شهر ها در آمده اند که بسیاری در دل این شهر ها هضم شده اند.  مائو تبدیل به یک مضحکه شدهاست. 

روشنفکران کافه نشین نیز به خیال  شان می خواهند از کافه شهر هارا به محاصره در بیاورند اما نمی دانند که هم اکنون این شهر ها هستند که هم خودشان را هم کافه های شان را بلعیده اند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:33  توسط فواد شمس  | 

منتشر شده در مجله روانشناسی جامعه ویژه نامه ی کافی شاپ 

از سر در دانشگاه تهران تا تئاتر شهر  را می توان یک پیاده راه محسوب کرد.  پیاده راهی که در آن مجموعه ای از مراکز آموزش عالی، مراکز فرهنگی و هنری، کتابفروشی ها  و از همه مهم تر کافی شاپ ها  واقع شده اند که همه با هم یک وضعیت خاص و ویژه به این مسیر بخشیده اند.

تصور کنید در یک روز گرم اواخر بهار از سر کلاس درس خارج شده اید. خسته اید، کم حوصله واندکی هم کلافه از گرما ی بی امان این روزها!

آیا بهتر نیست  که یک کافه ی دل باز و بزرگ   را برای نشستن و نوشیدن یک نوشیدنی خنک انتخاب کنید؟   شما می توانید به کوچه ی اسکو بروید  و کافه هنر را برگزینید.   کافه ای که در آن جا بدون هیچ محدودیت زمانی برای چندین ساعت می توانید بنشینید و به موزیک آرامش بخشی گوش دهید. اگر شانس هم با شما یاری کند  و نمایشگاه عکس و یا نقاشی هم در آن جا برپا باشد به تماشای آن بپردازید. راستی تا یادتان نرفته حتما به کلکسیون بی بدیل کبریت ها و سیگار های قدیمی  این کافه که درست در کنار درب ورودی اش قرار دارد حتما نگاه کنید تا حس نوستالژیک سیگاری  بودن تان را بر انگیزاند.

البته این تنها انتخاب شما نخواهد بود. چند قدم آن طرف تر درست چسبیده به سینما سپیده  کافه ی متفاوت و جنجالی " سپید و سیاه" واقع شده است. شما اگر اهل تجربه های ناب و عجیب هستید می توانید در این کافه به دنبال یک تجربه ی متفاوت بگردید. شاید برای چند لحظه هم به قول  شعر نوشته شده بر سر در این کافه " مجانی دیوانه شوید"  . پیشنهاد می کنم در کنار خوردن یک بستنی ویژه در این کافه حتما چند خطی هم به رسم یادبود بر در و دیوارش بنویسید ت شما هم در این حرکت دسته جمعی شریک باشید. .

اما اگر همچون نویسنده این سطور همواره در زندگی تان عجله دارید و برای نشستن در کافه وقت لازم را ندارید و در کنار وقت تنگ تان، جیب تان هم تنگ است.  می توانید به خوردن یک "قهوه" به همراه "دنات" و یا حتی یک "چای" به همراه "پای سیب" آن هم به صورت سر پایی در " کافه فرانسه" قناعت کنید.   کافه فرانسه که گویا قدمتی  حتی بیشتراز سن من و شما دارد درست  سر خیابان ابوریحان بیرونی  قرار دارد. . یادتان نرود در کنار  نوشیدن سر پایی چای و قهوه تان نیم نگاهی هم به پوستر هایی که پشت شیشه زده شده است، بیاندازید.  آخرین اخبار  تئاتر های روی صحنه و  نمایشگاه های نقاشی و عکاسی و.... را در این جا می توانید بیابید.

حال اگر خود را جز آن دسته از افرادی که معروف به روشنفکران کافه نشین  هستند، می دانید.  یک پیشنهاد عالی برای تان دارم. به کافه گودو بروید.  کافه گودو جدیدا جایش را هم  عوض کرده و به نزدیک چهار راه ولیعصر نقل مکان کرده است. اما دکوراسیون داخلی اش هیچ تغییر نکرده است. هنوز عکس های بکت و نمایش  در انتظار گودو اش شما را  به نظاره کردن دعوت می کند. کافه گودو در این چند سال تبدیل به  محلی شده که هر کسی که حس روشنفکری اش  گل می کند حتما باید چند ساعتی درآن جا نشسته باشد.  کافه گودو تنها یک نام است و حس و ژست روشنفکری چون چیز دیگری آن را از کافه های دیگر متمایز نکرده است.

کافه های روشنفکری ما در این جا به پایان نمی رسند. کافه گرامافون یک نمونه متفاوت دیگر است.   وقتی وارد این کافه می شوید ناگهان خود را در  فضای کافه های پاریس انتهای قرن 19 و ابتدای قرن 20 می یابید.  دیزاین داخلی این کافه زیبا و آرامش بخش است و موزیک های متفاوتی که از روی صفحه گرامافون برای شما پخش می شود  خود فضایی خاص به این کافه می بخشد.  البته اگر هنوز در حس روشنفکری هستید پیشنهاد می کنم به کتاب خانه کوچک این کافه هم سری بزنید و در کنار دود کردن و نوشیدن چند ورقی هم کتاب بخوانید تا لااقل برای چنددقیقه واقعا روشنفکر باشید.

دست آخر اگر اهل تئاتر هستید یک بلیط تئاتر از تئاتر شهر  تهیه کنید و قبل از آغاز نمایش به کافی شاپ تئاتر شهر سری بزنید تا هم گلویی تازه کنید هم از مجموعه  نا یاب نمایشنامه ها و کتاب های مربوط به تئاتر دیدن کنید. در کنارش عکس های بسیار و پوستر های بسیاری را نیز نظاره کنید. 

این جادوی خیابان انقلاب است که از سردر 50 تومانی دانشگاه تهران تا ساختمان تئاتر شهر  که هر دو نماد های معماری متفاوت و مدرن ایران هستند ، شما را محسور خود می کند و شما در این سحر شدگی دسته  جمعی شریک هستید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:32  توسط فواد شمس  | 

منتشر شده در مجله روانشناسی و جامعه ویزه ی کافی شاپ

در یک کوچه فرعی درست بعد از تمام شدن دانشگاه تهران  کافه ای  قرار دارد که آوردگاه بسیاری از دانشجویان، هنرمندان و شهروندانی است که می خواهند برای لحظاتی از شلوغی  خیابان های این شهر دود گرفته به  گوشه دنج آرامش بخش یک کافه پناه ببرند.

کافه هنر محلی است برای کسانی که می خواهند تجربه ای  دیگر گونه از کافه نشینی را داشته باشند. کافه هنر که  به گفته آقای وکیلی  مدیر داخلی آن  از مرداد سال 1386 آغاز به کار کرده است در محل کافه 30/8 سابق بر پا شده است. این کافه برخلاف اکثر کافه ها محیطی باز و روشن دارد.  تزئینات داخلی اش زیاد شلوغ نیست و همین موضوع آرامش بیشتری به مشتری های این کافه می بخشد.

دیوار های کافه همیشه سرشار از نقاشی و عکس هایی است که هنرمندان کافه نشین اش  بر آن کوبیده اند. یک قفسه بزرگ از کبریت ها و سیگار هانیز کلکسیون  نابی را فراهم آورده که حس نوستالژی شما را بر می انگیزاند. مدیریت این کافه با یک دانش آموخته ی رشته اقتصاد است که قبلا در کار پخش مواد غذایی بوده است. برای آشنا شدن بیشتر با کافه هنر با مدیر داخلی آن آقای وکیلی به گفت و گو نشستیم.

وکیلی در مورد قشری که بیشتر به این کافه مراجعه می کند می گوید: " اکثرا مشتریان ما جوانان دانشجو و هنرمند هستند که در رنج سنی 20تا 30 سال قرار دارند."

به نظر می رسد همین جوان بودن طیف مشتریان کافه اقتضائات خاص خودش را می طلبد. وی ادامه می دهد: " جوان بودن مشتریان ما  به ما این نکته را تحمیل کرده است که بنا به میزان درآمد و هزینه هایی که یک دانشجو جوان می توان برای نشستن در کافه بپردازد منو وخدمات خود را تنظیم کنیم.  از طرف دیگر خواسته ایم که یک محیط دلنشین و جذاب برای جوانان درست کنیم که بیایند این جا راتبدیل به پاتوق بکنند با صمیمت و رفاقت در کنار یک دیگر بنشینند و از کافه نشستن شان لذت ببرند.

وی تاکید دارد: التبه در این میان گاها و بسیار کم مشکلات و مزاحمت هایی نیز به وجود آمده که با همکاری خود مشتریان آن را حل کرده ایم. در کل این کافه یک محیط فرهنگی و هنری است.

وی در مورد برخورد سازمان ها و نها د های مربوطه نیز می گوید:  کافی شاپ در ایران متولی زیاد دارد از اداره بهداشت گرفته تا اماکن تا صنف خودمان و سازمان های دیگر. البته تاکنون ما سعی کرده ایم که در چارچوب قانون  حرکت کنیم تا تعارضی با آنان نداشته باشیم که خوشختانه  مشکل جدی هم نداشتهایم جز  چند مورد جزئی که به کسب و کار ما لطمه زد.

وکیلی دراین باره یک مثال از قوانین دست و پا گیر می زند و می گیود: من خودم سیگاری نیستم اما  درک می کنم که خانم ها و آقایانی که به کافه می آیند خصوصا زنان که در محیط های دیگر نمی توانند راحت سیگار بکشند، می خواهند با آرامش  به همراه نوشیدن قهوه شان سیگاری هم دود کنند. قانونی که چند سال گذشته  مبنی بر ممنوعیت استعمال سیگار تصویب شد به این موضوع  لطمه زد. به نظرم کافه نشینی با سیگار گره خورده و نمی توان این دو را از هم جدا کرد.

وکیلی که خودش دانش آموخته اقتصاد است  اولین و اصلی ترین هدف راه اندازی کافه را مثل هر شغل دیگری  سود آوری می داند و در مورد هزینه های کافه اش می گوید: ملک کافه  متعلق به صاحب کافه است در نتیجه هزینه اجاره و غیره نداریم اما برای دستگاه ها، موادی که می خریم و پرسنل  در حدو 30 میلیون هزینه کرده ایم. هر چقدر کافه بزرگ تر باشد و پرسنل بیشتری داشته باشد به تبع آن هزینه های آن نیز بالاتر می رود. البته فرق ما با کافه های دیگر این است که پرسنل ما تخصصی هستند، یعنی یکی  سفارش می گیرد، دیگری سفارش را درست می کند فرد دیگری ظروف را می شورد و تمیز می کند و....

وی در مورد مشتری هایش تاکید دارد که مشتری ثابت بسیاری دارند حتی هنرمندان سر شناسی مثل "آتیلا پسیانی" و " رضا عطاران " و.. نیز از مشتریان همیشگی این کافه هستند.

وی در مورد سرو غذا در کافه نیز می گوید: البته ما غذا هایی که معروف به فست فود هستند را  سرو می کنیم که مشتری خاص خودش را هم دارد.

وی خودش قهوه  فرانسه را در منو یش پیشنهاد می کند و می گوید: قهوه ی ما به خاطر آن که در نوع آماده کردن اش بسیار دقت می کنیم  متفاوت است البته این تفاوت بستگی به  میزان قهوه ، کیفیت و استاندارد آن نیز دارد اما از همه مهم تر دستگاه مخصوص قهوه جوش ما است که با قهوه جوش های خانگی متفاوت است.

کافه هنز تنها یک کافی شاپ نیست بلکه به همت گرداندگان آن  و بچه های هنرمندی که پاتوق شان کافه هنر است تبدیل به یک گالری هم شده است. وکیلی در این باره می گوید:  ما برای کسانی که می خواهند آثار هنری شان را در کافه ی ما عرضه کنند تسهیلات ویژه ای داریم. این افراد می توانند به صورت رایگان نمایشگاه  آثار هنری خود را دراین جا برپا سازند و ما تنها از محل فروش آثارشان درصدی  به عنوان حق الزحمه  می گیریم.( تا به حال چه نمایشگاهههایی برگزار کردند؟ فضا راتوصیف کن)

در کنار بر پایی نمایشگاه یکی دیگر از جذابیت های کافه هنر داشتن اینترنت وایرلس است . شما هر روز که به کافه بروید می توانید چند جوا را ببینید که با نوت بوک هایشان مشغول گشت و گذار در جهان مجازی هستند. ( این ویژگی برا یکار هم کمک می کند، به این هم اشاره کن)

البته این کافه محلی برای تبلیغات نمایشگاه های هنری  و تئاتر های روز شده است . در پشت شیشه ی کافه هر روز می توانید آخرین اخبار مربوط به این رخداد های هنری و فرهنگی را پیگیری کنید.

این کافه  محل خوبی هم برای برگزاری جشن تولد است. وکیلی در این باره این گونه توضیح می دهد:  افرادمی توانند با هماهنگی قبلی جشن تولد های خودشان را در این کافه برگزار کنند البته به شرطی که برای دیگر مشتریان مزاحمتی ایجاد نشود   هزینه اضافی این جشن گرفتن تنها 20 درصد صورت حساب این افراد می باشد.

وی در مورد جذابیت کار کافی شاپ داری این گونه می گوید:  به خاطر آن که هر لحظه با جوانان پر انرژی و خلاق سر کار دارم هر روز حس می کنم انرژی مثبت بیشتری ازآنان جذب می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط فواد شمس  | 

 مردمی از جنس لباس شخصی های

فوادشمس

"هنگامی  که اوایل انقلاب گروههای الحادی در کشور وجود داشتند و یا زمانی  که مارکسیست ها در میدان آزادی تجمع می کردند، این مردم  بودند که به مقابله با آنان می پرداختند و اصلا حاکمیت نیروهای نظامی را به خیابان نمی آورد."

این سخنان نه از زبان یکی از مسئولان امنیتی و نظامی و نه از زبان حامیان دولت احمد ی نژاد و نه از زبان اصول گرایان محافظه کار، بلکه از زبان شیخ و الشیوخ "تغییرات" و فردی که گویا  قرار بوده است " اعتماد ملی" ایرانیان را بازسازی کند، خارج شده است. کسی که می خواست "تغییر"آ ن هم فقط  " برای ایران" به وجود بیاورد. فردی که به ادعای حامیان رسانه ای  و لایه هایی از حامیان  روشنفکری و فعالان دانشجویی  منادی  یک "تغییرات" جدی برای رسیدن به آزادی های بنیادین است. این فرد کسی نیست جز "شیخ مهدی کروبی" !

شاید در این روزگار نقد نوشتن بر شیخ مهدی کروبی کار سختی باشد. چون  اولا گویا ایشان  یکی از قهرمانان "تغییر برای ایران "هستند. از طرف دیگر گویا هرگونه نقد نوشتن به این دست از قهرمانان "اتحاد"مردم ایران را بر هم می زند. از طرف دیگر گویا بنا به اعلام و ژست های پیشا انتخاباتی و پسا انتخاباتی  ایشان و یاران شان، بر خلاف آن " گروه های الحادی " و  این " مارکسیت ها" ، اینان  خیلی انسان های دموکراتیکی هستند که قرار بود، برای ما دموکراسی و آزادی به ارمغان بیاوند.  

حتی اگر بسیار خوشبینانه به این ادعا ها پاسخ مثبت بدهیم و بسیار هم  "فراموش کارانه"  چشم بر سوابق شیخ مهدی کروبی و  امثال ایشان درگذشته  شان ببندیم و البته "میزان را حال  افراد" بدانیم. باز هم باید محکم در مقابل این اظهارت شیخ مهدی که درست در روز "پنجشنبه 15 مرداد "و در صفحه" احزاب/4 " روزنامه اعتماد ملی ، ارگان رسمی حزب اش  در شماره "987" بیان شده است،  بایستیم و با صدای بلند نقدمان را بیان کنیم. تا شاید دراین هیاهوی گلوله و باتوم و رسانه های مخملین و رنگارنگ هشدار ما نیز شنیده شود.

  متاسفانه منطق شیخ مهدی کروبی برای بیان این جملات  تفاوت بنیادن که هیچ، حتی تفاوت ظاهری و شکلی نیز با منطق  آقایانی که اکنون زمام امور امنیتی، انتظامی و سیاسی کشور را در دست دارند و گویا قرار است شیخ مهدی کروبی با آنان به مبارزه بپردازد، ندارد.  آقایان حاکم نیز همچون شیخ مهدی کروبی  بیشتر دوست دارند از آن چیزی که "مردم "می خوانند که معمولا  هم "لباس شخصی"می پوشند و البته " از جنس مردم" هم هستند برای مقابله با گروه های منحرف حالا چه مارکسیستی باشد، چه لیبرال، چه سلطنت طلب و جدیدا هم اصلاح طلب و.... که گویا برخی اوقات می خواهند در "میدان آزدی" تجمع کنند، استفاده کنند. این آقایان حاکم فعلی هم زیاد دوست ندارند  نیرو های نظامی  را به خیابان ها بیاورند برای همین به نیروهای نظامی شان دستور می دهند با لباسی از جنس مردم به خیابان ها بیایند و بر این نیروی نظامی نام نیروی مقاومت مردمی می نهند.   آن چیزی که شیخ مهدی کروبی از آن با  نام " مردم" نام می برد در ادبیات امروز همه با نام "لباس شخصی" می شناسند. البته در ادبیات حاکمان کنونی هنوز این  افراد " مردم "هستند.  لباس شخصی هایی که اکنون در خیابان ها با انواع ابزار ها سعی دارند "گروه های منحرف" را به راه "راست" هدایت کنند، پدیده ای نیستند که امروز و دیروز متولد شده اند. این پدیده دقیق از زمانی متولد شد که امثال شیخ مهدی کروبی و دوستان دیروز و رقبای امروزشان همه با هم متحد شدند که به نام "مردم" بخش دیگری از"مردم" را  سرکوب کنند.  شاید سن و سال نگارنده  و  بسیاری از خوانندگان این سطور  اجازه ندهد خاطره ی عینی از آن چیزی که شیخ مهدی کروبی "زمانی" می خواند " که مارکسیست ها در میدان آزادی تجمع می کردند" را داشته باشیم. اما گواهی تاریخ هست.  تاریخ گواهی می دهد که لااقل برخلاف سخنان شیخ مهدی کروبی" این مردم"نبودند " که به مقابله با آن گروه های مارکسیستی"  پرداختند. بلکه درست کسانی از جنس همین لباس شخصی های امروز آن زمان به مقابله با آن بخش ازمردمی که حال به نام " مارکسیست" می خواستند از حقشان برای برگزاری تجمع در میدان آزادی استفاده کنند برخورد می کردند.  در اینجا با صراحت می گویم اگر شیخ مهدی کروبی واقعا اعتقاد دارد که این "مردم" بودند که  در سال های ابتدایی   انقلاب به تجمعات گروه های مختلف ازجمله مارکسیست ها حمله می کردند، باید ایشان بپذیرند که باز همان مردم هستند که در سال 88 بار دیگر به تجمعات حمله می کنند.  این منطق شیخ مهدی کروبی یعنی اجازه دادن به آن چیزی که "مردم"می خواند برای حمله و مقابله با تجمعات  یک بخش دیگر از "مردم"حال اگر حتی این بخش دوم مارکسیست و یا ملحد هم باشند، اشکال دارد.  بالاخره این "مارگسیتس ها" جز همان شهروندانی هستند که گویا شیخ اصلاحات و جدیدا شیخ و الشیوخ" تغییرات" می خواست از حقوق شهروندی شان دفاع کند.

البته متاسفانه  گویا هیستری  برضد آن بخش از مردمی که خود را مارکسیست می دانند در میان   شیخ مهدی کروبی و اطرافیان اش  یک بیماری حاد است. پیشا از این نیز در جریان مناظره تلویزیونی شیخ مهدی کروبی با آقای میر حسین موسوی   وی با اشاره به انتقادات "محمود دولت آبادی" به یکی از حامیان اش یعنی "عبدالکریم سروش" که اتفاقا روزگاری همین سروش تئوریسین حذف  همان "مارکسیست ها" از دانشگاه ها  بوده است، بار دیگر به مارکسیست ها  حمله کرد.

البته یک مثال درس آموز تر دراین زمینه، را می توان سرمقاله ی  سردبیر سابق شهروند امروز و سردبیر فعلی ارگان رسمی حزب اعتمادملی  دانست. سرمقاله ی  معروف "محمدقوچانی"که در "مجله شماره ۱۹/ شهروند امروز" به چاپ رسید و درهمان روزها بحث های فراوانی را به وجود آورد. لب کلام محمد قوچانی در آن مقاله این بود که عاجزانه از اصولگرایان و محافظه کاران درخواست کرده بود که  با هم متحد شوند تا کمونیست ها و مارکسیست ها را از دانشگاه و جامعه حذف و سرکوب کنند. 

در این جا اگر بخواهیم با زبانی سخن بگوییم که شیخ مهدی کروبی و حامیانش نیز متوجه شود. باید به ادبیات فولکور ایرانی  چنگ زنیم و خوشه ای برچینیم در نتیجه می گوییم: چرخش روزگار عجب بازی هایی دارد و چه خوب است که  با دیده عبرت به آن نگریسته شود.  شیخ مهدی خود اکنون بار ها توسط همان لباس شخصی هایی که  روزگاری به نام "مردم "به مارکسیست ها و دیگر گروه های مخالف حمله می کرند مورد حمله قرارگرفته است. محمد قوچانی توسط همان اصولگریانی که قرار بود با هم متحدشوند و مارکسیست ها و کمونیست های جوان را از دانشگاه و جامعه حذف و سرکوب کنند به زندان افتاده است.  سعیدحجاریان  که خود روزگاری موسس وزارت اطلاعات بود اکنون در چنگال همان وزارتخانه گرفتار آمده است و ده ها تن دیگر که خود موسسان این وضعیت و پاسدران آن، اکنون گرفتار در زندان همین حکومت هستند. در این میان گویا آن گروه های الحادی و مارکسیست ها هستند که دارند از حقوق شیخ مهدی کروبی و محمد قوچانی و سعید حجاریان و...دفاع می کنند.  البته  باز هم اگر قرارباشد با همان ادبیات فولکور صحبت کنیم، می گوییم: هیچ منتی بر سر شیخ مهدی و یاران اصلاح طلب اش بابت حمایت مارکسیست ها و دیگر کسانی که به قول شیخ مهدی " ملحد" هستند، از ایشان در کار نیست. تنها  در این جا لازم می دانم  چند تذکر و یک هشدار جدی بدهم.

و اما تذکرات: 1- مخاطب اول آن دوستانی هستند  که به نام چپ در دراین انتخابات برای شیخ اصلاحات گلو پاره کردند، دوستان عزیز تحویل بگیرید. وی هنوز قدرت نگرفه برای مارکسیست ها خط و نشان می کشد و قرار است "لباس شخصی ها" را به نام مردم به جان ما بیاندازد تا لزوم نداشته باشد نیروی نظامی به خیابان بیاورند. 2- مخاطب بعدی ام اولترا لیبرال های  حامی شیخ هستنند که ادعاهای آزادی خواهانه و دموکراسی طلبانه و فحاشی هایشان به چپ و زدن انگ و اتهاماتی  مبنی بر  این که مارکسیست ها  به دموکراسی پایبند نیستند گوش جهان را کر کرده بود. آقایان باز هم با همان ادبیات فولکور، می گویم: دم خروستان را باور کنیم یا قسم حضرت عباس تان را ؟3 - ای کاش این باردوستان اصلاح طلب حکومتی خصوصا و همه ی مردم ایران عموما این درس بزرگ را بگیرند که آغاز چرخه حذف و سرکوب یعنی فرو  رفتن در یک  باتلاقی که روزگاری گلو و دهان ما نیز در آن فرو می رود. اگر در ابتدای انقلاب گروه های مارکسیست و به قول شیخ مهدی" الحادی"سرکوب نمی شدند شاید امروز خود اصلاح طلبان نیز شاهد این همه سرکوب وزندان نبودند. کاش این بارآخرین بار باشد. 4- با وجود این سخنان شیخ مهدی کروبی و برخی مواضع دیگر اصلاح طلبان و با وجود سوابق نه چندان مطلوب شان همچنان شدیدا از حقوق انسانی وشهروندی این افراد دفاع می کنم و خواهان آن هستم که تمامی شان از زندان آزاد شوند و شرایطی فراهم آید که بتوانیم آزادانه و البته بی رحمانه به نقد آنان بپدازیم.  البته به این شرط که در مقابل نقد های مان ناگهان " مردم" یا بخوانید(لباس شخصی ها) را نفرستند که با ما مقابله کنند و به راه "راست "هدایت مان کنند تاما هم در زندان دچار تحول شویم.

اما هشدار جدی من:  آقای کروبی و دوستانش هنوز هیچی نشده برای سرکوب "مارکسیست ها"خط و نشان می کشند و می خواهند لباس شخصی ها یا به قول خودشان"مردم" را به مقابله با "مارکسیست ها"بفرستند تا لازم نباشد "نیروی نظامی را به خیابان ها بیاورند."  در این شرایط   آیا  انتظار دارید ما به دیگر وعده های شان باورمند باقی بمانیم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:20  توسط فواد شمس  | 

به لطف یک رفیق  که در این لینک این مطلب من را به صورت یک کامنت ترجمه کرده است.

militant:

Enemy is inside the house

From the first day of the recent demonstrations many gossips were spread about presence of foreign forces among the repressive forces among people.

They were widely spread rumors. Based upon these rumors, the regime had hired various forces to repress people’s protesting from Venezuela to Afghanistan, from Lebanon and Palestine up to Russia.

But was there any relation between those rumors and the reality? Does the regime at all have a need for spending tons of money bringing all this foreigner forces or, is their native forces sufficient?

Could a regime that has sent forces from Lebanon an Palestine up to Bosnia and Afghanistan and recently to Latin America have such insufficient forces to bring them over from other places?

Of course direct observation exposed the fact that although there were a handful of forces from Lebanese Hezbollah only on the first few days but, there weren’t any other foreigners among the forces of repression. Thus one could dare to say that way over 90% repressive forces are unfortunately natives of this very soil and borderline.

Unfortunately it appears that xenophobic sense has gone so deeply into people of Iran that even progressive forces go for it. Alas while we expect from people all around the world to support our demands and hear the sound of our protesting but we ourselves have closed our eyes to suppression of many peoples in the world and usually go like what happens in other sides of the world is “none of my business”. And with this xenophobia we fail to see the foes that residents of the same soil and only presume these foreigners, Afghans, Arabs, Russians and… are our real enemies. Through this tale the regime and Iranians are like two sides of the same coin since regime sees hands of Americans and Israelites in it and the people see hands of Russians and the Chinese.

Of course reality is bitter but we must accept the fact that over 90% of the people who violently treating protestors in the streets are compatriots with same tongues, same races and of the same religions but, with different scope of interest … folks who are willing to step on every single ethical code to save their interest speak Farsi language and live in these houses right next to us.

And beside it is noteworthy that people of the world from Japan and South Korea till Colombia and Canada and… in every world country support the movement of Iranian people and condemn their repression. Then why people of Iran or so silent and indifferent about all oppressions imposed on people in other corners of the world? Worse is the fact that they usually react improperly. For example about these Afghans; while during last few weeks Afghani journalist and intellectuals have supported Iranian people through statement, articles, reports and even gatherings but do those very same people (ours) have ever protested a bit about the terrible conditions Afghani (refugees) are going through in Iran? Or at least stop their contempt?

It appears that to be able to achieve a fundamental changes in current conditions, we need to criticize ideologies that are ruling our heads along the line of criticizing the ruling regime

Important matter here is the fact that instead of gossiping that Afghans, Arabs and Russians are kicking our heads and putting all responsibilities upon the foreigners we better dig into this problem why people from same country, same tongue and same city as ours are ready to repress people to get “few bucks” into their hands.

July 26 2009

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:35  توسط فواد شمس  | 

مقاله من با عنوان "بچه های اعماق واقعی " به همت دوستان این سایت  ترجمه شده است. در این لینک بخوانید متن کامل اش را هم این جا می گذارم.

 

The real “youth of the lower depths”


Who are they?

by Fuad
31-Jul-2009
 

Translator’s note: Fuad is a young activist/intellectual and blogger. In his recent blog entry, he objects to an older Iranian leftist intellectual who calls Ahmadinejad’s supporters the “youth of the lower depths.” Fuad describes his own view of the class and social composition of the protests that have taken place in Tehran after the fraudulent June 12, 2009 election. Excerpts follow. -- Frieda Afary

... As against all the myths circulating among analysts of all persuasions, I dare say that the main body of this movement consists not of the upper-middle class and the bourgeoisie, but the lower-middle class and “working class individuals” and the poor. (Later, I will explain why I say working class “individuals.”)
 
I don’t deny that a middle class leadership initiated the protest movement. But the body of the movement consisted of working class “individuals” and the poor. And as time passed, the movement consisted more and more of working class “individuals” and the poor, and moved toward south Tehran neighborhoods.
 
To prove this claim, one only needed to be present at the recent protests. This fact could be clearly comprehended. That is why I would like to review the recent demonstrations briefly...
 
During the first two days (June 13 and June 14, 2009) there were sporadic protest in all of Tehran’s neighborhoods. All social and economic classes participated. Of course protests were mostly taking place in central and north side neighborhoods. The upper- middle class was present at these protests. But the youth of south Tehran were also demonstrating in central and north side squares, if not in their own neighborhoods. I dare say that it was the youth from Afsarieh, Nazee Abad, Javadieh... who started throwing stones at the anti-riot police at Vanak Square...
 
During subsequent days, the situation was different. On June 15, over a million attended the protest from Imam Hussein to Azadi Square. On June 16, a million attended the protest from Vanak Square to Iranian Television and Radio Station Headquarters. On June 17, a million attended the protest from 7th Tir Square to Revolution Square. On June 18, a million attended the protest from Imam Khomeini Square to Revolution Square. I dare say that these four protests that involved millions, were some of the wonders of the world of politics, wonders that are unique to Iran. These demonstrations reflected a popular movement which cut across classes. All classes participated. All economic and ethnic groups were present. There were equal numbers of women and men. All age groups were present. The interesting point was that although the protests were silent, all participants had the equal and unlimited right to write their slogans on placards which they carried. No one objected to anyone else’s slogan. This was the greatest practice of democracy on the streets.  
 
But the main issue is that when these protests were met by attacks from pressure groups or what our so-called leftist intellectual interpreted as the “youth of the lower depths” –of course in “plainclothes” [reference to plainclothes policemen] — it was the poor youth of south Tehran who fought back...
 
At the June 16 demonstration at Vanak Square, when those same “plainclothesmen” or what the so called leftist intellectual likes to call “youth of the lower depths” attacked the people, I personally witnessed that it was once again the youth of south Tehran who faced the bullets in order to allow the elderly women and men to withdraw and not become victims of the axes, truncheons and bullets of the “youth of the lower depths” in “plainclothes.”  
 
Luckily no violent episodes took place in the other two demonstrations that involved millions.
 
But the real story of the participation of the “working class and poor individuals” began on June 20. As we all know, that demonstration was of a different kind.  
 
The commander in charge of those “youth of the lower depths” in “plainclothes” had issued the attack order. This time the issue was whether you were “present on the street or not.” Leaders of the upper class kind withdrew and took back their call to protest. They asked people to stay home or stay quiet. The ones who were willing to give up their lives in order to stay on the streets, were those who had nothing to lose but their chains. These were the youth of south Tehran and “working class individuals.” Of course I have to admit that the crowd included youth from north Tehran whom I salute for their honor.  
 
After June 20, people’s presence on the street changed. The slogans became more radical and everything became more serious. Based on testimonies from those who were on the streets and in the areas where the major confrontations took place, this time the movement had moved to south Tehran. The main confrontations took place in Sattar Khan, Towhid, Navab, Jomhuri and . . . which are lower-middle class and lower class areas of town.  
 
After June 20, those “youth of the lower depths” in “plainclothes” no longer dared to confront the protesters without being mounted on motorcycles and without support from forces that were armed from head to toe. Despite all the propaganda that the rulers’ media and ideological apparatus had drilled into their heads, they knew that they were not dealing with a bunch of weakling, rich, and westernized youth. They were faced with the “real youth of the lower depths.” ...
 
The protesters are young women and men. They are “unemployed, students and wage earners.” They are middle-aged women and men who are breaking under the heavy weight of life expenses for themselves and their families. They are in pain and screaming to the heavens. Even if they “dress well, speak well, don’t have calloused hands, live a modern life, speak a foreign language, smell like perfume, are internet and media savvy, enjoy poetry and music, enjoy dancing, enjoy modern Western culture, enjoy Michael Jackson, Madonna and Sasy Mankan, etc... ” they are part of the working class. They are either “wage earners” and thus workers or will be “wage earners” in the future because they are “unemployed” or “students” ! ! !  
 
Our dear intellectuals who still act like “leftists,” have a problem. They have turned leftism into a religion. A religion that has certain rites. These rites begin with insulting the U.S. and the West. They include mythologizing the worker. These rites equate a modern lifestyle to being too westernized and Americanized and sissy. They classify anyone in this category as part of the “velvet revolution.” They ignore the fact that the youth who are screaming in the streets and demand an honorable modern life, are mostly from the lower-middle classes. The problem is not that the working class and the poor are supporters of Ahmadinejad and do not protest. The problem lies in the definition and typical outlook propounded by the so-called leftist intellectuals. These gentlemen still define a worker as someone who is “ugly, has calloused hands, is dishevelled, foul-mouthed, lumpen, backward, uncultured, unfamiliar with the internet and satellite T.V., sexist, listens to the music of Ahangaran [reference to Sadeq Ahangaran’s lyrics about war and mourning], rides a motorcycle, smells like alcohol, onions and rose water”... Therefore they have the illusion that truncheon bearing, motorcycle riding “plainclothesmen” are the “youth of the lower depths.”... 
 
Unlike these friends, I do not want to have any illusions. Therefore, I have to confess that the “working class” has not yet entered the scene as a class. In reality, it is “working class individuals” who have entered the scene. That is why I have often used the term working class “individuals” in this text. The working class has not yet entered the scene with its own class perspective...

Source: bazgooftan.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط فواد شمس  | 

شاید روزگاری با مارکس موافقم بودم که می گفت: "مسئله تغییر است"

  اما الان فکر می کنم  باید یک تکمله به این جمله طلایی اضافه کرد."

" مسئله فقط تغییر نیست، چگونگی تغییر هم است"

احمدی نژاد به واقع جز پدیده های شگفت انگیز در هزار سوم است. البته رحیم مشائی بسیار پدیده ی دوست داشتنی تری از محمود احمدی نژاد است. این دو پدیده می توانند برای سال ها و حتی دهه ها  کیس مطالعاتی روانشناسان، جامعه شناسان و حتی جرم شناسان باشند.  البته  فعلا که  سوژه های  خوبی برای ژورنالیست ها شده اند.

وقتی احمدی نژاد خود را نماد تغییر معرفی کرد مطمئن بودم که به احتمال قوی اتفاقات جالبی در راه است. حال که رحیم مشائی دست راست احمدی نژاد شده است، بسیار خوشحال هستم. چون در چند ماه آتی سوژه های بسیاری برای نوشتن خواهیم داشت. شاید حتی روزی برسد که مسابقه دوستانه واترپلوی بانوان بین دو کشور دوست و برادر ایران و اسرائیل  در استخر رو باز چند صد هزار نفری برگزار شود.  از رحیم مشائی  بعید نیست این امر را محقق سازد.  

در همین راستا این دو مقاله ی من منتشر شده در روزنامه مردمسالاری  را بخوانید:

*  کدام تغيير؟  

محمود احمدي نژاد در اولين سخنراني تلويزيوني خود در موضعي متفاوت از  موضعي که در خلال مناظره ها گرفت  به انتقاد از وضعيت دولت نهم پرداخت و خود را نماد تغيير معرفي کرد.
وي که در طول تمام مناظره هاي تلويزيوني خود در  دوره تبليغات انتخاباتي درمقابل کوچکترين انتقادي به عملکرد دولت نهم  شديدا موضع مي گرفت و با ارائه انواع نمودارها و آمارها سعي داشت، نشان دهد که هيچ انتقادي به دولت وارد نيست، ناگهان در يک تغيير موضع صددرصدي خودش را به عنوان صف اول منتقدان و نماد تغيير معرفي کرد.

 

*  تغييرات به سبک احمدي نژاد 

محمود احمدي نژاد  دراولين اقدام خود در راستاي تحقق شعار " خود من نماد تغييرم"  جاي معاونان اش را با يکديگر "تغيير"داد.  همان طور که قابل پيش بيني بود تغييرات وعده داده شده از طرف رئيس دولت  تنها در ظاهر باقي مي ماند و تنها به جا به جا کردن اطرافيانش  منحصر مي شود.
دراين بين  نحوه و شکل انتخاب  معاونان احمدي نژاد که گويا قرار است حکايت از"تغيير"وعده داده شده رئيس دولت داشته باشد، نه تنها تاکنون واکنش مثبتي درجامعه  نداشته است، بلکه حاميان ديروز احمدي نژاد را به منتقدان امروزش  تبديل کرده است.

 

این مطلب هم تقدیم به تمام کسانی که به خاطر قطع شدن اس ام اس ها نمی توانند"قربون صدقه" دوست پسر ها و دوست دخترهای شان بروند:

*  ابهام هاي قطع و وصل پيامک 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:27  توسط فواد شمس  | 

طبقه کارگر ایران در کجای این جنبش ایستاده است؟

"بچه های اعماق" واقعی

فواد شمس

بیش از یک ماه از جنبش اعتراضی مردم ایران به بهانه ی تقلب در انتخابات ریاست جمهوری دور دهم  می گذرد. در این میان تحلیل های مختلفی  در رابطه با ساختار این جنبش و عناصر تشکیل دهنده و اهدافت این جنبش نوشته شده است. موضع گیری طبقات مختلف مخصوصا طبقه کارگر در قبال این وقایع، یکی از مباحث مهمی است که هم در داخل کشور و هم در خارج از کشور از طرف کسانی که خود را به هر نحوی چپ می دانند، مورد بحث قرار گرفته است. 

 در این بین از جانب دو گروه  این گونه تحلیل می شود که گویا  طبقه کارگر و فرودستان جامعه ی ایران  طرفدار وضع موجود و از آن بدتر طرفدار احمدی نژاد هستند. با وجود این که این دو گروه  به ظاهر در دو قطب بسیار مخالف هم قرار دارند، اما در واقع در این نوع تحلیل در کنار یک دیگر قرار دارند.

یک گروه حامیان سرسخت دولت هستند که از رسانه هایی چون رجا نیوز، کیهان، صدا و سیما آغاز شده تا رده های بالایی مقامات  سیاسی    را تشکیل می دهند. در کنار این گروه یک گروه دیگر با ظاهری  اولترا چپ و با تحلیل هایی که  رنگ و لعاب سوسیالیستی و بعضا مارکسیستی دارد قرار دارند.  برخی به ظاهر فعالان به اصطلاح چپ ایرانی چه در داخل کشور و چه در خارج کشور به همراه برخی روشنفکران چپ خارجی این گونه تحلیل می کنند که  احمدی نژاد نماینده طبقه کارگر است و حامیان اش  " بچه های اعماق" البته با " لباس شخصی" هستند. 

   در این میان از حامیان دولت بیش از این انتظاری نمی رفت. این افراد با هوشمندی سعی دارند که  جنبش کنونی را  صرفا به "بلوار کشاورز به بالا"  خلاصه کنند. که یک عده بورژوای شکم سیر می خواهند برای دولت حامی محرومان بحران درست کنند. آمریکا نیز میخواهد در ایران انقلاب مخملی راه بیاندازد.  با این جماعت سخنی نیست چون اینان جواب سخن را با گلوله و میله ی زندان می دهند و سخن گفتن با آنان بی فایده و حتی خطرناک است. فعلا در مقابل شان سکوت می کنیم. اما شاید نیروی مادی شان را یک روز با نیروی مادی پاسخ دهیم.

مشکل اصلی با کسانی است که با تحلیل ها و ژست های چپ دارند این   مسائل را تکرار می کنند. افرادی که عده ای حاشیه نشین و لمپن چماق به دست  " لباس شخصی" را " بچه های اعماق "می خوانند. در این جا این روشنفکران به اصطلاح چپ ابتدا  باید  این سوال پاسخ دهند.

 آیا روزگاری که پیراهن خاکستری ها، قهوه ای ها، سیاه هاو....  در آلمان، ایتالیا، اسپانیا و....  در راستای جنبش فاشیستی، کمونیست ها، کارگران و مردم معترض را در خیابان به خاک و خون می کشیدند و اعتصابات کارگری را در هم می شکستند، از جنس همین   "بچه های اعماق" با  " لباس شخصی" طرفدار احمدی نژاد  نبودند؟  

به نظر می رسد متاسفانه این افراد بی عملی و بی جایگاهی خود را در میان مردم و همان طبقه کارگر  می خواهند با دادن تحلیل های خنده دار جبران کنند.  برای رد کردن این که طبقه کارگر به احمدی نژاد گرایش دارد یا نه لازم نیست چندان به خودمان سختی بدهیم.

تنها یک فرض بدیهی را مطرح می کنم. اگر واقعن احمدی نژاد اندک پایگاهی در میان طبقه کارگر و فرودستان جامعه حتی   محروم ترینو عقب نگاه داشته ترین روستائیان و غیره هم داشت، مطمئن باشید لحظه ای درنگ نمی کرد و تمام آن ها را با هر زور و ترفندی  که بود بسیج می کرد و به خیابان های شهر می کشاند. البته ۳بار این تلاش را کردند و شکست خوردند. یک بار روز یکشنبه ۲۴ خرداد ماه که جشن پیروزی در میدان ولی عصر گرفتند، یک بار سه شنبه ۲۶ خرداد ماه که راهپیمایی به اصطلاح وحدت با شعار "موسوی ، احمدی ، اتحاد اتحاد" راه انداختند.  و بار آخر که بنا به گزارشات حتی از روستا های دورافتاده تا  بندر عباس و بوشهر هم  آدم آورده بودند،  درجمعه ۲۹ خرداد ماه در آن نماز جمعه معروف بود. اما جمعیت را همه دیدیم. حتی به زور به یک میلیون نفر هم نمی رسید. آیا واقعن طبقه کارگر و اقشار فرودست ایران از طبقه بورژوا و پولدار های ایران از لحاظ کمیت، کمتر است؟  دوستان روشنفکر به اصطلاح چپ اگر جواب سوال قبلی را دادند این یکی را هم پاسخ بدهند!

با این اوصاف  چند جوان کم سن و سال  ناقص العقل که برای تفریح نا سالم و برای ارضای نیاز های جنسی فروخفته شان  یک چماق به دست می گیرند. ترک موتور می نشینند. لباس های خاکی می پوشند. و اتفاقن از مناطق حاشیه ای هم می آیند و اتفاقن بسیار هم سطحی می اندیشند. دلائل خوبی نیستند که  " بچه های اعماق"  را طرفدار احمدی نژاد بنامیم.

بیش از این نباید به این " بچه های اعماق"با "لباس شخصی"پرداخت. چون بیش از این هم ارزش ندارند. تحلیل آن ها را به  کسانی می سپاریم که این روز ها در خانه شان نشسته اند و نمی خواهند قبول کنند که "بچه های اعماق" "واقعی" در آن طرف میدان ایستاده اند.

اما سوال اصلی این نوشتار:

طبقه کارگر در کجای این داستان ایستاده است؟

به جرات می  گویم برخلاف تمام افسانه هایی که الان در میان تمامی تحلیل گران با هر گرایش فکری   درجریان است. بدنه ی اصلی این جنبش را نه طبقه متوسط رو به بالا و بورژوازی ایران که دقیقا طبقات متوسط رو به پائین و "افراد طبقه کارگر" و فرودستان جامعه  تشکیل می دهند.( تاکید می کنم " افراد" طبقه کارگر بعدن توضیح می دهم! چرا؟)

البته انکار نمی کنم که شروع کننده جنبش اعتراضی  با رهبری طبقه متوسط رو به بالا بود. اما  بدنه شرکت کننده در آن را  "افراد" طبقه کارگر و فرو دستان جامعه تشکیل می دادند و با گذشت زمان نیز هر چه بیشتر جنبش به دست "افراد" طبقه کارگر و فرودستان افتاد و همین طور به محلات پائین شهر سرایت کرد.

برای اثبات این مدعا نیاز به  کار چندانی نیست، تنها کافی است در تظاهرات های این چند هفته شرکت داشته باشید، به وضوح می توانید این واقعیت را درک کنید . برای همین به مرور کوتاهی از تظاهرات های این چند هفته می پردازم.

این مرور  بر اساس  مشاهدات مستقیم شخص نگارنده است. بر خلاف حامیان دولت که بر اساس گزارشات  دستگاه های امنیتی و اطلاعاتی شان که چاپلوسانه مجبورن برخی دورغ های رئیس پسند بنویسند. و برخلاف  برخی روشنفکران چپ خارجی که از رسانه های غربی مشاهدات خود را می گیرند. و برخلاف چند عنصر  به ظاهر چپ داخلی که در خانه های شان نشسته اند و نمی خواهند واقعیت را ببینند،  اشتنتاجاتمن بر اساس مشاهداتم  از انچیزی که به صورت عینی و واقعی در  واقعیت  درخیابان ها جاری بود،  است.

 در  دو روز اول یعنی ۲۳ و۲۴   خرداد  اعتراضات به صورت پراکنده در تمامی محلات تهران با شرکت انواع گروه های اجتماعی و طبقاتی بود.  البته  بیشتر در مناطق مرکزی و شمالی شهر درجریان بود.  در این جا طبقه متوسط رو به بالا حضور داشت اما بچه های پائین شهر نیز اگر درمحلات خود دست به اعتراض نمی زدند همه در میادین مرکزی و شمالی شهر حضور داشتند.به جرات می توان گفت بچه ها افسریه، نازی آباد، جوادیه و....بودند که در میدان ونک در جلوی یگان ویژه ها دست به سنگ بردند. همین بچه های بودند که موتور های  "بچه های اعماق" با  "  لباس شخصی"  را به آتش کشیدند و بعد از آن بود که مردم این مناطق هم با آنان همراه شدند.

  در روز های بعد جریان به شکل دیگری بود. تظاهرات های میلیونی میدان امام حسین به آزادی در ۲۵خرداد، تظاهرات میلیونی  میدان ونک به بالا و رو به روی صداو سیما در ۲۶ خرداد، تظاهرات میلیونی   میدان هفت تیر به انقلاب در ۲۷خرداد، تظاهرات میلیونی  میدان امام خمینی به انقلاب در ۲۸ خرداد و....  رخ دادند.  به جرات می توان گفت این 4 تظاهرات میلیونی  جز شگفتی های عالم سیاست که تنها مختص ایران است، می باشند. این تظاهرات ها دقیقا نشان از یک جنبش مردمی فرا طبقاتی داشت. تمامی طبقات  جامعه ی ایران درآن شرکت داشتند. تمام گروه های  صنفی، تمامی قومیت ها، نسبت زن و مرد ها برابر بود، تمام گروه های سنی و..... نکته جالب این بود که در حالی که همه سکوت کرده بودند اما همه با حقی برابر و بدون هیچ محدودیتی می توانستند شعار های خود را بر روی پلاکارد هایشان با خود بیاورند و هیچ کس به دیگری و شعاری که در دست داشت تعرض نمی کرد و این بزرگترین تمرین دموکراسی در خیابان در طول تاریخ ایران و حتی جهان بود.

اما بحث اصلی در این جا بود که در مواقعی که این تظاهرات ها با حمله  گروه های فشار یا به تعبیر آن روشنفکر به اصطلاح چپ ما " بچه های اعماق" البته با "لباس شخصی"  قرار می گرفت این  جوانان طبقات فرودست و پائین شهری بودند که به مقابله می پرداختند.  در تظاهرات ۲۵ خرداد  که همه دیدند  چه افرادی کشته شدند این بچه ها یک مشت بورژوای شکم سیر نبودند ( که اگر هم بودند قابل احترام بودند و جان شان به حکم انسان بودن شان عزیز )  که سینه های خود را در برابرگلوله های آن " بچه ی اعماق" با " لباس شخصی" که با نیشخند تیر می انداخت،  سپر کردند. 

در تظاهرات ۲۶ خرداد در پائین میدان ونک که مردم  مورد هجوم همان "لباس شخصی" ها یا آن گونه که آن روشنفکربه اصطلاح چپ می پسندد " بچه های اعماق" قرار گرفتند، بنا به مشاهدات مستقیم نگارنده که در آن جا حضور داشت  باز هم بچه های پائین شهر بودند که سینه های خود را سپر کردند تا زنان و مردان کهن سال تر بتوانند زودتر عقب بنشینند تا آماج قمه و چماق و  گلوله ی " بچه های اعماق"  با "  لباس شخصی" قرار نگیرند.

خوشبختانه در دو تظاهرات میلیونی دیگر  اتفاق خشونت آمیز خاصی رخ نداد.

اما داستان  " جدی " تر  حضور "افراد طبقه کارگر و فرودست" از روز ۳۰ خرداد به بعد آغاز شد. همان طور که همه می دانیم تظاهرات ۳۰ خرداد از جنسی متفاوت بود.

 "فرمانده"ی آن " بچه های اعماق " با " لباس شخصی" فرمان حمله را صادر کرده بود. این بار دیگر مسئله "بودن یا نبودن" در خیابان بود.   رهبرانی که از جنس طبقات بالایی بودند  عقب نشینی کردند و فراوخان خود را پس گرفتندو مردم را به خانه هایشان دعوت کردند و یا سکوت پیشه کردند. و تنها کسانی حاضربودند حتی جان شان را برای ماندن در خیابان  بدهند که چیزی برای از دست دادن جز زنجیرهایشان نداشتند و اینان کسانی نبودند جز بچه های پائین شهر و "افراد طبقه کارگر"، البته باید اعتراف کرد که در میان جمعیت بودند بچه های بالا شهری  که البته باید به شرافت آنان نیز درود فرستاد.

اما از ۳۰ خرداد به بعد داستان حضور افراد درخیابان متفاوت شد. شعار های رادیکال تر شد و البته همه چیز "جدی" تر شد. به شهادت مشاهدات همه کسانی که در خیابان بودند و به شهادت  مناطقی که در آن درگیری های اصلی رخ داد این بار جنبش به پائین شهر منتقل شده بود. منطقه اصلی درگیری  منطقه ستار خان، توحید، نواب، جمهوری و...بود که  مناطق متوسط رو به پائین و پائین شهر هستند، بود.

از فردا ی ۳۰ خرداد بود که آن " بچه های اعماق" با " لباس شخصی" دیگر جرات نداشتند بدون موتور و بدون حمایت  نیرو های سرتا پا مسلح به میان تظاهر کنندگان بیایند. چون می دانستند این بار برخلاف تمام تبلیغی که رسانه  و دستگاه ایدئولوژیک حاکمیت در مخ شان کرده بود با چند بچه سوسول، پول دار، غرب زده  رو به رو نیستند بلکه با  " بچه های اعماق واقعی" رو به رو شده اند.

البته واقعیت آن است که طبقه متوسط رو به بالا نیز هنوز به اشکال دیگری درجنبش حضور دارد. اما زمانی که  وضع "جدی" تر می شود  چون هنوز "چیز های زیادی " برای از دست دادن دارد،  ترجیح می دهد صحنه را برای "افراد طبقه کارگر و فرودست "خالی کند. تظاهرات  ۱۸ تیر نیز  این واقعیت را اثبات کرد  که جنبش تا جایی پیش رفته است که تنها هراس اصلی  حامیان نظم موجود و خصوصا " قرارگاه ثارالله"  آن است که شعله های اعتراض به "جنوب و شرق تهران"  کشیده نشود که اگر کشیده شود آتشی به پا می شود که.....

مشاهدات میدانی به ما این حکم را می دهد که حتی در خیابان های بالاشهر نیز این"افراد طبقه کارگر و فرودست "هستند که تظاهرات می کنند. این زنان و مردان جوان "بی کار، دانشجو و مزد بگیر" هستند که تظاهرات می کنند. این زنان و مردان میان سال که از مخارج سنگین زندگی خود و خانواده شان کمرشان خم شده است فریاد درد در خیابان به آسمان می برند. حتی اگر بر خلاف میل آن روشنفکران به اصطلاح چپ این افراد  " شیک لباس بپوشند، لطیف سخن بگویند، دستان شان زمخت نباشد، سبک زندگی مدرن داشته باشند، زبان خارجی بلد باشند، بوی ادکلون بدهند،  با رسانه و اینترنت  آشنا باشند، اهل شعر موسیقی باشند، اهل بزن و برقص باشند، با فرهنگ مدرن غربی حال کنند، مایکل جکسون و مدونا و ساسی مانکن دوست داشته باشندو... " اما در نهایت جز طبقه کارگرهستند.  چون یا " مزد بگیرند" و در نتیجه کارگر ! یا در آینده "مزد بگیر" می شوند چون فعلا یا "بی کار " ند یا " دانشجو" !!!

این روشنفکران عزیز ما که هنوز می خواهند ژست "چپ"  بودن بگیرند، مشکل شان در آن است که چپ بودن شان تبدیل به یک "آئین" شده است. "آئینی"که یک سری مناسک دارد. مناسکی که با فحاشی به آمریکا و غرب شروع می شود و با افسانه ساختن از کارگر ختم می شود. این ها سبک زندگی مدرن داشتن را مساوی با غرب زدگی و آمریکایی بودن و سوسول بودن  می دانند و هر کسی که این گونه باشد را در راستای پروژه ی "انقلاب مخملی" می دانند. غافل از این که   این جوانانی که در خیابان ها  دارند فریاد می زنند و خواهان یک زندگی شرافتمندانه مدرن هستند  اکثرا از طبقات متوسط رو  به پائین  هستند. مشکل در این جا نیست که طبقه کارگر و  اقشار فرودست حامی احمدی نژاد  هستند و اعتراض نمی کنند. مشکل در تعریف و نوع دیدگاه تیپیکال این روشنفکران به اصطلاح چپ است. آقایان هنوز کارگر را فردی "زشت، با دستانی زمخت، با لباسی کثیف، بد دهن، لمپنی،عقب مانده، کسی که روزنامه وکتاب نخواند، کسی که اینترنت نرود و ماهواره نبیند، کسی که ناموس پرست باشد، کسی که آهنگران گوش دهد، موتور سوار شود و بوی عرق و گلاب و پیاز بدهد"  و.....  می دانند در نتیجه دچار این توهم می شوند که موتور سواران چماق به دست  "لباس شخصی" همان "بچه های اعماق" هستند.

مشکل این آقایان خودشان و دیدگاه شان است که هیچ انطباقی با واقعیت جاری در ایران ندارد. این آقایان مرگ سیاسی خود را در بزنگاه مهم تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران امضا کرده اند.  اگر تا دیروز این "بچه های اعماق" با " لباس شخصی" به دستور مقامات بالایی و "فرمانده کل قوا" ی شان نخواستند این روشنفکران به اصطلاح چپ را همراه با هزاران مرد و زن روشن اندیش واقعا چپ که در دهه 60 اعدام شدند، نابود کنند. این موج خروشان " بچه های اعماق واقعی " است که این افراد را از صحنه ی سیاسی و مبارزات اجتماعی _ طبقاتی جاری در ایران به گوشه ی خانه شان رانده است. از دل همین بچه های اعماق واقعی است که جنبش نوین چپ جوان ایران بدون نیاز داشتن به این پدرخوانندگان " نا خوانده"  متولد می شود.

اما ما برخلاف این دوستان  در تحلیل های مان نمی خواهیم دچار توهم شویم. در نتیجه باید اعتراف کنیم که " طبقه کارگر" هنوز به مثابه "یک طبقه" وارد میدان نشده است. درواقع این "افراد طبقه کارگر"هستند، که به صورت منفرد وارد عرصه شده اند.  برای همین در این نوشتار بار ها از لفظ "افراد" طبقه کارگر استاده کرده ام.  طبقه کارگر هنوز با افق طبقاتی خودش وارد میدان نشده است. متاسفانه  بسیار هم سخت می نمایاند که  در آینده نزدیک با این افق وارد میدان شود. این جنبش هنوز یک جنبش فرا طبقاتی با خواست هایی دموکراتیک است. اما برخلاف این دیدگاه سنتی که در بین چپ های ایران  رسوخ دارد که باید ابتدا تغییرات دموکراتیک شود بعد طبقاتی و یا در ایران سرمایه داری نداریم بلکه ارتجاع داریم. من جور دیگری می اندیشم.

به نظرمن اتفاقن تنها و تنها این طبقه کارگر است که می تواند تغییرات دموکراتیک را برای کل جامعه ایران بیاورد. چون سرمایه درای در ایران درست درگرو یک نوع حکومت خودکامه و دیکتاتوری می تواند به حیات خود ادامه دهد. و هرنوع شیوه ی تولید سرمایه دارانه در ایران تنها با یک صورتبندی خودکامه می تواند برای طبقه خودش سود آور باشد. در این جا تنها تغییر مناسبات تولیدی است که می تواند تغییر در دیگر مناسبات اجتماعی را فراهم سازد. در کنار این موضوع در شرایط کنونی که حاکمیت هیچ ابائی از اعمال خشونت و کشتار برای ادامه حیات ندارد. تنها فلج کردن پایه های اقتصادی آن  به وسیله ی یک اعتصاب عمومی آن هم به رهبری طبقه کارگر است، که می تواند نوید بخش یک تغییر بنیادین باشد. البته این افق بسیار دشوار و دور می نمایاند. اما واقعیت همین است.

واقعیت این است که روزی فراخواهد رسید که آن  " بچه های اعماق" با "لباس شخصی"  مجبور خواهند شد که چماق را بر زمین نهند و اسلحه در دست گیرند، از موتور پیاده شوند و تانک سوار شوند،  " لباس شخصی "شان را با "لباس لجنی" تعویض کنند تا در ردیف پیراهن خاکستری ها،قهوه ای ها و سیاه ها قرار بگیرند. تا ماهیت شان نشان داده شود تا همگان بدانند که اینان نه به "بچه های اعماق" که "تفاله های حاشیه" و نه "لباس شخصی"ها که "لباس نظامی" ها بوده اند که حامی احمدی نژاد بودند.

آن زمان شاید این روشنفکران به اصطلاح چپ و در واقع "راست" ما از خواب بیدار شوند البته با صدای   " بچه های اعماق واقعی " که در خیابان سرود آزادی و پیروزی را می خوانند.

 

*پی نوشت: اصطلاح "بچه های اعماق" برگرفته از یکی از سروده های شاعر بزرگ احمد شاملو است. متاسفانه ناصر زرافشان کسی که خود را یک روشنفکر چپ می داند چند شب  پیش از انتخابات در مصاحبه تلویزیونی با  فردی به نام "حصیبی"  این اصطلاح را برای حامیان و رای دهندگان به محمود احمدی نژاد به کار برد.

تذکر: به اشتتباه بچه های اعماق را سروده گلسرخی  نوشته بودمم که با تذکر یک رفیق گرامی اصلاح شد. از همه عذرخواهی می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:40  توسط فواد شمس  | 

جبهه مشارکت ایران اسلامی یک از تشکلهای اصلاح طلب حکومتی است که  تا امروز بیشترین بازداشتی های وقایع بعد از ۲۲ خرداد در ایران متعلق به این تشکل است.  حتی دبیرکل و بسیاری از اعضای شورای مرکزی این تشکلبازداشت شده اند.  در این بین  مواضع این تشکل اصلاح طلب در قبال اتفاقات  اخیر خصوصا بازداشت  اعضای اش جای بسی تامل دارد.

البته هیچ انتظاری از این تشکل و تشکل های همسو با اصلاح طلبان حکومتی نمی رود که  همراه با مردم ایران تلاش در رادیکالیزه کردن  فضا را داشته باشند. حتی به شخصه انتظار داشتم که تا امروز این تشکل ها و افراد منتسب به آن سعی درکنترل اعتراضات مردم را داشته باشند، که خوشبختانه به خاطر عمیق بودن و گسترده بودن اعتراضات مردمی این امر تاکنون رخ نداده است.

اما برخورد این تشکل با مسئله بازداشت اعضایش بسیار جای سوال دارد. در حالی که در میان بازداشتی ها آقا سعی حجاریان نیز وجوددارد که سلامتی اش و جان اش هر لحظه در خطر است. از ان طرف دبیرکل این تشکل به عنوان عالی ترین مقام این جبهه نیز در زندان به سر می برد.  این تشکل هیچ اقدام در خور توجهی انجام نداده است. 

اما ما بی انصاف نیستیم در ادامه به اقداماتی که قرار است این تشکل انجام دهد  اشاره خواهیم کرد.

از روضه خوانی در ولنجک تا ۱۱۰ هزار صلوات در رجب

تنها اقداماتی که آقایان  مشارکتی و دیگر اصلاح طلبان حکومتی  تا امروز انجام داده اند  دیدار با برخی از علما و مسئولان است. گویا  چندان هم تاثیرگذار نبوده است و تنها به دادن چندوعده و وَید اکتفا شده است  .

اما در این بین  یک کار جالبی که این آقایان آن هم  درست در روز ۱۸ تیر انجام دادند برگزاری مراسم دعای کمیل در "ولنجک"بود. دعای کمیلی که با حضور کمتر از ۱۰۰ نفر برگزار شد. آن هم در  روزی که صد ها هزار نفر از مردم تهران  کنترل برخی از خیابان های شهر را در اختیار گرفتند و صدای اعتراض شان را به گوش جهانیان رساندند. 

این جریان زمانی جالب تر می شود که رسانه هایی همچون بی بی سی و صدای آمریکا و....   به جای آن که اعتراضات گسترده ی مردمی را در روز ۱۸ تیرکه در مقایس چند صد هزار نفره و حتی میلیونی برگزار شد را انعکاس دهند به انعکاس خبر دعا خوانی ۱۰۰ نفره مشارکتی ها پرداختند.

در ادامه کنش های سوال برانگیز جبهه مشارکت برای آزادی اعضای بلند پایه اش این جبهه از " از همه دوستان و همفکران" خود خواسته است که  نفری" ۲۲  صلوات"  آن هم  " در روز جمعه و در منازل خودشان" بفرستند.

این جبهه در انتها البته با یک محاسبه ی ساده ریاضی گفته است: "گفتنی است برای ختم این 110 هزار صلوات 5000 نفر از یاران سبز اندیش باید اعلام آمادگی نمایند."

واقعن جالب است!  در روزگاری که هزاران نفر در خیابان ها شعار های رادیکال می دهند. در روزگاری که مردم در خیابان ها نه تنها صلوات و الله اکبر را بلکه  خواست  مرگ دیکتاتوری در ایران با  "صدای بلند، دسته جمعی، در خیابان ها"  فریاد می کشند . این آقایان از مردم می خواهند "زیر لب، تنها و در گوشه خانه شان" نفری ۲۲ صلوات بفرستند. این تشکل اصلاح طلب حکومتی حتی جرات نمی کند که  برای آزادی دبیر کل، یکی از اعضای معلولاش، و دهها تن دیگر از اعضای بلند پایه اش از  همین " ۵ هزار نفر سبز اندیش" بخواهد که لااقل در یک مسجد تهران جمع شوند و این "صلوات ها را به صورت دسته جمعی و با صدای بلند" بفرستند!

این آقایان از چه چیزی می ترسند؟ آیا دیگر از زندانی کردن سعید حجاریان معلول بلای خانمان سوز تری بر سر جببه مشارکت می توان آورد؟  به نظر من جبهه مشارکت ایران اسلامی بیش از آن که از  حامیان دولت  احمدی نژاد و از کسانی که اکنون اختیار زندان اوین را در دست دارند بترسد، بیشتر از قدرت عمومی مردم که در خیابان ها حکومت می کنند می ترسد. مشارکت خود را همچنان جزئی از "نظم موجود" می داند و حتی حاضر نیست به قیمت فوت سعید حجاریان و در بند ماندن دبیر کل و بسیاری دیگر از اعضایش، از مردم بخواهد به صورت دسته جمعی  و با صدای بلند  و در یکمکان عمومی حداقل صلوات بفرستند.

جبهه مشارکت ایران اسلامی بر خلاف جریان  عمومی مردم شنا می کند. اگر تا دیروز لااقل در "بیت الزهرا  ولنجک" دسته جمعی دعای کمیل می خواندند. امروز  برای فرستادن ۲۲ صلوات هم از دوستان و طرفدارانش می خواهد که در خانه هایشان بنشینند. سوال این جا است که آیا برای فرستادن صلوات آن هم در خانه   اصلا نیازی به وجود حزب،تشکل و جبهه هست؟ آیا بهتر نیست جبهه مشارکت ایران اسلامی  سریعا انحلال خود را اعلام کند و بروند درگوشه ی خانه های شان  "ختم"بگیرند و  صلوات بفرستند؟

 تا نهایتن خود "آقا امام زمان"  و "خداوند متعال" مشکلات را حل کنند؟ دیگر چه نیازی به حضور مردم است وقتی بنا به گفته مشارکتی های عزیز: "در غروب آخرین جمعه ماه رجب برای شادی وجود نازنین حضرت مهدی(عج) و ضمن دعا برای فرج آن حضرت دست به سوی آسمان برده و با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد، آزادی اسرای ملت مسلمان ایران را از خداوند متعال درخواست می داریم."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:22  توسط فواد شمس  | 

بیم های کهنه، امید نو

فواد شمس

 

وقایعی که در ماه های اخیر در ایران رخ داده است را نمی توان جدا از کلیت تاریخ معاصر ایران  تفسیر کرد.  خصوصا  روند تاریخی که در چند دهه حکومت جمهوری اسلامی بر  جامعه ی ایران رفته است. بر همین مبنا است که باید به روند تغییرات و علل بروز این اعتراضات گسترده که در نوع خود هم از نظر گستردگی و هم از نظر  پیچیدگی و عمق آن بی نظیر ترین وقایع سیاسی در طول تاریخ سیاسی کشور ایران بوده است.

اگر بخواهیم به صورت خلاصه و کلی فرمولی برای علل بروز این وقایع  در نظر بگیریم باید به این گفته ی گرامشی متفکر مارکسیست ایتالیایی  رجوع کنیم. یک دلیل عمده رجوع به گرامشی آن است که وی نیز در شرایط اجتماعی و سیاسی مشابه شرایط اجتماعی و سیاسی  جامعه ی ما می زیست. شرایطی که در آن فاشیسم از دل نا کار آمدی  سرمایه داری حاکم بر ایتالیا و از دل نظم کهنه و پوسیده ی  آن زمان بر آمد.  گرامشی در توضیح شرایطی که در آن بحران به وجود می آید،  می گوید: "بحران دقیقا ناشی از همین حقیقت است که کهنه در حال مرگ است و نو نمی تواند متولد شود. در همین فاصله است که انواع پدیده های گوناگون و مختلف پدیدار می شود. "( جیمز جول- گرامشی- ترجمه ی محمد رضا زمردی - نشر ثالث- تهران-بهار 88- صفحه 64)  با نظری کوتاه به  وضعیت جامعه ی ایران در چند سال گذشته دقیقا متوجه این نکته مهم می شویم که نظم کهنه ای که به نام " جمهوری اسلامی" طی چند دهه به هر شکل ممکن خود را تثبیت کرده بود، دیگر نمی تواند به  حیات خود ادامه دهد. این نظم "کهنه در حال مرگ است"  این جا است که حتی نخست وزیر بنیانگذار  نظم کهنه نیز سخن از تغییر و نو شدن می زند. حتی  احمدی نژاد که خود باید نماینده ی این نظم باشد سخن از تغییر آن می زند. اما جنس این دو تغییر با هم متفاوت است.  در کنار آن خواست تغییر و نو خواهی مردم ایران نیز از جنسی متفاوت تر از این دو است. 

اما بحران از آن جای ناشی می شود که هیچ کدام از این نیروها توان آن را ندارد که "نو" مورد نظر خود را متولد کند.  در کنار آن نظم کهنه نیز در حال مرگ است . نظمی که درست از پس سرکوب  گسترده جنبش دموکراتیک  مردم ایران در 30 خرداد 1360 آغاز شده بود،  تیر خلاص اش  در خیابان های تهران در تاریخ 30 خرداد 1388 زده شد.  این نظم کهنه و نمایندگان اش مرده اند. راز شعار های  مرگ بر دیکتاور مردم در خیابان های تهران در این  است. اما در کنار  مرگ نظم کهنه باید این واقعیت نه چندان خوشایند را نیز پذیرفت که  در شرایط کنونی  آلترناتیو نو و مترقی  را نمی توان در چشم انداز کوتاه مدت متصور شد. اما در نقطه مقابل خطر یک نوع فاشیسم کلاسیک وجود دارد. شاید دراین جا این سوال پیش بیاید که مگر جمهوری اسلامی در این 3 دهه چیزی غیر از یک نظام  فاشیستی بوده است. با پذیرفتن این واقعیت که جمهوری اسلامی یک نظم مستبد و سرکوب گر بوده است اما هیچ گاه به خاطر وجود جناح های رنگارنگ به سمت یک فاشیسم کلاسیک نرفته است.  با وجود استبدادی بودن و سرکوب گر بودن نظام جمهوری اسلامی در 30 سال گذشته اماباید گفت که این نظام هیچ گاه به صورت کامل به ورطه ی فاشیسم فرو نرفته است و از طرف دیرگ مقاومت مردم همواه جلوی این روند را گرفته بوده است. اما هم اکنون با توجه به شرایط پیش آمده احتمال بروز یک فاشیسم کلاسیک به شدت وجود دارد.

برای فهم این که این فاشیسم چیست بار دیگر به گرامشی رجوع می کنیم . گرامشی به ما پاسخ می دهد: " فاشیسم ایتالیایی چیست؟ عبارت است از طغیان پائین ترین قشر بورژوازی ایتالیا، تن لش ها، بی سوادها و ماجراجوهایی که جنگ به آن ها توهم به درد بخور بودن و ارزشمند بودن داده است، قشری که به واسطه انحطاط سیاسی و اخلاقی به میدان آمده است."(همان- صفحه 63)

این چند جمله ی کوتاه را فقط با یک تغییر جزئی  می توان در مورد ایران دهه اول قرن 21 نیز تطبیق داد. تنها کافی است که به جای "ایتالیا" بگذارید "ایران". آیا تیپ شخصیتی این قشر تن لش، بی سواد و ماجراجو برای شما آشنا نیستنند؟  آیا همین افراد نبودند که به واسطه جنگ  برای خود جاه و مقام کسب کردند؟ از طرف دیگر  حس ارزشمند بودن و به درد بخور بودن پیدا نکردند؟   از همه مهم تر آیا نتیجه ی طبیعی انحطاط سیاسی و اخلاقی جامعه ایران چیزی جز بر آمدن فاشیسمی که فعلا نمادش احمدی نژاد و دارو دسه  تن لش هایش هستند،  می تو انست باشد؟  

تا این جا داستان به همراه گرامشی به توصیف شرایط آن روزگار جامعه ایتالیا وکه خیلی هم شبیه شرایط کنونی جامعه ی ما است پرداختیم. اما مسئله تنها توصیف نیست مسئله دقیقا تنها "تغییر " است. اما مسئله ما پیچیده تر از آنی است که بتوان به راحتی برای اش حکم صادر کرد و یا به خوشبینی" گرامشی وار" دچار شویم که البته متاسفانه  تحقق هم نیافت. گرامشی با خوش بینی این گونه پیش بینی کرده بود: " نظام فاشیستی بحران فراگیر نظام سرمایه اری را متوقف نکرده است.... فاشیبسم صرفا آهنگ انقلاب پرولتاریایی را کند کرده است، که پس از تجربه  فاشیستی به پدیده ای همگانی تبدیل خواهد شد. "(همان - صفحه 64) البته گرامشی بزرگ زنده نماند تا اشتباه پیش بینی خود را  ببیند. اما امیدوارم ما زنده بمانیم و تجربه ای متفاوت از آن چیزی که فاشیسنم در اروپا در نیمه قرن گذشته به بار آورد  در اوایل قرن حاضر در خاورمیانه  ببینیم.  این امر منوط به  پراکسیس آگاهانه و جمعی تمام ماست. تاریخ را ما خود با دستان خویش می سازیم هرچند شاید نه آن گونه که مایل باشیم.  

نکته اخر  این که مسئله ما در جامه ی ایران صرفا  قابله گری تاریخ نیست.  اگر روزگاری مارکس معتقد بود که نقش انسان در تاریخ همچون قابله ای است که نظم نو را از رحم مادر تاریخ بیرون بکشد و برای این تغییر نقش تسریع کننده بازی کند. در شرایط کنونی ایران به نظر می رسد باید این هشدار جدی را در نظر گرفت که  نوزاد نظم نو و مترقی در رحم مادر تاریخ جامعه مورد هجوم وحشیانه ی چکمه پوشان لجنی قرار گرفته است. وظیفه خطیر و فوری ما این است که فعلا  همچون سپری در مقابل پوتین، باتوم و گلوله این فاشیست ها  از نوزاد و رحم مادر تاریخ  جامعه ایران دفاع کنیم. اما اگر نتوانیم  از این هجو م جلوگیری کنیم روزگار دهشتناکی منتظر جامعه ی ما است. روزگاری که در آن نه تنها  جنین شرایط نوین در رحم مادر سقط شده است بلکه حتی رحم مادر تاریخ زیر لگد  های  فاشیست های ایرانی  آن چنان تخریب شده است که لااقل برای یک نسل آینده هیچ نطفه ای در رحم تاریخ جامعه ایران شکل  جنین به خود نخواهد گرفت و هیچ  نوزارد نویی متولد نخواهد شد.

اما در کنار این بیم بزرگ می توان امیدی هم در نظر گرفت امید به آن که پس از  شکست دادن فاشیست های کودتاگر می توان به فکر متولد کردن نوزادی باشیم که نوید بخش شرایط نوینی در جامعه ایران باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:16  توسط فواد شمس  | 

انتخابات ریاست جمهوری برای من چندان اهمیتی ندارد. این که چه کسی رئیس جمهور شود برایم اهمیت ندارد اما این که چه کسی رئیس جمهور نشود چرا خیلی برایم مهم است.  آن چیزی که برایم اهمیت دارد این است که یک مشت شیاد، دزد، دروغگو، ایدئولوگ شیطان و.... در کنار هم جمع شده اند و تمام مفاهیم زیبای دنیا از "تغییر" گرته تا "آزادی " را به لجن کشیده اند.

حوصله ندارم مثل ژورنالیست های سطحی به (یک قول دو قل) بازی کردن با کلمات بپردازم.  در نتیجه با صراحت هر چه تمام تر با هر کلمه ای که بتوانم به  توصیف آن چیزی که به نظرم یک محفل شیطان است که دارد یک بازی کثیف را مهندسی می کند، می پردازم. اسم این مطلب را هم نقد نمی گذارم چون نقد باید جنبه عملی  داشته باشد که نیاز به نیروی مادی دارد چون  بر این اعتقادم که نیروی مادی را تنها با نیروی مادی باید پاسخ داد و اسلحه نقد هیچ گاه جایگزین نقد اسلحه نمی شود.  اما متاسفانه الان در شرایطی نیستیم که بتوانیم به صورت رادیکال و ریشه ای امثال این محافل شیطانی کثیف را از بین ببریم فعلا در حد توصیف این ها کفایت می کنیم.

یک عده اکنون در اطراف شیخ ابله و ساده لوح اصلاحات خیمه زده اند و دارند تمام مفاهیم را مصادره می کنند کسانی که تنها در توصیف شان باید گفت بیشتر شبیه دارو دسته "برادران دالتون" هستند تا یک عده فعال سیاسی  اجتماعی!

کسی که روزگاری راهزن شهر و دزد بزرگ شهر بود اکنون می خواهد کشور را بچابد، در کنارش  آخوند شکم گنده که بزرگ ترین هنرش چت کردن و  قربان صدقه رفتن محمد خاتمی بود اکنون تبدیل به مجیز گوی شیخ اصلاحات شده است.

اما در کنار این  دوعنصر  معلوم الحال  باید از بزرگ "شیاد ژورنالیست نما" که تنها هنرش این است که   کلمات را برای توجیه سرکوب استفاده کند نام برد.  فردی که بنده پول است و نه تنها قلم که تمام وجودش را به "مزد" می فروشد.

اما گل سر سبد تمام این دارو دسته  شیاد را باید بزرگ ایدئولوگ شیطانی  یا به قول  محمود دولت آبادی ( این افتخار  ادبیات معاصر) "شیخ علمدار  شنیع ترین  کار ها یعنی  انقلاب فرهنگی" دانست.

عبدالکریم دباغ(سروش)  فردی است که به نظر من شنیع ترین صفات در وجودش جمع شده است. فردی که به واقع   باز هم به تعبیر دولت آبادی یک "مقلد مضحک" است. فردی که تنها هنرش آن است که پای منقل بنشیند و اشعار شاعران کهنه سرا را  تکرار کند  و شعر های مونالا را از حفظ مثل طوطی تکرار کند. فردی که تنها استفراغ های  متعفن "پوپر " و هر  احمق دیگری را دوباره می خورد و استفراغ می کند.

سروش  برای من نماد تمام زشتی هایی  است که به نام "انقلاب فرهنگی" بر جامعه ما رفته است. و واقعن تنها دلم به حال ابلهانی که بر خود نام فعال دانشجویی نهاده اند  می سوزد که اکنون به دنبال شیخ ابلهی مثل کروبی افتاده اند که ایدئولوگ اش سروشی است که مسئول تعطیلی دانشگاه ها و به خاک و خون کشیدن جنبش دانشجویی  ما است.

دلم به حال دانشجویان ابله دفتر تحکیم  می سوزد که به دنبال کسی افتاده اند که  محمد قوچانی گل سرسبد ستادش شده است.  محمد قوچانیی که دستور حمله به دانشگاه این آخرین سنگر آزادی را در  سال ۸۶ در نشریه شهروند امروز صادر می کرد.  

این محفل شیادین دارند بازی کثیفی را  مهندسی می کنند. به شخصه برایم مهم نیست چه کسی در ایران رئیس جمهور شود. اما برایم مهم است که چه کسی رئیس جمهور نشود.

من نمی خواهم فردی رئیس جمهور شود که  شیادان و ایدئولوگ های شیطانی این چنینی فردا برای ما ژست روشنفکری و آزاد اندیشی بگیرند به همین دلیل علاوه بر این که به احمدی نزاد  به خاطر عملکرد این چند ساله اش، به محسن رضایی به خاطر کشتار هایی که در دهه ۶۰ در ترکمن صحرا و کردستان انجمم داده رای نمی دهم. به این شیخ ابله هم به خاطر حمایت سروش و قوچانی و کرباسچیُ  جمیله کدیور و  ابطحی و مهاجرانی و باقی و.... این قبیل کثافت های  زالو صفت  رای نخواهم داد.

البته باید بگویم واقعن شرافت امثال ساسی مانکن بیشتر از این است که در کنار این دارو دسته شیاد باشند از همین جا به ساسی مانکن توصیه می کنم که دامن اش را از همراهی با این  داردودسته شیاد سریعا پاک کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط فواد شمس  | 

 فیلم "وقتی همه  خوابیم"  بهرام بیضایی را باید یک شاهکار تئاتری در سینما نامید. فیلم که  تنها در یک کلمه برای توصیف اش می یابد، آن  کلمه هم     "پر ابهت" است.

 ساخت فیلم چنان قوی و با ابهت بود که تا  حدود ۳۰دقیقه ابتدایی فیلم آن چنان تماشاگر را در خود غرق می کند که ناگهان وقتی می فهمی فیلم  روایت تک خطی ندارد و چند روایت موازی را با هم پیش می برد  چنان دچار شوک می شوی که  در مقابل تصاویر تئاتر گونه ی سینمایی بهرام بیضائی دقیقا احساس نا توانی به تو دست می دهد.

 

به نظرم وقتی همه خوابیم یک تئاتر سینما بود. بهرام بیضائی نشان داده که  می تواند این هنر تلفیقی را به بهترین شکل ممکن به اجرا در بیاورد والبته نباید از بازی شاهکار مژده شمسائی هم غافل ماند . آن صورت خسته اما با صلابت و آن نحو ادای دیالوگ ها همه و همه   ما را با خود می برد و البته من را به یاد اولین تله تئاتری که دیدم یعنی "هملت" می اندازد. چون آن تله تئاتر که در تلویزیون سیاه و سفیدمان در زمان های کودکی دیدم هنوز با ابهت ترین  تصاویری است که در طول زندگی ام دیده ام و البته نحو دیالوگ گفتن مادر خائن هملت برایم با دیدن نحو دیالوگ گفتن مژده شمسائی  تداعی شد.

در کنار این امر شکل ساخت فیلم و آن توانمندی که روایت های چندگانه تو در تو را چنان به تصویر می کشد که نه تنها تماشاگر را سردرگم نمی کند که وی را درگیر فیلم می سازد و در فیلم غرق می کند نشان از آن دارد که بهرام بیضائی کارش را بلد است.  همچنین وحدت وجودی که در نهایت بین بازیگران اصلی فیلم به وجود می آورد ما را به فضای  داستان "بوف کور" هدایت می کشاند.

در کنار این همه باید به موسیقی شاهکار فیلم هم اشاره کرد، موسیقی که  حس دلهره و تشویش و ترس  و ابهت فیلم را دوچندان می کند البته در جا هایی  از این موسیقی  من به یاد موسیقی فیلم پدر خوانده افتادم.

از طرف دیگر باید به مضمون فیلم پرداخت . بهرام بیضائی به زیبا ترین شکل ممکن دارد یکی از کلیشه ای ترین مباحث روز را بازتعریف می کند.

 "کالایی شدن هنر و هنر کالایی "!

در جایی که هنر مندان با چک های  روز  ظهور می کند باید هم پایان بندی فیلم ها  با عروسی ختم شود. بهرام بیضائی به خوبی درک کرده است که در جامعه ای که  پر فروش ترین فیلم تاریخ اش افتضاحی به نام "اخراجی های ۲ " است ، همه ساسی مانکن گوش می دهند، همه کتاب های  چگونه گوسفند نباشیم و موفقیت و آرامش در ۳ دقیقه می خوانند،  همه  "جومونگ" نگاه می کنند و.... دقیقا در این جامعه است که  ما همه خوابیم!

اما نکته اصلی  این جاست که  باید ورای تمام تظاهر ها و ژست های روشنفکری قبلو کنیم که  تا زمانی که  کنش مشخص انتقادی  نسبت به وضع موجود انجام ندهیم  حتی بعد از دیدن این فیلم باز هم "ما" "همه" هنوز خوابیم!

پی نوشت: این گزارش   و  این گزارش  را هم از نحو بستن دانشگاه ها در ابتدای دهه ۶۰ بخوانید تا  بفهمید که چرا  هنوز همه خوابیم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:42  توسط فواد شمس  | 

"سید خندان" اصلاحات کنار رفت. فردی موسوم به محمد خاتمی که گویا روزگاری رئیس جمهور اسلامی بوده است  در طی یک دوره ۳ ماهه  که به صورت "پریودی" مواضع سیاسی خود را عوض کرده بود در نهایت از حضور در انتخابات انصراف داد.

وی که گویا در ابتدا تردید داشت که در انتخابات حضور یابد البته  بعد از آن که میلیون ها "اس ام اس" "کامنت" "شعر و ترانه" " نامه ی عاشقانه" و.... از طرف موج سومی ها  برایش فرستاده شد"پارمیدای"۱ اصلاح طلبان راضی به حضور در انتخابات شد.   در این جا بود که وی دچار تدبیر شد۲  و در انتخابات حضور پیدا کرد و البته سریع هم به سفر رفت. اما این "سید خندان" و پارمیدای گرامی چندان هم که می گویند راسخ نیست و در نهایت بر اساس مصلحت اخلاق گرایانه انصراف قطعی خود را از انتخابات ریاست  جمهوری اعلام کرد تا جماعت بسیاری از کسانی که  برخلاف وی دوست دارند "راست گویانه" سخن بگویند را در غم و اندوه فرو ببرد.

محمد خاتمی به دروغ ( تاکید می کنم ده ها بار دیگر هم حاضرم تاکید کنم)  به دروغ می گوید به اسم اخلاق از عرصه انتخابات انصراف داده  است. اما  بحث در این جا درست منافع طبقاتی است. آن طبقه ای که بازگشت خود را به قدرت در گرو آمدن خاتمی می دید اکنون بی سر پناه شده است.  خاتمی دروغ می گوید که به اسم اخلاق مداری از انتخابات انصراف داده است بلکه باید به راستی اعتراف کند در هراس از نداشتن پایگاه مطمئن اجتماعی ـ طبقاتی مجبور به انصراف از انتخابات شده است. نزدیکانش به "راست" تاکید دارند که منافع شان به خطر افتاده است.

 برای همین هنوز ضجه و ناله سر می دهد و نسبت "میر حسین موسوی" را با اصلاح طلب ( بخوانید نئولیبرالیسم به سبک ایرانی) می پرسد.

اما این کودکان عالم سیاست مغز هایشان  کوچک تر و افق دیدشان کوتاه تر از آن است که بدانند مسئله نه خاتمی  است نه مخالفت رهبری، نه نارو زدن میر حسین موسوی! و  نه غیره... مسئله آن است که در جهانی که نئولیبرالیسم کذائی  و برنامه هایش رو به انحطاط گذاشته است آخرین سنگر سرمایه داری  بازگشت به همان آموزه های "کینزی" و سرمایه داری دولتی است در این جا است که راز بازگشت میرحسین موسوی رمز گشایی می شود.

در واقع این مسئله تنها در ایران رخ نمی دهد اندکی به اطراف نگاه کنید. آمریکای جنوبی را بنگرید که یک به یک دولت های  نئولیبرال اش سقوط می کنند،  یونان را بنگرید که در آتش خشم کارگران و جوانان اش می سوزد و فرانسه و آلمان و.... را بنگرید و....

اما مسئله درایران اندکی متفاوت است به همت بی دریغ همین اصلاح طلبان کنونی در سرکوب جنبش های مردمی ـ کارگری در دهه بعد از قیام ۵۷ و  در نبود یک آلترناتیو قوی چپ و کارگری و آزادی خواه بار دیگر خود حکومت اسلامی آلترناتیو خویش را تولید می کند و نارضایتی طبقات محروم جامعه را به وسیله ی یک نیروی خودی که  شاید اندکی بتواند خواست های طبقه کارگر  و محرومان جامعه البته به قول خودش  "مستضعفین" را تامین کند.

نکته جالب تر این  داستان اما این است که "سید خندان" بازی ما در این عرصه صرفا همه را خندانده است. روزگاری که وی به عطاب به دانشجویان معترض می گفت: " می دهم از سالن بیرون تان کنند" به پایان رسیده است هم اکنون  آن سالن تبدیل به صحنه تئاتر کمدی شده است که همه ی ما با هم به "سید خندان" می خندیم!

پا نوشت:

 ۱- در یکی از کامنت هایی که برای حمایت از خاتمی  در سایت موج سوم گذاشته شده بود وی را با " پارمیدا"  مقایسه کرده بودند.

۲-  خاتمی در زمان اعلام حضورش در انتخابات  در اظهار نظری شگفت انگیز گفت تاکنون تردید نداشته است بلکه تدبیر داشته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط فواد شمس  | 

سن و سال  من آن چنان نیست که چندان خاطرات شفافی از دهه ۶۰ داشته باشم. اما به صورت نا خود آگاه هنوز سایه آن دهه سیاه بر زندگی من هم سنگینی می کند. دهه ۶۰ برای من همواره به رنگ خاکستری است و هیچ گاه برایم رنگی نبوده است.

برای همین است که هر آن چیزی که مرا به یاد دهه ۶۰ می اندازد به نوعی با رنگ خاکستری همراه است.  میر حسین موسوی برای من همواره مردی به رنگ خاکستری تیره بوده است. مردی که شاید در اذهان بسیاری از توده ها و یا همان به قول خودش مستضعفین! نمادی از روزگاران آرام و خوش از دست رفته  استیلای سرمایه داری دولتی استبدادی جمهوری اسلامی دهه ۶۰ باشد. اما برای من همواره نخست وزیری بوده است که شدید ترین سرکوب ها در دوران صدارت وی اتفاق افتاده است.

برای من بزرگ ترین سوالی که از میر حسین اکنون مطرح است، این است که  زمانی که اخبار اعدام های  تابستان ۶۷ را شنیده است چگونه  نیشخند زده است؟

اما در این میان نکته جالب تر آن است که در زمانه ای که اصلاح طلبان حکومتی  که گویا با خواندن  "پوپر" و جدیدا "هایک"  و غیره اندکی "فرنگی"  مسلک شده اند  جدیدا ریش شان را با ماشین " موزر" اصلاح می کنند و در سودای نئولیبرالیسم و سرمایه داری لجام گسیخته بوده اند، چگونه  بار دیگر به سردمدار سرمایه داری دولتی پناه برده اند؟

برای یافتن  ژاسخ به این سوالات عجله ای نیست لاقل ۳ ماه وقت داریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:3  توسط فواد شمس  | 

۱- ابتدا صریحا بگویم  که با تمامی دانشجویان مبارز در داخل دانشگاه های ایران با هر نوع گرایش و موضع گیری سیاسی  با وجود تمام اختلاف نظر ها و عمل ها و تضاد های منافع و...  که با آنان دارم. احساس همبستگی می کنم و نه تنها زندانی شدن آنان و سرکوب شان را  به هر شکلی و با هر نام و وبهانه ای محکوم می کنم که هر آن چه که از دستان کم توانم برای آزادی شان بر می آید انجام می دهم. همچینن مقصر اصلی  در داستان های پیش آمده در دانشگاه های ایران در چند سال اخیر را  حاکمیت می دانم.  البته این امر چیز عجیبی نیست دولت ها هم واره ابزار سرکوب و سلطه بوده اند و دولت کنونی ایران نیز مشغول انجام  وظیفه ذاتی خود است.  این چند خط را در همین ابتدا متن نوشتم که از نوشتارم سو تفاهمی  پیش نیاید.  اگر انتقادی به دانشجویان  و هم دانشگاهی ها و رفقای خودم می کنم بدین معنا نیست که دستگاه سرکوب گر را می خواهم تبرئه کنم و یا وظیفه دفاع از حقوق ابتدایی و انسانی رفقای و دوستا دربند و محروم از تحصیل و سرکوب شده را از دوش خودم بردارم. به هیچ عنوان چنینی نیست و مباد!

۲- اما به نظرم این گزاره را هم که انتقاد ها را  در شرایط سرکوب بیان نکنیم و این نصیحت ها که الان وقت آن نیست که به هم گیر بدهیم!  الان باید متحد بود! الان باید بی خیال نقادی بی رحمانه  شد! را هم قبول ندارم. به نظرم درست در این لحظات فرود جنبش دانشجویی در لحظاتی که داریم سرکوب می شویم و در لحظاتی که رخوت و سستی سرتاسر بدنه دانشجویی را گرفته است باید تلنگری بسیار محکم بخوریم تا شاید فردایی بهتر را در پیش رو داشته باشیم.

۳- سریع می روم سر اصل مطلب به نظر شرایط کنونی جنبش دانشجویی در ایران شبیه به چیزی مثل " رقص مرگ" است به ظاهر پرشکوه و زیبا  تحسین بر انگیز که بغض غرور انگیزی در گلو های ما ایجاد می کند و شور و هیجانی به ما می دهد.  ستاره ها و قهرمانانی را دوباره به عرصه آسمان و زمین این سرزمین می آورد.  ما در بیرون گود نشسته  برای آنان سرود می سراییم تحسین شان می کنیم فریاد زنده باد دانشجوی مبارز سر می دهیم.

اما این ها همه یک "رقص مرگ"  هرچند زیبا و شور انگیز بیش نیست و بسیار کوتاه و گذرا می نمایاند.

دو مثال ملموس مربوط به وقایع  اخیر می زنم، دانشجویان دانشگاه شیراز تجمع بزرگی برگزار می کنند همه رسانه ها پوشش می دهند همه فریاد می زنند چپ در دانشگاه نمرده است. زنده باد ها دوباره شروع می شود. اما چند روز بعد ده ها تن از بهترین و زبده ترین فعالانی که می توانستند در چند صباح آینده کادر های ورزیده ی یک بازوی دانشجویی برای جنبش  دگرگونی طلب ایران باشند به زندان افکنده می شوند و به همه ی شما قول می دهم که رفقای مان در دانشگاه شیراز از این سرکوب کمر راست نخواهند کرد. (لااقل در کوتاه مدت)ّّ

 دانشگاه پلی تکنیک که همواره به "رزم گاه" و سنگر آزادی در دانشگاه معروف بوده است با چند دسته زنجیر زن و سینه زن فتح می شود. بچه ها شرفتمندانه(تاکید می کنم شرافتمندانه) مقاومت می کنند اما ده ها تن از بچه ها را بازداشت  می کنند و به گمانم دیگر کسی در پلی تکنیک نمانده باشد که سیاسی باشد و تاکنون بازداشت نشده باشد. پلی تکنیک هم در عملیات والفجر "گمنام" فتح می شود.   " رقص مرگ" در دانشگاه ها با تدفین چند تابوت تکمیل می شود.

۴- در این جا نه کاری به آسیب شناسی جنبش دارم ونه دنبال دلیل می گردم که چرا اندک شده ایم که چرا هم دانشگاهی های ما در زمانه ای که بچه ها را به زندان می اندازند و دانشگاه را قبرستان کرده اندُ، همچنان به فکر مدل جدید لباس، مو،  ماشین،  موبایل، آخرین آهنگ ساسی مانکن و... هستند. در زمانه ای که ما مشغول کلی بحث های گنده گنده سایسی هستیم از تحلیل  رشد فزاینده فرهنگ مصرف گرایی و بی تفاوتی و بی خیالی در میان هم دانشگاهی های خود عاجز مانده ایم. در زمانه ای که ما مشغول این ها هستیم مسئولان عزیز امر آموزش عالی  به راحتی بومی سازی  را کلید زدند و فردا هم خصوصی سازی را کلید خواهند زد، تا دانشگاه مختص چند بچه پول دار بالا شهر تهران شود که دیگر خیال آقایان از هرگونه اعتراض و مبارزه و... نیز راحت شود.  فعلا با هیچ کدام از  این ها کاری ندارم تنها نکته آخر را صمیمانه و دوستانه به همه می گویم

۵- به نظر شخص من ماندن و استمرار بخشیدن به کار اجتماعی و سیاسی هر چند بی شکوه هر چند کم سرو صدا هر چند نحیف هر چند آرام آرام  اما رادیکال، به مراتب از ستاره شدن و  درخشیدن  یک لحظه ای در آسمان شب تار  جامعه و در نهایت به زودی خاموش شدن بهتر است.  دوستان عزیز فعال دانشجو! ماندن در میان بدنه اجتماعی دانشگاه  هر چند اگر لازم باشد اندکی سر خود را خم کنیم و اندکی سکوت کنیم به مراتب از "رقص مرگ"  بهتر است. بگذارید تابوت های شان را چال کنند، بگذارید عربده های شان را بکشند، اما  نگذارید صدای چکمه های شان آهنگ شور انگیزی شود تا شما را به "رقص مرگ" وادارد.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:32  توسط فواد شمس  | 

در زمانه ای که چاقو کش ها جامعه شناس می شوند اصطلاحاتی از جمله " اصقلاب"، " اولترا اصلاح طلب"و " «آوان گاردي» با دندة عقب " و... تولید می شود.

حمید رضا جلائی پور چاقو کش و آدم کشی که به لطف ثروت پدر حاجی بازاری اش و ریختن خون ده ها تن از پاک ترین فرزندان  کردستان  در زمان پاسدار ـچاقوکش ـ بودن اش اکنون استاد دانشگاه شده است.  مشغول اختراع وازه به سبک قهوه خانه ای در دانشگاه تهران است.

وی می توان کت و شلوار بپوشد و  در اتاق های درس  دانشگاه تهران پز روشنفکری بدهد و برای یک مشت بچه دبیرستانی که به دنبال "باسن" اصلاح طلبان تکه پاره شده راه افتاده اند  "تئوریسین"  نامیده شود. اما نمی تواند حتی در گفتار های به ظاهر تئوریک اش را به دور از ان  منش و رفتار چاقو کش  مسلک اش  بیان کند.

به این نوشته  از وی که در سایت نوروز آمده است، توجه کنید. در چند پاراگرافی که وی صحبت کرده است علاوه بر نشان دادن میزان نبوغ اش در اختراع واژگان  میزان عربده کشی ها و تهدید بازی هایش نسبت به هم قطاران قبلی اش آشکار است.

البته این منش چاقو کش مسلک وی آن جایی نمایان تر است که برخلاف سبک معمول در بحث های سیاسی که باید به صراحت مرجع نقد شونده را بیان کند وی همچون چاقو کش های پفکی که از درگیر شدن مستقیم هراس دارند و در قهوه خانه نشسته و بدون ذکر نام فرد مقابل صرفا فحش های آب دار خواهر و مادر می دهند وی نیز هراس دارد که نامی از "عباس عبدی " و " مهدی کروبی" ببرد و صرفا فحش های سیاسی اش را بدون ذکر نام می دهد.

حامیان خاتمی و کلیت اصلاح طلبان رنگارنگ و تکه پاره شده!  به واقع در قهقهرای دوران سیاسی شان به سر می برند.  حال باید  ایستاد و دعوا های خنده دارشان را تا انتها دنبال کرد!

تنها نکته خوشحال کننده برای شخص من این است که در این جامعه درب و داغان به لطف "عدو هایی که سبب  خیر " شده اند دیگر جامعه شناسی را در آکادمی هایی نمی خوانم که امثال این جلائی پور چاقو کش ترسو استاد اش هستند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:21  توسط فواد شمس  | 

هادی غفاری همیشه برای من  به نوعی با  یک لمپن که  قیام مردم ایران را سرکوب کرد تداعی می شد. لمپنی که هم تراز با چماقداران زمان شاه بود.  در واقع  قیام مردم ایران که از  شهریور ۵۷ به اوج رسید تا خرداد ۶۰ که کلا سرکوب شد برای من جز یکی از مهم ترین برهه های تاریخ بشریت بوده است و شخصیت های دخیل در آن برایم همواره با اهمیت بوده اند. اما روزگاری فکر نمی کردم  رو در روی هادی غافری تک و تنها به راحتی سخن بگویم و این من باشم که از او سوال کنم.

 به واقع تجربه جالبی است که تو از یک آدمی مثل  هادی غفاری سوال کنی و او مجبور باشد به تو جواب دهد هر چند جواب هایی که می دهد به هیچ عنوان هیچ نزدیکی به  واقعیت نداشته باشد.

هادی غفاری را همان گونه که می پنداشتم یک لمپن تمام عیار یافتم. کسی که حتی  به خودش هم احترام نمی گذاشت و دفتر محل کارش  بسیار کثیف و بر هم ریخته بود و حتی یک چای هم در طول ۳ ساعت صحبت مان به ما نداد.

کسی که به راحتی آب خوردن دروغ می گفت و به صراحت بار ها تاکید کرد که هیچ کس را اعدام نکرده است و همه دارد دورغ می گویند. در حالی که خود من به شخصه اطلاع دارم که در شهر های لاهیجان و لنگرود که روزگاری آقای غفاری حاکم شهر بوده است دست کم صد ها تن از  اعضای  فعال سازمان های " فدائیان خلق، پیکار، رزمندگان، وحدت کمونیستی و مجاهدین خلق و...." به دستور و حکم مستقیم ایشان اعدام شده اند.

نکته جالب تر این که تاکید داشت که در مورد آن زمان ها صحبت نکنیم بلکه در مورد  کاندیداتوری خاتمی صحبت کنیم و این که خاتمی باید رئیس جمهور شود. حال خودتان ببینید طرفداران خاتمی چه جور آدم هایی هستند.  آری با آمندن خاتمی ، باز باران آمده است اما بارانی از دروغ، خون، جنایت و سرکوب! بارانی که قیام مردمی و جنبش مردمی ایران را همواره به انحراف برده است.

انقلا ب اسلا مي در گفت گو با حجه الا سلا م و المسلمين هادي غفاري
 تا سرحد مرگ پيش رفتم 
نويسنده : فواد شمس

هادي غفاري را در موسسه فرهنگي الهادي ملاقات کرديم. در حالي که گرد پيري بر سر و صورت اش نشسته بود اما هنوز همان هادي غفاري بود با همان جسارت و صراحت لهجه اي که به آن معروف است. البته تاکيد داشت که از اين به بعد نمي خواهد تواضع داشته باشد.
گفت وگوي ما در اتاق محل کارش که يادآور دوران گذشته بود و تمام وسايل اش شما را به دهه 60 مي برد صورت گرفت. البته هادي غفاري تاکيد داشت که کمتر از آن زمان ها  سخن بگويد اما بالاخره در مورد آن روزگاران با او صحبت کرديم. چون نمي توان نه هادي غفاري را جدا از وقايع اول انقلاب «هادي غفاري» ناميد و نه انقلاب اسلامي بدون هادي غفاري ها به اين نقطه که اکنون در آن ايستاده ايم مي رسيد.
گفت وگو را با سوالي در مورد پدر هادي غفاري شهيد آيت الله حاج شيخ حسين غفاري آغاز کرديم.

متن کامل مصاحبه من با هادی غافری منتشر شده در ویژه نامه ی انقلاب روزنامه مردم سالاری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:57  توسط فواد شمس  | 

احتمالا در چند روز گذشته سرو صدای زیادی که در رابطه با اعتراض رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه به نماینده اسرائیل در اجلاس داووس به پا شده است را شنیده اید.  من در این جا می خواهم تنها چند نکته در رابطه با این مسئله  از دیدگاهی متفاوت بیان کنم:

۱-  اجلاس داووس به هیچ عنوان نمی تواند مرجعی برای رسیدگی به مسائل جهان باشد این اجلاس تنها محلی برای هماهنگی دولت های سرکوب گر سرمایه داری برای  استثمار و بهره کشی و سرکوب بیشتر مردم جهان است.

۲- آقای رجب طیب اردوغان حق ندارد در مورد نقض حقوق بشر در هیچ کجای دنیا از جمله نوار غزه حتی اظهار تاسف کند چه برسد به این که اعتراض هم بکند!. تا زمانی که دولت اسلام گرا و دیکتاتور منش و نژاد پرست ترکیه اقدام به سرکوب مردم کرد این کشور می کند. تا زمانی که تانک های ترکیه به بهانه ای شبیه بهانه ی تانک های مرکاوای اسرائیل یعنی سرکوب تروریست ها! روستا های کردستان ترکیه و عراق و بعضا کردستان ایران و سوریه را  با خاک یکسان می کنند. آقای رجب طیب اردوغان اسلام گرا و فاشیست حق ندراد در مورد دفاع از حقوق کودکان نوار غزه یاوه سرایی کند. آقای اردوغان همان قدر که نخست وزیر و روسای ارتش اسرائیل جنایتکارند، جنایتکار است.

۳- آرمان مردم فلسطین و ستمی که به آنان وارد می شود جدیدا بازیچه ی تمامی دولت های سرکوب گر خاورمیانه شده است که سرکوب گری خود بر ضد مردم شان  را در پشت حمایت از مردم فلسطین پنهان کنند. جدیدا گویا اسلام گرایان ترکیه هم از هم مسلکان خود در ایران این بازی های سیاسی را یاد گرفته اند.

۴- آقای رجب طیب اردوغان به جای این  ژست های انسان دوستانه بهتر است پیام روشنفکران ترک، گروه های مترقی و چپ ترکیه، روشنفکران کرد و مردم ترکیه و کردستان را بشنود و بهتر است به جای این همه دروغ گویی و بازی های سیاسی! بر سر راه رسیدن به یک زندگی آرام و همزیستی مردمان کرد و ترک در ترکیه سنگ اندازی نکند بهتر است به فکر آن باشد که تانک های ترکیه و هلیکوپتر هایش دست از سر مردم کرد و روستا های شان بر دارند.  چون همان طور که در مورد حملات اسرائیل به نوار غزه و کشتار زنان و کودکان هیچ توجیهی قابل قبول نیست در مورد حملات ترکیه به کردستان نیز  هیچ توجیهی را نمی توان پذیرفت  آقای رجب طیب اردوغان دیگر نمی تواند در توجیه حملات ارتش اش به کردستان و مردمان ساکن در آن جا بگوید که  برای حمله به تروریست ها پ.ک.ک دست به این حملات زده اند وگرنه باید توجیهات دولت اسرائیل هم در این باره بپذیرد.

۵- مسئله خاورمیانه زمانی حل می شود که دیگر انسان ها در این منطقه از جهان به بهانه دین، مذهب ملیت، قومیت و نژاد تقسیم نشوند  تا دولت های سرکوب گر  این منطقه به این بهانه های دست به سرکوب مردم بزنند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:30  توسط فواد شمس  | 

مسئله فلسطین دقیقا گره گاه مسئله صلح در خاورمیانه و گره گاه گسترش دموکراسی در کشور های عربی و منطقه خاورمیانه است. تا زمانی که مسئله فلسطین حل نشود به هیچ عنوان نباید انتظار داشت که صلح در خاورمیانه برقرار شود.  تا زمانی که مسئله فلسطین حل نشود به هیچ عنوان نباید انتظار داشت که اسلام سیاسی و دنبالچه های تروریستی آن در خاورمیانه از بین بروند. به هیچ عنوان نباید امید به تغییرات دموکراتیک در خاورمیانه داشت.

دقیقا از این زاویه است که  حکومت های ارتجاعی از پان عرب ها گرفته تا پان اسلامیست ها ! از ترابلس گرفته تا تهران! نمی خواهند مسئله فلسطین حل شود و البته در این میان امپریالیسم آمریکا نیز منافع اش در حل نشدن مسئله فلسطین است.

در این میانه اما مشکل بزرگ تر آن است که متاسفانه یک زاویه دید رسمی و قرائت رسمی در ایران از مسئله فلسطین حاکم شده است که موجب بروز  واکنش های تعجب بر انگیز اما قابل فهم از طرف طیفی از فعالان سیاسی و اجتماعی و به اصطلاح روشنفکران ایرانی شده که نمونه بارز آن را در واکنش برخی از روزنامه نگاران و گروه های دانشجویی که گویا خود را جز طیف های لیبرال و ملی و... می نامند دیده ایم و از آن گسترده تر واکنش جوانان و دانشجویان و اقشار معمولی تر و غیر سیاسی تر در جامعه ایران که تا جایی پیش می روند که  دراین جنگ دارد حق را به دولت اشغال گر اسرائیل میدهند.

به نظر می رسد مشکل از قرائت رسمی  از مسئله فلسطین است. به نظرم باید مشکل را با ارائه دیدی متفاوت از مبارزات مردم فلسطین حل کرد باید به جوانان ایران گفت در فلسطین روزگاری جرج حبش ها و ابو علی مصطفی ها نیز بوده اند. فلسطین سرزمینی است که از دل آن احمد درویش ها و ناجی علی ها نیز بیرون آمده اند.

دوستان جوان ما باید دیدی واقعی تر از مبارزان آن سرزمین پیدا کنند و تنها یک مشت مرتجع اسلام گرا حماس را به چشم مبارز نبینند. هر چند که رسانه های رسمی هم در ایران هم در غرب! هم در کانال ۶ ایران و هم وی او ای می خواهند این تصویر را به جوانان ایرانی بدهند.

اما دوستان بدانید که در آن سرزمین همین الان مروان برغوثی ها و احمد سعادت ها در زندان اسرائیل هستند. در آن سرزمین همین الان در نوار غزه حماس به یمن بمباران های اسرائیل به راحتی داد تمام اعضای جنبش های سکولار و چپ را به جوخه ی اعدام می سارد. در همان سرزمین بود که در زمانی که حماس به راحتی جذب نیرو می کرد و کمک مالی جمع می کرد اسرائیل با موشک های هدف من خود ابو علی مصطفی را ترور کرد. در زمانی که حماس به راحتی دولت تشکیل می داد جوخه های آدم ربایی اسرائیلی ها احمد سعادت و مروان برغوثی را ربودند!

در واقع این خود دولت اشغالگر اسرائیل بود بکه به گروه های پان اسلامیست اجازه داد که رشد کنند برای مقابله با گروه ها و سازمان های مبارز چپ و سکولار!

در این جا تنها سخن این است که از دیدی متفاوت نیز به مقوله فلسطین هم نگاه کنیم. برای همین یشنهادم این است به این چند سایت و نوشته نیز سری بزنید:

 

سایت رسمی جبهه خلق برای آزادی فلسطین/ انگلیسی

ویژه نامه نشریه سرپیچ در مورد غزه

 

بخش ویژه نوار غزه در سایت کانون وحدت دانشگاه آزاد تبریز

این لینک پائینی هم قابل توجه دوستان تحکیمی و لیبرال و ملی گرایی که همچون جمهوری اسلامی کاسه از آش داغ تر شده اند و برای دولت اشغالگر اسرائیل دل می سوزانند:

 *  تظاهرات چپ‌گرایان اسرائیل در انتقاد از حملات اخیر

*هردو طرف را محکوم نکردن ابلهی است! / سهند شایان

 ........از چه رو وقتی مرتجعین مذهبی اسلاف حماس درسال 1981مقابل چشمان سربازان اسرائیلی و با تایید و تشویق ضمنی آنها به مرکز درمانی فتح ، تنها به این دلیل که خدمات تنظیم خانواده به زنان فلسطینی ارائه کرده بود ، حمله و آنجا را به آتش کشیدند[3] آه از نهاد روشنفکران برنیامد و تقبیح اش نکردند. چرا فریاد نزدند این مولود نامشروع فرداهایی دیگر در خدمت اربابان و مرتجعین منطقه و جهان ، برای دستمالی قیصریه را به آتش خواهد کشید. ....ادامه را در این جا بخوانید

 * مارکسیستی که‌ صدای غزه‌ شد، دکتر ماتس گیلبرت است

هدف از نوشتن این چند سطر نشان دادن گوشه‌ کوچکی از کار و فعالیتهای سوسیالیستی و بشر دوستانه‌ خستگی ناپذیر دکتر مادس(ماتس)گیلبرت است که‌ این روزها زبان حال مردم ستمدیده‌ فلسطین و چشم حقیقت بین ما در غزه‌ شده‌ است.

دکتر مادس گیلبرت، آن پزشک انسان دوست انقلابی، مراسم سال نو را همراه با همکارانش در غزه‌ با چای و آرزوی سال بهتری برای جامعه بشری برگزار کردند. گیلبرت، هم در عرصه‌ پزشکی و آموزش دادن جوانان و دانش آموزان در زمینه‌ یادگیری کمکهای اولیه‌ * و همچنین درعرصه‌ فعالیتهای بشر دوستانه‌ و سیاست سوسیالیستی ،از کوشاترین و مبارزترین پزشکان اروپا و به‌ ویژه‌ نروژ می باشد....... ادامه را در این جا بخوانید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:38  توسط فواد شمس  | 

شوک زده ام. تصاویر عین فیلم سینمایی از جلوی چشمانم می گذرد. ناگهان بمب ها بر سر مردمانی در یک باریکه که هزاران کیلومتر از خیابان طالقانی و میدان فلسطین ما دور هستند، ریخته می شود اما در خیابان های شهر ما پر از پلیس باتوم به دست می شود. انگاری اینان حتی از تظاهرات های فرمایشی خودشان هم می ترسند که این همه پلیس برای کنترل تظاهرات شان آورده اند.

حالم بهم می خورد، می خواهم بالا بیاورم از این همه سو استفاده از این همه حماقت دو طرفه!  حالم از این بد می شود که زمانی که می خواهم از غزه بنویسم و بگوییم دست و دلم می لرزد که مراقب باشم با دیکتاتور های ریز و درشت خاورمیانه ای از عرب گرفته تا فارس یکی نشوم!

از این می ترسم که انگ حمایت از بنیادگرایی اسلامی و اسلام سیاسی نخورم! از این می ترسم که به جرم دفاع از "یک مشت عرب" آری دقیقا عبارت آن دوست من این بود در واکنش به تاسف من از کشتار مردمان نوار غزه" که بی خیال بابا یک مشت عرب را دارند می کشند" !!!! تکفیرم نکنند.
 دراین شرایط تنها دلم می خواهد یک ناجی علی باشم و هزاران نه میلیون ها و شاید میلیارد ها " حنظله" بکشم که به کل این جهان کثیف پشت کرده باشند. اما فعلا من مثل یک حنظله تنها پشتم را به عکس ها می کنم تا این همه جنایت  و خون و کثافت را نبینم! تا این همه سو استفاده را نبینم!

اما بدانید که غزه روزگاری انتقام خود را از تاریخ خواهد گرفت! غزه آتشفشان خشم توده های دربند است که روزگاری منفجر خواهد شد و قطعا دامنه ی انفجار آن تنها دامنگیر دولت اشغالگر اسرائیل نمی شود بلکه دامان آمریکا، کشور های عربی و از همه مهم تر دولت خود خوانده حماس و حامی اش یعنی  دولت جمهوری اسلامی را نیز خواهد گرفت.

اما تا آن روز گار من هم همراه با حنظله دستانم را در پشت کمرم گره می زنم و به تمام جهان پشت خواهم کرد.

نوار غزه؛ حماسه مقاوت

 

در تاريخ معاصر و در جهان امروز كمتر نقطه اي از جهان است كه به اندازه باريكه ي غزه و مردمان ساكن در آن رنج و درد را تحمل كرده باشد.  در جهان معاصر كه ادعاي حقوق بشر خواهي و رعايت حقوق انسان ها كه از طرف تمامي دولت ها با گرايشات رنگارنگ  گوش جهانيان را  كر كرده است، در نقطه اي از جهان و در يك نوار باريك در كنار صحراي سينا و درياي مديترانه ميليون ها انسان تحت سخت ترين شرايط ممكن زندگي را همراه با مرگي كه در همان نزديكي ها انتظارشان را مي كشد، تجربه مي كنند.

اما متاسفانه مسئله كشتار مردم  نوار غزه در ميان افكار عمومي ما جوانان ايراني و دانشجويان ايراني، مظلوميتي چند برابر دارد. مي دانم كه تك تك شما كه تيتر اين مطلب را ديده ايد نا خود آگاه احساس بي تفاوتي و يا كسلي و بي حوصلگي كرده ايد و با خود گفتيد " آه بازم فلسطيني ها؟!" همه ما هر روز اين عبارات را مي شونيم كه "خودمان اين همه بدبختي در مملكتمان داريم اما چرا همش به فلسطيني ها پرداخته مي شود؟" و يا اين سوال را مطرح مي كنيم " چه لزومي دارد اين همه در مورد مردم عرب فلسطين صحبت بشود؟ مگر مردم ايران خودشان مشكل ندارند؟" 

اين همه  بي حوصلگي و بي تفاواي  و بعضا نفرت از مسئله ستم بر مردم فلسطين در ميان جوانان و دانشجوياني ايراني  به طور قطع از آن جا  نشات گرفته كه متاسفانه حاكميت ايران و تريبون هاي دولتي در ايران آن چنان مسئله فلسطين و حمايت از مردم آن جا را  دست آويز برنامه هاي تبليغاتي خود كرده اند كه ديگر براي همه ي ما مسئله لوث شده است.  آن قدر از راديو و تلويزيون دولتي در مورد فلسطين شنيده ايم كه خسته شده ايم. آن قدر به نام مردم فلسطين تبليغات دولتي كرده اند كه انگار كودكان و زنان و مردان تحت ستم در فلسطين عامل اصلي تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتيو و نبود آزادي هاي سياسي و اجتماعي در ايران هستند.

 

متاسفانه همواره در طول تاريخ دولت ها و حكومت هايي بوده اند كه از ظلم و ستم بر يك ملتي سو استفاده كرده اند. در رابطه با همين مسئله فلسطين دولت هاي عقب مانده و ارتجاعي عربي از دولت صدام حسين گرفته تا دولت ملك عبدالله و پان عرب هاي جمال عبدالناصري گرفته تا معمر قذافي مجنون!  همه و همه از آرمان مردم تحت ستم فلسطين براي خود نردباني ساختند تا از آن بالا بروند و خود را رهبر "خلق عرب" معرفي كنند و يا سردسته " امت اسلامي واحده" و.... و پشت آرمان مردم فلسطين پنهان شوند و عملكرد نادرست و ستم كارانه ي  خود  را در قبال مردم كشور خودشان توجيه كنند. البته اين قبيل كار ها تنها مختص دوملت هاي عرب منطقه نيست شايد در مورد جامعه ي خود ما هم اين چنيني باشد.

در اين جا سوال من اين است كه آيا اين همه دليلي مي شود كه ما رنج و ستمي كه به مردم فلسطين از طرف دولت اشغال گر اسرائيل مي رود را ناديده بگيريم؟ آيا اين دليلي مي شود كه قطع برق و آب و نبود نان، دارو و سوخت را در نوار غزه كه پر تراكم ترين نقطه كره زمين است را ناديده بگيريم و با بي تفاوتي به مرگ ميليون ها انسان و كوكدك، زن و مرد  كه از همچون ما انساند از كانال هاي تلويزيون بنگريم؟

به نظر مي رسد بهتر آن است كه ما مقوله ي ستم به انسان ها را وراي بازي هاي سياسي مرسوم و سو استفاده هاي احتمالي برخي از دولت ها بنگريم. بايد به ستم بر هر انساني وراي محل زندگي اش، مليت اش، قوميت اش، نژادش، طبقه اش ، جنسيت اش و... تنها به حكم انسان بودن اش اعتراض كنيم.

نوار غزه اكنون تبديل به يك آتشفشان خشم  انسان ها شده است كه از ستم چندين ده اي خسته شده اند. نوار غزه نقطه تاريكي بر دامن دنياي مردن و مدعي رعايت حقوق بشر شده است نوار غزه اكنون در سكوت مي سوزد، اما ديري نمي پايد كه منفجر خواهد شد و قطعا دامنه ي اين انفجار چنان وسيع است كه نه تنها دامان دولت اشغال گر اسرائيل را خواهد گرفت، بلكه دامن برخي از دولت هاي ديگر خاورميانه كه براي  نا آرام كردن  و عدم برقراري  صلح  ميان مردمان  اسرائيل و فلسطين تلاش كرده اند نيز خواهد گرفت.

راه حل نهايي فلسطين هماني است كه خود مردم فلسطين  از عرب تا يهود از مرد تا زن مي خواهند. راه حل مسئله فلسطين آن است كه دولت هاي منطقه و قدرت هاي امپرياليستي فرا منطقه اي خصوصا آمريكا  در تعيين سرنوشت مردم فلسطين  دخالت نكنند و بگذارند خود مردم فلسطين انتخاب آزادانه ي خود را بكنند. راه حل مسئله فلسطين آن است كه در فردايي كه قطعا روزي فرا خواهد رسيد، باد هاي تغيير در آن سرزمين به وزش در بيايد و از باغ هاي پرتقال حيفا به سواحل  تل آويو  به سمت نوار غزه و اورشليم و بيت لحن و الخليل برود!

 مسئله فلسطين زماني حل مي شود كه كودكان عرب و يهود در آن سرزمين در فردايي كه قطعا  مي آيد رويا هايشان را همچون برگ زيتوني بر نوك كبوتر سفيد صلح بنشانند و  دست در دست هم سرود آزادي و صلح براي تمامي انسان ها بخوانند.

اين رويا روزي تحقق مي يابد كه ما بر خلاف آن چيزي كه خيلي ها مي خواهند مسئله فلسطين را نه از دريچه ي دوربين ها تلويزيوني دولتي  و  تريبون هاي رسمي و حكومتي بلكه از ديدي انساني بنگريم و نسبت به آن بي تفاوت نباشيم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:14  توسط فواد شمس  | 

مپنداريد كه مرده است باد!

زنده است! باد

تا زنده است، تازنده است باد!

الف. بامداد

يونان هميشه برايم نه با سقراط و افلاطون و باستان اش كه با كودتاي ۱۹۷۳ و حكومت سرهنگ ها و البته مقاوت دانشجويان و كارگران اش در خيابان هاي آتن خصوصا در دانشگاه پلي تكنيك آتن تداعي مي شود.

يونان هميشه براي من با فيلم "زد " تداعي مي شود.  اكنون يونان بار ديگر در آتش و خون و مقاومت و مبارزه است.  خيلي ها كه فكر مي كردند بعد از فروريختن ديوار برلين  تاريخ به پايان خود رسيده استو مستانه عربده پيروزي سرمايه داري لجام گسيخته مي زدند اكنون بايد مشاهده كنند كه  هنوز هستند كساني كه در مقابل سرما يه داري  مقاومت كنند.

بحران سرمايه داري تازه در آغاز راه است خيابان هاي آت تازه اولين آوردگاه است و جوانان و دانشجويان و كارگران آتن تازه اولين كساني هستند، كه دارند مبارزه مي كنند و بادكنك خيالي توهم آلود پيروزي سرمايه داري را   تركانده اند.  صدايي كه از تركيدن اين بادكنك توهم سرمايه داري در سرتاسر جهان شنيده شد آن چنان بلند بود كه خواب بسياري را آشفته كرده است.

زماني كه صحنه هاي شورش جوانان را در آتن مي بينم ياد آن صحنه فيلم "زد" مي افتم كه همسر دكتر ترور شده از پنجره دانشجويان را مي بيند كه در خيابان عكس هيا دكتر را در دست دارند و تظاهراتي كنند و بر روي زمين حرف "زد" را مي نويسند. در اين جا يك خبرنگار به وي مي گويد ببين دكتر نمرده است بلكه او هنوز در خيابان هاي اين شهر زنده است.

اكنون بايد به آقاياني كه فكر مي كردند تاريخ تمام شده است و همه اعتراض ها نيز مرده است بايد بگوييم:

 نه خير!  هنوز همه چيز زنده است. مپنداريد كه باد هاي تغيير مرده اند بلكه زنده است اين باد! و تا زماني كه زنده است!  تازنده است اين باد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:42  توسط فواد شمس  | 

لبخند های دروغین  و موزیانه! تنها خاطره ای است که  از محمد خاتمی در ذهن من از دوران پر شر و شور نوجوانی ام   باقی مانده و بسیار ماندگار  هم حک شده است.

در کنار آن! فریاد ها و عربده کشی هایش در سالن شهید چمران فنی در ۱۶ آذر ۸۳   چهره ی واقعی اش را در ذهن جوانی شکل داد.

اما لبخند های زیبا و دلنشین در کنار آن بازیگری شاهکار از لیلا حاتمی جز رویای ترین بخش های زندگی نوجوانی و جوانی من است. تمام بازی های لیلا حاتمی را دوست می دارم و خودش را هم بسیار دوست می دارم. و البته بازی اش در نقش فروزنده فیلم حکم چنان برایم خاطره انگیز است که تا آخر عم تکرار نشدنی می نمایاند!

حال بازی سیاست در این جامعه آن چنان مسخره شده است که محمد خاتمی عبوث  که تبلور تمام بدبختی های دوران نوجوانی و جوانی ما است، در پشت سر رویای ترین فرد دوران نوجوانی مات پنهان شده است.

خاتمی ک تنها دست آورد ۸ سال حکومت اش به جز از دست رفتن ۸ سال از بهترین لحظات زندگی نسل من که می توانست حامل تغییر مناسبات جامعه ایران باشد، این بود که دولت احمدی نژاد از دل ۸ سال دوران اصلاحات دو خردادی خاتمی بیرون آمد.

نتیجه محتوم ۸ سال دولت مداری خاتمی احمدی نژاد بود و واقعا هراسناک است که نتیجه  ۴ یا ۸ سال دیگر حکومت خاتمی و امثال وی چه عجوبه ها و دایناسور های بیرون آمده از زیر خاکستر تاریخ خواهند شد؟

اندکی که بیشتر فکر می کنم آن اعتبار و زیبایی لیلا حاتمی با این حمایت کودکانه اش از محمد خاتمی در نزدم کم رنگ شد.  ای کاش لیلا نیز در این بازی های مسخره وارد نمی شدکه این اصلاح طلبان دروغین  در عطش قدرت و ثروت از دست رفته شان همه چیز را قربانی بازی های کثیف سیاسی شان می کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:22  توسط فواد شمس  | 

باراک اوباما به عنوان اولین رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا انتخاب شد.

این خبر لااقل هنوز برای من قابل هضم نیست چون همچنان تصوری که از آمریکا دارم  یک جامعه نژاد پرست  است اما به احتمال خیلی زیاد گویا باید در تصورات خود تجدید نظر کنم.

از آن طرف به گمانم بعد از کندی، اوباما جز متفاوت ترین رئیس جمهور های امریکا باشد حال باید منتظر ماند و دید که چه پیش می آید.

یکی از جنبه های با اهمیت انتخابات آمریکا تاکنون میزان تاثیر گذاری آن بر انتخابات آینده ایران است. حال باید در این جا این سوال را مطرح کرد  که او با چه کسی است؟

اما قطعا  تغییرات در این سطح یعنی تغییر رئیس جمهور ها! چندان تغییرات ریشه ای و رادیکالی را بر مناسبات نامطلوب حاکم بر جهان به وجود نمی آورد یعنی چندان هم فرقی نمی کند که "او با ما" باشد یا با کسان دیگری!

اما خلاصه هر چه باشد از آن کابو های احمق جمهوری خواه بهتر است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:53  توسط فواد شمس  | 

انسان در سرتاسر زندگي اش در جهان واقعي و مادي پيرامون اش گرفتار آمده در تار هاي عنكبوتي است كه به نام هويت وي را در بند كرده اند. هويت جنسيتي، هويت قوميتي، هويت طبقاتي و از همه بدتر هويت ملي!

بازتاب اين هويت ها در فضاي مجازي نيز ديده مي شود . انسان ها بار سنگين اين هويت ها را در جهان مجازي نيز با خود حمل مي كند اما در فضاي مجازي اين امكان وجود دارد كه بخشي يا كليت اين هويت ها را ناديده بگيريم و یا تغيير دهيم چون در جهان مجازي ابزارهاي كنترل اجتماعي نا كار آمد تر هستند مي توانيم آزادانه به هويت خويش  لااقل در همان جهان مجازي شكل دهيم .

 اگر در جهان واقعي جنسيت مان را مردانه يا زنانه تعريف كرده اند و یا ما را در  طبقه مان فلان و بهمان دیته بندی کرده اند.  به ما ايرانی و آلماني و  سوئدي چسبانده اند و...

اما در جهان مجازي خودمان مي توانيم آزادانه هويت يا حتي بي هويتي را انتخاب کنیم.

فكر كنم در اين جا سر آغاز رهايي ما است.  اما اگر بخواهيم سياه به داستان نگاه كنيم همان گونه كه ماركس زماني دين را  آه مخلوق ستم ديده و روح جهان بي روح و افيون توده ها دانسته بود كه  با خاصيت تخدير كنندگي اش  انسان را به هپروت مي برد تا درد جهان واقعي را كمتر حس كند.

جهان مجازي خود انسان را تخدير مي كند و هيچ چيز براي انسان باقي نمي گذارد و همه چيز را دود مي كند و به هوا مي فرستد.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:38  توسط فواد شمس  | 

سريال هاي شبانه قرار است نيروي كار شما را براي كار روزانه فردا "بازتوليد" كند.  هر شب در منزل  علاوه بر  اين كه نيروي كار بدني و يدي شما بازسازي مي شود بايد نيروي فكري و ذهني شما نيز بازسازي شود. البته در اين جا "بازسازي" به هيچ عنوان بار معنايي مثبت ندارد.

فيلم ها و سريال هاي هر شب تلويزيون هم اين كاركرد را دارد. و ترانه ي مادي در اين ميان كاركردي فرا تر نيز دارد. گويا قرار است كه يك حس نوستالژيك در ما برانگيخته شود. آن هم به زور و ضرب صداي هميشه دلنشين و بازي سرتاسر احساس و سنگين هما روستا!

حس نوستالژي از مادرانه هايي كه هيچ گاه تجربه شان نكرده ايم. مادرانه هايي كه در يك خانه باغ بزرگ  در حضور مادربزرگي با اصل و نسب به دنبال اش بگرديم و البته كودكان و جواناني كه اندكي غير سر به راه شده اند اما در نهايت به راه راست هدايت مي شوند.

 ترانه ي مادري اما  هيچ  حس نوستالژي در نسل ما كه از مادر تصوير زني خسته و رنج ديده كه در حال ظرف شستن و رخت شستن آن هم نه در خانه هاي چند هزار متري كه در خانه هاي 40 تا 50 متري در ذهن دارد بر نمي انگيزد. تصويري از مادراني كه براي  چند كوپن بيشتر كار مي كردند و همواره در صف بودند. اين است تصوير كودكي ما از مادران مان و ترانه هاي غمگينانه ي آنان!  ترانه مادری واقعی ما بیشتر آن چیزی است که در  آهنگ زیبای " ما مرد نیستم" شاهین نجفی از مادر برای مان تصویر می کند. مادری که شبیه قابلمه و قوری است برا ی مان!

ترانه ي مادري قرار است ما را سرگرم كند كه تا حدي نيز موفق است با طرح معما هاي آسان حل شونده و گره هاي نه چندان پيچيده ي داستاني  در هر آخر شب  قبل از خواب ذهن خسته ي ما از كار هاي يكنواخت روزانه را اندكي نوازش مي دهد.

ترانه ي مادري كپي برداري اندكي ماهرانه تر از فيلم هندي است. فيلم هايي كه ناگهان زندگي 3 نسل از انسان ها را در چند ساعت به ما نشان مي دهد و كلي داستان  و حکايت پند آموز در دل آن نهفته است. ترانه مادري از اين جنس است  و البته  پايان بندي آن سرتاسر هاليوودي   مي شود. همه چيز به خوبي و خوشي و زيبايي به پايان مي رسد و انگار ديگر تمام مشكلات بشريت حل شده است. اما هاليوودي به سبك ايراين كه در انتها  آقا پويا لب هاي نغمه خانم را نمي بوسد بلكه بر دستان مادرش بوسه مي زند.

اين است  استعداد ايراني در لوث كردن تمام مفاهيم  حتي در لوث كردن امور سرتاسر لوثي چون سبك فيلم سازي هاليوودي و فيلم هندي!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط فواد شمس  | 

فیلم "سینما پارادیزو" شاهکاری است در مورد عاشقانه های این جادوی  نیمه ی اول قرن گذشته ! نیم قرن اولی که  بنا به دیالوگ "آلفردو" در همین فیلم بین دو جنگ جهانی معنا می شد و  یا مثل فیلم کوتاه ساخته شده توسط "توتو" هم چون سرخی دریاچه ی خونی که گوساله ها از آن گذر می کردند و سرخی عشق!

سینما پارادیزو نوستالژی ما را بر  می انگیزد. نوستالژی که فرا زمانی و فرا مکانی است. حتی در نیمه اول قرن کنونی هزاران کیلومتر دور تر از سیسیل نیز ما را در بر می گیرد.

 این فیلم روایت عشق است  و کور شدنی دل پذیر از این عشق.  آلفردو ی پیر آن چنان عاشق فیلم و آپارات است که نهایتا کور می شود و تو توی جوان آن چنان عاشق  دخترک می شود که او هم کور می شود.

سالن سینمای  در این فیلم به مثابه ی یک عرصه ی عمومی است که همه گان در آن عاشق می شوند.  سالن این سینما مکانی است برای عاشق شدن که  البته نهایتا  در نیمه یدوم قرن گذشته که دیگر شاید عشق معنای سابق خود را از دست داده است باید فرو ریخته شود تا بهچجایش پارکینگ ساخته شود.

آلفردو نمی خواهد توتوی جوان به سرنوشت او که در راه عشق اش کور شد، دچار شود. در نتیجه  از او می خواهد دیگر به شهر کوچک و زیبای شان که عشق اش را در آن یافته باز نگردد و برود و عاشق کارش شود. عاشق سینما!

اما توتو از جوانی تا میان سالی اش نه تنها به خاطر عشق به سینما یش  عشق به دخترک را از یاد نمی برد بلکه به قول ماکز در  داستان زیبای " خاطرات روسپیان سودازده من"  "برای تسکین درد عشق اش  به سکس پناه می برد" و هر دفعه که مادرش تماس گرفته است،  زنی متفوت گوشی را برداشته است.                                                                 

این فیلم روایت گر عاشقانه هایی است که برای  رسیدن به یکی از آن ها باید از عشق دیگر گذشت.  این فیلم سر تا سر برانگیزننده ی تمام نوستالوژی های ماست. هرچند که به طور قطع تجربه ی های گذشته نسل ما در این بازه ی زمانی فعلی و در این مکان هزاران فرسنگ از تجربه ی آنان دور است، اما باز هم نوستالژی ما را بر می انگیزد.

صحنه های اول  فیلم که تکه های نگاتیو با به صدا در آمدن زنگ کشیش سانسور می شوند را با صحنه ی آخر فیلم که تمام آن بوسه های عاشقانه که به صورت نگاتیو های بریده بریده به هم وصل شده اند که به عنوان آخرین هدیه آلفردو به توتو است را با هم تداعی کنید، تا بار دیگر لذت این نوستاۀلوژی را درک کنید. نوستالژی که ما را فرا می گیرد و به دور دست ها می برد.

اما این نوستالوژزی از جنسی متفاوت است. نسل  ما که کودکی اش را در این تاریخ و این جامعه و گرفتار آمده در مناسبات اش تجربه کرده است. درکودکی مان  چیزی نداشته ایم که از دست بدهیم که اکنون  حس نوسالژی مان را برانگیزد.  ما نوستالوژی گذشته ی از دست رفته مان را در این فیلم نمی جوییم. ما نوستالژی چیزی که هرگز نداشته ایم را در این فیلم می یابیم و این لذت اش را چندین برابر می کند.

سینما پارادیزو  با آن موسیقی دل نشین و با آن ریتم آرام و عاشقانه اش ما را به دور دست هایی می برد که هرگز تجربه نکرده ایم. برای همین است که لذت بخش تر می نمایاند. ما را به سالن های سینما یی می برد که زندگی در آن جریان دارد. زندگی که هم چون فیلم ها زیبا است اما ماتجربه اش نکرده ایم. این نوستالژی لذت بخش ترین حسی است که تاکنون از دیدن یک فیلم به من دست داده است و شاید خود دیدن این فیلم برای ام خاطره ای نوستالوژیک شود.

فیلمی که نشان می دهد که بین عشق و سینما یکی را باید برگزید. هر چند من چندان عشق سینما نیستم  که در این دو گانه انتخاب گرفتار بیاییم اما به اجبار بین عشق و "خیلی چیز های دیگر" تاکنون آن "خیلی چیز های دیگر" را برگزیده ام اما "شاید وقتی دیگر...." عشق  بر گزینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:52  توسط فواد شمس  | 

به بهانه ی این دو نوشته:

امام خمینی، سیاست مدار یا حقیقت مدار؟ / وبلاگ شخصی محمود احمدی نژاد

ندیدن هاله نور عجیب است / روزنامه کارگزاران

جای تعجب دارد آنانی که تا هر رویدادی رخ می دهد نا گهان فریاد بر می آوردند "سیاست ما عین دیانت ماست" و "ما پیروی خط امامیم" ناگهان در این ۳ تا ۴ سال اخیر شروع به خرده گیری به کسی می کنند که به واقع به صورت تمام و کمال سیاست را در دیانت معنا کرده و واقعیت عینی دین را به منصح ظهور گذاشته است.

آقایان شما چرا "هاله ی نور " را نمی بینید چرا "تجسم کلمه" را بر روی زمین مادی نمی بینید؟ چرا خدا را داخل در کارتان نمی بینید!  دوستان اصلاح طلب دینی، روشنفکران دینی و هر چیز دیگری که پسوند دین را بر آن می نهید نمی توانید به راحتی از این واقعیت فرار کنید که سیاست اگر  با دین  بخواهد کامل اجرا شود چیزی جز دهه ۶۰ و اکنون نمی شود. و پدیده هایی جز احمدی نژاد را به بار نمی آورد!

اگر در آلمان اواسط قرن نوزده دیگر نقد دین به مثابه ی  بنیاندین ترین نوع نقد به پایان رسیده بود اکنون در ایران ابتدای قرن ۲۱ تازه نقد دین آغاز شده است. اما نقد کنندگان واقعی نه در قامت سروش و مجتهد شبستری که در قامت احمدی نژاد و پور ازغندی ظهور کرده اند.

 دین را به واقع وارد عرصه یسیاست کرده اند و دین جزئی از زندگی واقعی و روزمره ما شده است تا نتایج اش را به عینه ببینیم تا  " هاله های نور" ما  را فرا بگیرند! آری تا زمانی که خود انسان هاله ای از نور نشود و کل جهان گرد او نگردد باید هم انتظار داشت که سرتا سر زندگی ما را هاله های نور این چنینی در برگیرند.

اما به نظرم دوستان اصلاح طلب دینی و روشنفکران دینی و رسانه هی شان بهتر است به واقعیت تن در دهند واقعتی که همان  در عبارت " سیاست ما عین دیانت ماست" هموار متجلی بوده است و اکنون عینیت یافته است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:1  توسط فواد شمس  | 

در چند وقت اخیر موسیقی ایران با چند کار جالب توجه نوید آن را می دهد که لااقل در این شاخه از هنر مدرن شاهد پدیده هالی نوینی باشیم. آهنگ های محسن نامجو و گروه کیوسک   و از آن ها مهم تر  رشد سریع و وسیع موسیقی به اصطلاح زیر زمینی همه و همه دست به دست هم می دهند که افق های تازه ای را در جلوی خود ببینیم. گفتمان رسمی سلطه آمیز را در موسیقی به چالش بکشیم.

در این میان برخی از آهنگ ها ی رپ فارسی هم نقش آفرینی می کنند. با آن که متاسفانه بیشتر موسیقی رپ فارسی چندان قابل توجه نیست اما  در میان آن تک کار های خوب را هم می توان دید.

البته من به شخصه رپ را سبکی می دانم که بیشر برای بیان اعتراض سیاه پوستان مناسب است اما در جهان امروزی مرزی وجود ندارد در موسیقی هم به همین شکل!  پس می توان انتظار داشت در رپ فارسی هم تک کار های جالب مثل هیمن آهنگ " ما  مرد نیستیم" را دیدی.

در این جا نمی خواهم و البته نمی توانم تحلیل وسیع، جدی و عمیقی از این آهنگ بدهم تنها به ذکر نکانی چند بسنده می کنم. به نظر می رسد که می توان این آهنگ را تنها بر اساس تکست خوبش تحلیل کرد چون موزیک  و صدای خواننده چندان چیز خاصی برای بیان کردن ندارد  مثل اکثر آهنگ های رپ دیگر که تکیه اصلی بر تکست می باشد. 

در این آهنگ نیز ما شاهد روی کرد جالب توجه ای هستیم که می توان کلیت آن را به ۳ بخش تقسیم کرد:

۱- بخش اول که به نقد وضعیت و موقعیت زنان در جامعه ی ما می پردازد که بسیار درخشان آغاز می شود " مثل اون دختری که پردشو دوخته/ یا اونی که پول نداش تو آتیش سوخته"  دقیقا از نقطه ی  آغاز می کند که  ریشه ی اکثر ستم های تاریخی بر جنس زن است! مسئله سکس

در ادامه در مورد نقش زنان در جامعه ی ما به درستی اشاره دارد که متاسفانه آنان هیچ گاه چیزی جز چند "قابلمه و قوری" و یا "عروسک هیا" هم خوابه  مردان نبوده اند و همواره به وسیله جهل و فقر و ترس و مذهب گرفتار اوهام و یک زندگی صوری هستنند! 

 به زیبایی مادرش را یا همان نماد زن جامعه ی ما را دعوت می کند که دنیای مادی را بچسبد و بی خیال بهشت دروغین شود! این جا است که وی آسمان را نقد می کند و به زمین می رسد و همین است که این بخش از تکست آهنگ را زیبا می سازد یک نقد این جهانی و زمینی از وافعیت موجود!

در ادامه به خفت وکلفت بودن زنان و باج دادن آنان به مردان اشاره دارد و این بخش را با عبارتی که به واقع اوج تکست است به پایان می برد: " بوی سیلی و شلاق می دی خانوم/ تا کی به مردا می خوای باج بدی خانوم"

۲- بخش دوم این آهنگ با عبارت " ما که از مردی، مردیم خانوم" آغاز می شود. در این جا نیز به نقد  موقعیت مردان در جامعه ایران می پردازد . با آن که رگه های از یک حس نوستالژیک خام و نادرست در مورد مردانگی و غیرت و نماد هایش در فرهنگ عامه مثل رستم در آن وجود دارد.

 اما این بخش نیزبا به چالش کشیدن مردانگی در جامعه ایران که در قالب " سرتیپ های سپاه سهام دار در دبی" تا " اراذل و اوباش آفتابه به گردن" تا " پوپر و کانت خونای تازه فرنگی شده مثل گنجی" تا "برندگان جوایز کن مثل کیا رستمی " تا "دلقک های تلویزیونی مثل مهران مدیری" و....  تبلور یافته است، نقطه ی درخشان دیگری در این آهنگ است که لبحند های تلخی را بر لب مخاطب می نشاند و البته وی را به فکر کردن وادار می سازد.

در این بخش شاهد آن هستیم که مردانگی از مفهوم خالی است.  تنها تبدیل به چند گزاره خنده آور شده است مثل" یک کلاژ" به ما مردانی را در تابلو جامعه نشان می دهد که تنها باید به شان  نیشخند بزنیم و البته در خلوت به حال شان و حال مان  گریه کنیم.

۳- اما چند گزاره در این تکست وجود دارد که به نظرم نبودشان بهتر بود چون بودن شان به پیام اصلی  جریان ربطی نداد و البته بعضا ضربه هم می زند. البته این امر تنها در این موزیک نیست که خودنمایی می کند، در میان بسیاری از انسان های جامعه ی ما که به وضع موجود معترض هستند، متاسفانه هنوز رگه هایی از این نوع نگاه که خود بخش اصلی قوام دهنده ی این وضعیت نا مطلوب است وجود دارد. در برخی از ابیات این آهنگ ما گزاره هایی را می بینیم که نشان گر یک نوع ناسیونالیسم خام و کودکانه است که البته در بیشتر رژ های فارسی هم همیشه تکرار شده است.

در  این جا نمی خواهم از منظر یک نقد سیاسی، ایدئولوژیک و مفهوم شناختی به ناسیونالیسم بپردازم تنها به ذکر این نکته اکتفا می کنم که به نظر می رسد، یکی از مقوله هایی که عامل اصلی تبعیض بر ضد زنان و تسلط گفتمان مردسالارانه در طول تاریخ بوده همین ناسیونالیسم است.

پس در این آهنگ اگر قرار است که به مردسالاری اعتراض شود و وضعیت زنان را به نقد کشید به نظرم نه تنها نباید هیچ گزاره مثبتی برای ناسیونالیسم و نماد هایش مثل رستم، خلیج فارس و... قائل شویم بلکه باید ان ها را به نقد کشید.  البته این نکته را هم در نشظر بگیرید که ما در این وادی تازه در آغاز راهیم و همین که رستم و شاخنامه را از تقدس دروغینی که دارد خاک می خورد بیرون کشیده ایم و در آهنگ های رپ از آن استفاده می کنیم سر آغاز نقد گذشته شرم آورمان است.

در واقع همان طوری که دیگر نمی توان به زور هرمونتیک و پوپر   تعبیر امروزی و سکولاریستی از قرآن و اسلام  در مورد زنان داد. به زور هر حس نوستالژیک هم نمی توان از رستم مرد مطلوب ساخت و شاهنامه را از خاک خوردن در تافچه نجات داد. پس بهتر است که بگذاریم رستم هایمان بشوند سرداران سپاه و کراک شان را بکشند!

در پایان به نظرم این آهنگ با وجود برخی از کم و کاستی هایش بسیار جذاب و تکان دهنده بود و به احتمال قوی اگر خوب بخش شود می تواند با خیل عظیمی از محاطبان ارتباط گیری کند به نظرم نسل جوان معترض جامعه ی ما راه جدیدی برای بیان اعتراض اش و البته سعی برای تغییر این وضعیت موجود نا مطلوب برگزیده است که به مراتب از راه های نخ نما شده و بی تاثیر و شعار گونه  تاثیر گذار تر است.  همین ۲ تا ۳ دقیقه آهنگ  " ما  مرد نیستیم" به نظرم از هزاران صفحه بیاینه ما محکوم می کنیم ها و.....  تاثیرش برای بیان وضعیت زنان جامعه ی ما بیشتر بود.  پس ما هم می گوییم ما مرد نیستیم و البته مردیم  از مردی لااقل  شما ها زن باشید و البته کاری کنید همه با هم انسان شویم و از عطر انسایت مان به یک دیگر بپاشیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:47  توسط فواد شمس  | 

فوتبال افیون هزاره سوم است.  زمین سبز بازی تبدیل به جایی ورای واقعیت زندگی روزمره می شود. تبدیل به محل جدال گلادیاتور های هزاره سوم!

 هر لحظه که سلاطین و امپراتور ها و ژنرال های دنیای واقعی اراده کنند در این زمین مستطیل شکل سبز رنگ سلاطین و امپراتور ها و ژنرال های سرخابی رشد می کنند.

هر لحظه که بخواهند  افکار مردم را از واقعیت های کثیف جامعه دور کنند به فوتبال پناه می برند. فوتبال بازی پولدارهاست با تماشاچی های فقیر! 

اگر در هزاره های قبل از میلاد گلادیاتور های فقیر هم دیگر را می کشتند تا پول دار ها سرگرم شوند اکنون پول دار ها در وسط زمین با هم بازی می کنند تا فقیر ها را سرگرم کنند.

اما این بازی یک جایی به انتها می رسد.آن هم زمانی است که تماشاچی های فقیر اراده می کنند که بازی گر وسط میدان باشند. تماشاچیان  که اکثرار جوانان تهی دست هستند، اکنون تبدیل به یک دسته گلادیاتور شده اند.  اما سیستم چنان طراحی شده است که سریعا واکنش نشان می دهد و یک دسته  جوان تهی دست دیگر را در لباس متحد الشکل برای سرکوب  گلادیاتور های اول می آورد و این جا است که در واقع بازی تازه آغاز می شود.

اما دیروز زمین فوتبال نیز به اندازه ی خود واقعیت زندگی آن هزاران جوان سیاه  و البته سرخ رنگ  شد.  به واقع بعد از سوت پایان بازی داور! تازه بازی اصلی شروع شده بود.

اکنون دیگر به واقع خود گلادیاتور ها بودند که در وسط زمین  یک دیگر را تکه پاره می کردند  اما قرار نیست ما شاهد باشیم ناگهان تلویزیون صحنه هایی از دلاور مردان ایران زمین اسلامی را برای مان نشان می دهد تا ما با واقعیتی که ده ها هزار جوان  که اکثرا از طبقات فرودست جامعه روبه رو شدند رو به رو نشویم.

 باید تنها صدای دل نشین عادل جان را بشنویم که از زحمات نیروی انتظامی تشکر می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط فواد شمس  | 

۱- کارتون کایوت و Road Runner را  به طور قطع دیده اید. تاکنون با خود اندیشیده اید که چه چیزی در این کارتون آن چنان جذاب است که میلیون ها مخاطب را به خود جذب می کند؟ به نظر من یک هم ذات پنداری بین مخاطبان این کارتون یعنی ما انسان های زیست کننده در دوران مدرن با قهرمان بی چاره این کارتون یعنی "کایوت" همیشه شکست خورده وجود دارد.

۲- کایوت ها  گرگ های همیشه گرسنه و بدبخت و البته خبیثی هستند که در صحرا های جنوب غربی آمریکا زیست می کنند که در فرهنگ عمومی مردم آن جا موجوداتی خبیث هستند که هم واره مورد غضب واقع می شوند، اما در این کارتون به طور قطع بار ها شده است که ما با کایوت داستان احساس هم دردی کرده ایم و برای اش دل سوزانده ایم. چرا؟

۳- به نظر می رسد "کایوت" در این کارتون نمادی از انسانی است که در زندگی در دروان مدرن هم واره در پی یک هدف و آن هم  رسیدن به "کامیابی" به چنگ آوردن Road Runner است و برای آن دست به رقابت "غیر طبیعی" می زند. اما همیشه "نا کام" می ماند. در این داستان به هیچ وجه نباید تصور کنید که کایوت می خواهد Road Runner را بگیرد تا آن را بپزد و بخورد چرا که اگر این گونه بود به جای این همه خرج برای گرفتن وسایل و ابزار های مختلف برای به دام انداختن Road Runnerبهتر بود هزینه آن را برای سفارش دادن یک پیتزا یا جوجه کباب  مصرف می کرد. در این جا هدف غائی کایوت  ارضای "نیاز طبیعی" گرسنگی اش نیست. بلکه ارضای یک "غریزه غیر طبیعی" و تحمیلی به نام " کامیابی" در یک رقابت است.

۴- در این داستان Road Runner نماد یک موجود موفق در زندگی مدرن است.از اسم او هم پیداست. وی دونده ی جاده هاست. وی هیچ کنشی به غیر از دویدن و "میگ میگ" کردن انجام نمی دهد اما همیشه موفق است. البته موفقیتی که تنها در چارچوب جاده های از پیش ساخته شده می گنجد. Road Runner هیچ کار مشخصی جز دیویدن در جاده ها ندارد. او حتی جاده ی جدیدی هم نمی سازد و تنها در جاده های از پیش ساخته شده می دود. او هیچ گاه از جاده هم بیرون نمی زند و این است رمز موفقیت وی!

پیام اخلاقی در این جا آن است که اگر می خواهید در زندگی  کنونی خود موفق باشید باید هم واره تنها در چارچوب ها بدوید در جاده های از پیش ساخته شده و سعی برای تغییر آن مساوی است با یک یک کنش بلاهت آمیز که تنها  موجب خنده مخاطب می شود.

۵- ما با کایوت احساس هم دردی می کنیم  اما هیچ گاه هم نشده که از Road Runner بدمان بیایید و از  این موجود متنفر شویم.  دلیل هم آن است که Road Runner هیچ کنشی انجام نمی دهد تنها حضور دارد. در صحنه ها حضور دارد  و حضور خود را با میگ میگ کردن اعلام می کند و هر میگ میگ شیپور آغاز یک جنگ  یک طرفه و بلاهت آمیز است. Road Runner هیچ گاه به کایوت آسیبی نمی رساند کایوت هر آسیبی که می بیند از زوایای دیگر است.

۶- کایوت قربانی ابزار ها و وسایلی است که کمپانی AMCD  تولید می کند.  او قربانی کارکرد های این ابزار هاست. او هیچ بلاهتی ندارد جز به کاربردن چندین باره وبی پایان ابزار هایی که هم واره او را قربانی کرده اند. از طرف دیگر کایوت قربانی تغییر وضع طبیعی است تمام قوانین غیر قابل تغییر طبیعت در مقابل وی تغییر می کند و همه چیز دست به دست هم می دهد که کایوت نا کام باشد .

به طور مثال بار ها دیده اید که قانون جاذبه  ناگهان معکوس شده است. در این جا نه تنها باید به کایوت و بد بختی هایش بخندیم بلکه باید به ریش نیوتن هم بخندیم و به نیوتن متذکر شویم که آری هر آن چه که سخت استوار است در دوران مدرن نا گهان دود می شود به هوا می رود، حتی قانون جاذبه آقای نیوتن!

۷- کایوت ناکام است و این ناکامی اش بی پایان است چون وی بلاهت خود را در استفاده از ابزار های کمپانی AMCDهمچنان ادامه می دهد. حتی هیچ گاه سعی نمی کند از توانایی های طبیعی خود استفاده کند وی همیشه متکی به ابزار های این کمپانی است و همیشه محکوم به ناکامی!  

۸- هیچ گاه کایوت نباید از بین برود. چون لازم است این چرخه ادامه پیدا کند. حتی کایوت خسته هم نباید بشود. کایوت باید زنده باشد و ادامه دهد به عبارتی نیروی کار وی باید بازتولید شود. وی نا کام است اما باید ادامه دهد.  البته این فرض هم به اندازه کار های کایوت بلاهت وار است اگر خیال کنیم که Road Runner موفق است. نه ! وی نیز موفق نیست چون تعریف موفقیت آنی نیست که تنها در چارچوب های یک نظم و جاده های آن بتوان با سرعت بسیار دوید و این امر را تنها هزاران بار تکرار  کرد. Road Ruuner هم به اندازه ی کایوت بد بخت است چون در چارچوب این سیستم تنها حق دارد که برای زنده ماندن با سرعت هر چه بیشتر بدود.

۹- خیال نکنید داستان کایوت و Road Runner تنها مختص صحراهای خالی از سکنه ی جنوب غربی آمریکا است.  در یک قسمت کایوت عاصی شد و با کندن تونلی با گذشتن از قطر زمین به سر زمین چین فرار کرد اما آن جا نیز ناگهان با یک Road Runner دیگر مواجه شد. البته Road Runner آن جا بومی شده بود و چینی بود. این است راز مانندگاری نظم موجود تلاش برای بومی سازی موفقیت!  این جاست که می فهمیم که نظم کنونی جهان شمول است و به قول آن پیر مرد پر موی اواخر قرن ۱۹ دیوار های چین را هم فتح کرده است. داستان ناکامی های کایوت یک امر جهان شمول است.

۱۰- ما همه در وجوهی از زندگی مان یک کایوت هستیم. تنها ناکام می شویم و باز هم باید زنده بمانیم که این چرخه ی ناکامی مان ادامه یابد. تا کمپانی های بزرگ بتواننند بیشتر سود کنند.  اگر هم خیلی زرنگ باشید و بتوانید با سرعت بدوید تنها در جاده هایی خواهید دوید که بی انتها هستند و هیچ مقصدی در آن جا متصور نیست و تنها لقب "دونده جاده های" زندگی را به شما خواهند داد. من که ترجیح می دهم در زیر آفتاب داغ صحرا های خالی بنشینم و حمام آفتاب بگیرم نه این که از ابزار ها استفاده کنم و یا  فقط بدوم  برای هیچ!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط فواد شمس  | 

۱- ملتی که همواره در "خماری" توهم گذشته پر افتخارش؟! مانده باشد هیچ گاه پیشرفت نمی کند. نقطه ی آغاز هر جلو رفتنی احساس "شرم"نسبت به گذشته و "خشم" نسبت به حال است. تا زمانی که حس سرخ شرم همگانی ما را فرانگیرد در این چرخه گرفتاریم بدون هیچ پیشرفتی!

۲- اگر زمانی شووینیسم آلمانی از انسان ها به اشیا سرایت کرده بود و آن زمان قهرمانان آهن و پهلوانان پنبه وطن پرست شده اند. اکنون ناسیونالیسم ایرانی از انسان ها به عوارض طبیعی سرایت کرده است و در این جا است که "کوسه ها خلیج" نماد دفاع از وطن پرستی می شوند و قهرمانان ملی که گویا ( پروین اند و حجازی) با پهلوانان پنبه ( رضا زاده ها) در آگهی های بازرگانی شرکت های حاشیه جنوبی خلیج نشینان شرکت می کنند. و البته نام دبی می شود سواحل جنوبی خلیج همیشگی فارس اما داستان همان است سرازیر شدن پول به جیب سرمایه داری جهانی!

۳- در این شرایط است که امضا جمع کردن برای تغیییر و بهتر شدن زندگی زنان این جامعه سال ها طول می کشد و البته ده ها نفر را روانه زندان می کند اما امضا برای تغییر یک نام جعلی با نام جعلی دیگر تنها ساعت ها طول می کشد و البته رسانه ی ملی نیز آن را تبلیغ می کند.

۴ -نام ها همه جعلی اند. انسان ها بر اساس توافق در طول تاریخ بر هر کجا نامی نهاده اند. این جاست که عبارت" خلیج همیشگی فارس" دارای دو تناقض عمده در خود است. این عارضه ی طبیعی " خلیج" یا همان "گلف" یا دریا یا هر چیز دیگری احتمالا هزاران سال قبل از این که زبان فارسی به وسیله یک عده ابداع شود وجود داشته! پس از ازل فارس نبوده و تا ابد هم فارس نخواهد ماند.

۵- نکته جالب تر در این تناقض آن است که تا آن جایی که ما اطلاع داریم " خلیج" واژه ای با ریشه ی عربی است و معادل فارسی اش را نمی دانیم و البته تاکنون کسی هم آن را تبلیغ نکرده و این جا است که تناقض این بازی مسخره نام ها آشکار تر می شود. لطفا دوستان بسیار وطن پرست با سواد بگردند یک واژه اصیل پارسی برای این عبارت خلیج پیدا کنند.

۶- اما مسئله نام ها نیست مسئله واقعیت هاست. مسئله منافع است. در حالی که شکم گنده های فارس و عرب و آمریکایی و انگلیسی و ... بدون در نظر گرفتن هر گونه تمایز نژادی و قومی و ملی دارند منافع انسان های ساکن در اطراف این خلیج را به تاراج می برند. در حالی که ناوگان امریکایی و قایق ها تندرو ی نظامی های دولت های منطقه "خلیج" را اشغال کرده اند یک عده بچه دارند احساسات وطن پرستانه شان را با بمب گذاری اینترنتی تخلیه می کنند.

۷- شووینیست های آلمانی در انتهای قرن ۱۹ و ابتدای قرن ۲۰ آرامش " گراز های وحشی " جنگل های بکر ژرمن را بر هم زدند و عاقبت تمام جنگل ها را به همراه گراز هایش نابود کردند شما لطفا آرامش کوسه های خلیج را بر هم نزنید و یا بدتر کوسه های عالم سیاست را به مقام قهرمانان وطن پرست نرسانید!

این منطقه از جهان مثل تمام مناطق دیگر است و متعلق به تمام انسان هایی که در آن جا ساکنند بدون در نظر گرفتن امور مثل قومیت و نژاد و زبان و ملیت و... چون در این امور انسان هیچ اختیار و اراده ای برای انتخاب نداشته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:38  توسط فواد شمس  | 

دوست ناشناخته ای به نام آقای  آرش بهمنی در مطلب با عنوان" فرزندان خلف رفیق استالین! "چند خطی نوشته اند  که گویا بازتاب نوشته من "احمدی نژاد تکامل یافته ی مصدق! در صحنه کمدی تاریخ"  که البته جالب است که عکس ما را هم بزرگ گذاشته اند و تنها مانده بود زیرش بنویسد

 "wanted! dead or alive "  

 حال فارغ از شوخی به نظرم تنها محصل کلام شان در همین دو گزاره خلاصه می شود:

۱- بنده و اکثر چپ های ایران فرزندان خلف استالین هستیم.

۲- جز اظهار تاسف برای من چیز دیگری ندارند بگویند.

قبل از پرداختن به این دوگزاره "نق نق" گونه ی ایشان باید بگویم بنده هیچ گاه مطالب آقای آرش بهمنی را نخوانده ام و چندان هم علاقه ندارم در این شرایط و الان  وقت بگذارم که بخوانم و حتی اگر بگذارم بهتر  می دانم نوشته های " گنده های شان"  را  بخوانم! نه چند وبلاگ نویس را و با آنان بحث کنم!

اما چون این مطلب را در مورد من نوشته بودند در نتیجه باید چند خطی توضیح دهم.

به نظر می رسد در مورد گزینه دوم باید بگویم ممنون از اظهار تاسف ایشان اما نیازی به تاسف خوردن نداریم. چون اگر واقعا به آزادی بیان اعتقاد دارند هر کسی می توان هرگونه که می پسندد بیان کند و احساست شخصی دیگران برای اش مهم نباشد. در نتیجه من هم بار دیگر ضمن تشکر از این حس "  مادرانه ی" تاسف خوردن ایشان که نشان از رسوخ فرهنگ مردسالارنه در دوستان عزیز است. نسبت به حس ایشان بی تفاوت هستم و در بیان نظراتم چندان تاثیری ندارد و نظراتم را رک و راست تر بیان می کنم!

  اما در مورد گزاره اول لطفا دقیقا بگویند از کجای نوشته های من دریافته اند ما با استالین نسبی آن هم از نوع نسبت " پدر" و " فرزندی" داریم ! و جدی تر از آن نیز از کجا دریافته اند که ما جز فرزندان " خلف " ایشان هستیم! این کار هم چندان کار سختی نیست! نوشته های استالین و نظرات وی موجود است و نوشته های من هم موجود است یک کمی وقت بگذارند به جای تاسف خوردن هر دو را با هم مقایسه کنند. البته لطفا به اصل منبع مراجعه کنند خود استالین نوشته هایش و عمل کردش! نه توهماتی که از استالین ساخته شده است. خصوصا میزان "میهن پرست " بودن استالین را در نظر بگیرند. و یا بحث  نظر استالین در مورد تاریخ که سرتاسر با مارکسیم متفاوت است.  برای نمونه نظر وی در مورد

 این که " رشد نیرو های مولد" در تاریخ مهم است نه " مبارزه طبقاتی" که دقیقا همان حرفی است که در ۱۰۰ سال اخیر به زبان های گوناگون انواع طرفداران رشد سرمایه داری بومی در ایران زده اند.  اگر هم سوادتان قد نمی دهد از  آن " گنده تر"  ها کمک بگیرید.

اگر هم علاقه داشتید قطعا برای تان نشان می دهم که اتفاقا دوستان "لیبرال ناسیونالیست" بیشتر از دیگران با تئوری های استالین سنخیت دارند.

 اما به نظر می رسد بحث کردن و ایجاد یک بستر نقد  " دیالکتیکی" امری فرا تر از زدن انگ های سیاسی این چنینی است وگرنه برای من هم کاری ندارد که شما را " فرزندان خلف هیتلر" بنامم یا "فرزندان خلف جرج بوش" و از این قبیل انگ های سیاسی اما فکر می  کنم بهتر است روش دیگری برگزینید!

در آخر   توصیه ام به آقای آرش بهمنی این است که به جای " تاسف خوردن" و  گفتن کلیشه های رایج در " انگ زنی" سیاسی! اندکی دست به نقد جدی بزنند.  من هم در خدمت تان هستم شما بنشینید همین نوشته قبلی من را یک بار دیگر با خون سردی بخوانید و به جای تاسف خوردن در نظر بگیرید که باید آن را " بی رحمانه" نقد کنید. بعد آرام آرام یاد می گیرید که به جای " نق نق " کردن و زدن انگ های این چنینی می توانید " نقد " هم بکنید. 

 

 

پا نوشت:

دوست نادیده ام آقای بهمنی در ادامه مطلب شان چند نکته ای را گویا در جواب من ارائه داده اند. البته به واقع به نظر این بحث چندان اهمیتی ندارد چون سر جمع کل خوانندگان وبلاگ من و ایشان 3 رقمی هم نخواهد شد اما به رسم احترام به یک فرد دیگر که وارد دیالوگ هر چند با سبک خاص خودش شده است این چند خط را هم در پانوشت همین مطلب می نویسم:

1- آرش بهمنی در جای جای مطلب اش گویا خواسته است قوه ی طنز خویش را بسنجد برای همین بار ها از عبارت هایی که به خیال وی می تواند "تیکه" ای به من محسوب شود استفاده کرده است. در حالی که اگر به واقع بهتر مطالب گذشته من را می خواند می فهمید که من نه تنها هیچ عشق و علاقه ای به " خلق قهرمان ایران" و " یا انقلاب سرخ خلق ایران" یا گزاره های نظیر این ندارم بلکه خودم همواره به نقد این نوع دیدگاه ها که در ادبیات مرسوم سیاسی ایران به " سوسیالیسم خلقی " موسوم است پرداخته ام.

2- وی در ادامه تاکید دارند که نخواسته اند ما را فرزند خلف استالین بنامند و تنها تاکید کرده اند ما باعینک استالنین به موضوعات نگاه کرده ایم. اما باز هم من درخواست قبلی ام را تکرار می کنم لطفا این مشخصات عینک استالینی و هر چیز دیگر مربوط به استالین را به ما نشان دهند و نشان دهند کجای مطلب من با ان سنخیت داشته است؟ به نظر من اگر بر اساس آموزه های استالین می خواستیم رفتار کنیم که باید از بورژوازی ملی ایران در مقابل بیگانگان دفاع می کردیم. کمینترن در آن زمان بر اساس آموزه های استالین والبته بوخارین برای کشور های جهان سومی این نسخه را پیچیده بود که باید از سرمایه داران محلی خود در مقابل سرذمایه داری جهانی دفاع کنند . این جاست که درست نقد من نه تنها به سرمایه داری ایران که به چ÷ های ایرانی نیز باز می کردد که نقطه حرکت تاریخ را نه " مبارزه طبقاتی" که " رشد نیرو های مولد تاریخ" دانسته اند. البته این بحث به نظر مهم تر از آن است که شتابزده به آن بپردازم پس همین جا آن را رها می کنم.

3- اما در موررد آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود اگر آقای بهمنی به واقع مطالب من را درست دنبال کرده بودند در می یافتند که من با کمال احترامی که برای تمام آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود قائل هستم اما هیچ سنخیتی بین خود و آنان حس نمی کنم و البته به خاطر همین خیلی هم از طرف دوستانی که با آن چپ احساس سنخییت می کنند مورد لطف قرار گرفته ایم!!؟ در نتیجه در این جا خود را در مقام پاسخ گویی به نقد های پقای بهمنی در این زمینه نمی بینم تنها به این نکته اشاره می کنم که اگر قرار به نقد آنان باشد بهتر می دانم آنان را هم جز همین ناسیونالیست های جهان سومی و تنها قسمت اندکی پیشرو تر جناح ملی مذهبی ایران بدانم در این کانتکس به نقد آنان بپردازم.

4- اما در مورد آزادی بیان! به نظر همین محدود کردن آزادی بیان در این گزاره که تنها "لیبرال دموکراسی" آزادی بیان می آورد و دیگر هیچ خود بزرگ ترین نقض آزادی بیان است. آزادی بیان یعنی هر کسی به هر شکلی که می خواهد خود را بیان کند ! وجود خود را آزادانه ابراز کند! و البته هیچ نیرویی فراتر از خود بیان مقابلش نباشد. تنها مرز آزادی بیان نقد متقابل است آن هم باز از جنس خود بیان! تنها چاقوی تیز نقد است که تضمین کننده ی آزادی بیان است. در نتیجه نمی توان یکی را به بهانه ی استالینیست بودن یا نژاد پرست بودن یا مخالف اصول دموکراسی محدود کرد. حتی نمی توان کسی را به جرم مخالفت با خود ازادی بیان از " آزادی بیان " اش محروم کرد. اما در مورد این که این موهبت را لیبرال دموکراسی برای بشریت به ارمغان آورده باید این نکته را توضیح داد که در طول تاریخ مدرن هیچ دست آوردی نبوده که بدون مبارزه و اراده جمعی انسان به دست بیایید. دموکراسی و آزادی بیان نیز محصول اخلاقیات خوب انسان ها طبقه متوسط یا بورژوا نبوده بلکه محصول مبارزه اکثریت انسان ها بوده است که طبقه حاکم را مجبور به دادن آزادی بیان کرده است در نتیجه هرزمان که فشار اراده ی جمعی انسان ها و طبقات فرودست کاسته شود به طور قطع آزادی بیان هم محدود تر می شود. مطمئن باشید که در جایی که هیچ مرزی جز سود بیشتر و بهره وری بالا تر کار وجود ندارد سخن از آزادی بیان و دموکراسیو فضیلت اخلاقیات طبقه متوسط و بورژوا خنده دار تر از همیشه است.

5- در آخر هم باردیگر تاکید کرده اند منظور من از نوشته " " را درنیافته اند. حال سوال این جاست که زمانی که ایشان هنوز منظور من را در نیافته اند چرا انواع اقسام گزاره های نا مربوط را به وسط بحث کشانده اند؟ یا باز هم به روش انگیزه شناسی دست زده اند! روشی که در چند خط بالاتر دیگران را متهم به آن می کند منظور من را انتقام از بورژوازی اخته دانسته اند. به نظر خود آقای بهمنی هم خنده دار نیست که من بخواهم با نوشتن چند خط که نهایتا 100 نفر هم خواننده ندارند از یک طبقه انتقام بگیرم؟ و خنده دار تر نیز این عبارت "تاکنون بارها وبارها مانع انقلاب سرخ خلق های ایران" است. آقای بهمنی من نم دانم شما برای چه وبلاگ می نویسید و برای ام هم انگیزه نوشتن شما مهم نیست اما مطمئن باشید که ما این قدر ها هم بی کار نیستیم که به منظور انتقام گیری وبلاگ بنویسیم. نوشتن برای من یک فرایند دیالکتیکی برای فراروی الز نوع تفکری است که اکنون دارم. من می نویسم که اتفاقا امثال شما پیدا شوند تا نقد کنند تا من هم جواب دهم تا شاید یک قدم در نوع فکر کردنم و تفسیر جهان مادی پیرامونم جحلو روم تا شاید روزی بتوان این جهان را آن گونه که بهتر می پسندم تغییر دهم. .

به نظرم می رسد آقای بهمنی تنها دارد تکرار یک بازی خسته کننده و بی مزه که چند اتهام و چند گزاره ثابت دارد را تکرار می کند. ما قبلا این بازی را به پایان برده بودیم. همان طور که گفته ام " گنده تر " هایتان این کار ها را کرده بودند . بهتر است به جای خواندن مطالب دست چندم مجله شهروند امروز و چند سایت و وبلاگ متعلق به لیبرالیسم وطنی لااقل همان نوشته های لیبرال های قرن 18 و 19 اروپا را بخوانند .

در آخر هم ممنون که برای ما احترام قائل هستید اما دسته بندی انسان ها به عاقل و غیر عاقل بسیار خطرناک است . لطفا برای جوهره ی وجودی انسان ها تنها به خاطر انسان بودن شان احترام قائل باشید حتی اگر به نظر شما احمق ترین انسان های روی زمین باشند.

6- تا زمانی که با پیش قضاوت هایی از این دست مواجه هستیم نمی توانیم به یک نقد متقابل مفید دست بزنیم تا زمانی که هر چیز خلاف جریان و مخالف نظرمان را سریعا با استالینیسم و عینک استالین و چند گزاره ی تکراری در فحش به حزب توده و فدائیان و.... خلاصه کنیم. تا زمانی که برای نقد مارکسیسم هنوز از متد فاشیستی " ایدئولوژی شیطانی" استفاده کنیم ویا از روش های تواب سازی مدرن قوچانی ها استفاده کنیم. راه به جایی نخواهیم برد. من پیشنهاد می کنم دست به نقد رادیکال بزنید به جای مائو و چاوز و شعائیان وغیره خود مارکس را بخوانید و نقد کنید آن زمان شاید بهتر حرف یکدیگر را فهمیدیم آن زمان شاید ما هم آگاه تر شدیم. ریشه ها را نقد کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:17  توسط فواد شمس  | 

۱- این عبارت " تکرار تاریح در دو وجهه کمدی و تراژدی " خود آن چنان تکرار شده که تبدیل به یک تراژدی شده  و هگل و مارکس را هم تبدیل به کمدین های صحنه تاریخ کرده است.  اما هیچ گاه از منظری "رادیکال و بنیادین" به این عبارت سرتاسر هوشمندانه پرداخته نشده است.

۲-آری تاریخ به واقع دوبار تکرار می شود و در این پیوستار تکرارش مقصدی از یک تراژدی درد آور را تا یک کمدی خنده دار را می پیماید آن هم به صورت تکاملی معکوس! باور ندارید احمدی نژاد و مصدق برای تان نقش بازی می کنند تا باور کنید.

۳-سویه ها و گزاره های یک تراژدی تاریخی در اثر تکامل یافتگی وارونه تاریخی که سازندگان اش " نه" اراده ی آزاد انسان ها ی متحد و " عمل آگاهانه جمعی " (پراکسیس) آنان که قهرمانان پوشالی هستند. جامعه ای که بورژوازی اش "اخته" و پرولتاریا یش "اخته شده" است در این شرایط این سویه ها تراژدی  تبدیل به سویه هایی از یک کمدی می شود و تاریخ تکرار می شود این بار در قامت یک مد تکامل یافته تر از تراژدی گذشته اش!

۴-احمدی نژاد کمدی مصدق است! شکل تکامل  یافته ی آرزوی داشتن یک قهرمان ملی و البته مذهبی که بتواند دست بیگانگان را از منابع سرزمین آریایی_ اسلامی ما کوتاه کند. شکل آرزو های برباد رفته ی لیبرالیسم اخته ایرانی که می خواهد هم واره تافته ی جدا بافته ای از نظم سرمایه داری جهانی باشد.

احمدی نژاد عمل مصدق را تکامل داد به خاطر آن که تناقضات درونی را حل کرد. ملیت ایرانی را با مذهب شیعی آشتی داده و ناسیونالیسمی آفرید، بدون تناقض درونی!

۵- اشتباه نکنید احمدی نژاد کار مهمی نکرده است. چون مذهب و ملیت لااقل در جامعه ایران هیچ گاه با هم در تضاد نبودند که نیازی به "وحدت دیالکتیکی" آن حس شود تا نیاز به یک کنش رادیکال باشد. بلکه در یک حالت میانی "متناقض نما" بودندو احمد نژاد کار مهمی نکرده که آنان را با هم آشتی داده است.

کاری که مصدق و کاشانی نتوانستند بکنند همین حل کردن تناقض درونی بود چون بر سر تقسیم غنائم نتوانستند کنار بیایند چون هنوز غریشه ی طبقاتی بورژوازی خوب رشد نکرده بود.

۶- احمد نژاد نه تنها فرزند خلف بورژوازی ملی مذهبی  است که قهرمان آن هم هست. او از مصدق هم قهرمان تر است. چون انرژی هسته ای را از اول ملی کرد! اگر مصدق نفت را در 29 اسفند ملی کرد احمدی نژاد روز 20 فروردین را روز ملی انرژی هسته ای کرد. این دو با هم فرق دارند احمدی نژاد یک روز  تاریخ را ملی کرد! نه یک محصول و کالا را!  بورژوازی ایران اگر عاقل باشد این قهرمان را محکم می چسبد چون دیگر راهی غیر از او ندارد. در این جا است که صحنه ی تاریخ برای آنانی که در یک صد سال اخیر همواره به دنبال یک بورژوازی قهرمان وطنی و مترقی و پیشرو بوده اند خنده دار تر از همیشه می شود. این قهرمان که بر " اسب سفید مهر ورزی" نشسته است را از دست ندهید. مصدق بر سوار این اسب بازگشته است در قامتی تکامل یافته تر! و التبه اندکی جوان تر و در همه جا حاضر است نه تنها در زیر پتو اش! 

 

۷-در این جاست که بیوه قهرمان ملی دوران مصدق از تمام این اندیشمندان  بورژوا زودتر داستان را فهمیده است و به استقبال این قهرمان بزرگ رفته است. تاریخ تکرار شده و جابه جایی نیز صورت گرفته است اگر مصدق دست "بیوه" ها را می بوسید، اکنون بیوه قهرمانش به "دست بوس" می رود.

در تاریخی که نتوان آن را با اراده ی آزاد مردان و زنان "آفریدش " و "باز آفریدش" همواره بیوه های یائسه حکم می رانند چه این بیوه از تبار مصدقیون باشد چه بیوه مائو!

اما چه حیف شد که بیوه کیانوری زود فوت کرد وگرنه این صحنه کمدی تاریخ زیبا تر و البته کامل تر به اجرا در می آمد. آن زمانی که "ملی مذهبیان  به ظاهر چپ" نیز به وسیله بیوه کیانوری در این باز شرکت می کردند.

در تاریخی که بر اصول "مردانه و  عقب مانده" بنا شده است این "بیوه" ها هستند که نقش  ها عمده کمدی اش را بازی می کنند. پس  جایزه اسکار نقش اول زن این صحنه ی نمایش کمدی تارخ را به بیوه دکتر فاطمی اهدا می کنم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:47  توسط فواد شمس  | 

 در مورد فیدل که از نسل همان سبز گوشان خاستری است همواره حالتی دوگانه داشته ام. همیشه هم دوست اش داشته ام هم گاهی ازش متنفر می شدم. فیدل برای لااقل ۳ نسل از مبارزان اسطوره ای بوده است. اما فیدل برای من همیشه در هاله ی خاستری از ابهام و دود می بود  هم ان زمان که سیگار برگ می کشید  آن زمان که ترکش کرد.

فیدل رویایی من در زمانی شکست که نامه ی خداحافظی چه  گوارا را خواندم.  نامه ای که در آن قدرت سیاسی  را رها کرده بود تا قدرت واقعی که همانان نابودی هر گونه رابطه ی سلطه آمیز و قدرت آلود است را محقق سازد. اما فیدل را در کنارش نیافت. چه تنها شد.

اما نکته مهم این بود که این فیدل خاکستری فعلی و سبز زیتونی پیشین  هنوز آن قدر شجاع است که با میل و اراده ی خود از قدرت کناره گیری کند نه مرگ و نه آمریکا و نه هیچ چیز دیگر نتوانستند او را برکنار کنند خودش آگاهانه و آزادانه هر چند دیر  کنار رفت.

با سوسیالیسم مدل فیدلی هیچ گونه سنخیتی ندارم و اصلا مدل اش را نمی پسندم و احتمالا  اما فیدل را برای آن دوست می دارم که در عرض یک سال بی سوادی را ریشه کن کرد  از آن طرف کوبا بهترین خدمات پزشکی جهان را دارد از آن طرف نسبت به دیگر کشور های منطقه ای اش وضع مردم اش فلاکت بار نیست و خیلی چیز های دیگر...

اما سوسیالیسمی که من می خواهم با مفهوم رهایی و خود آفرینی انسان  و انسان مداری گره خورده که طبقه کارگر برای انسانیت فراهم می آورد این ها را در سوسیالیسم مدل فیدلی نیافته ام. اصلا کاری ندارم خلاصه هنوز می توان فیدل را دوست داشت مخصوصا الان بیشتر پس رفیق فیدل با احترام زیاد کلاه از سر بر می داریم و بهت خداحافظی می گوییم.

 

خداحافظ رفیق فیدل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:42  توسط فواد شمس  | 

زمانی رنگ سبز زیتونی نمادی بود از عشق، شور، مبارزه، رهایی و... اما هر لحظه این رنگ رو به سوی خاکستری شدن می رود. آری جرج حبش نیز به نسل خاکستری ها پیوست.

در شرایطی که اکنون نوار غزه بار دیگر نماد از آتشفشان خشم انسان ها شده است ناگهان مبارز دیگری از نسل آتش گلوله و خشم و عشق و مبارزه و جنگ چریکی و... می میرد. اسطوره ی عصیان دیگری خاموشی می گیرد.

با وجود تمانم نقد هایی که به سوسیالیسم نارسای جرج حبش می توان وارد کرد. با تمام نقد هایی که به کنش گری مبارزاتی وی و هم نسل هایش می توان وارد کرد اما..... جرج حبش برای ما! برای نسل بی آرمان کنونی ما! یکی از اسطوره ها و نماد های آرمان گرایی بود.

جرج حبش و هم نسلهای او، زیتونی پوشانی بودند که  در حافظه ی تاریخی نسل ما اندک اندک دارند خاکستری می شوند. برخی در زمانی که زنده اند خاکستری شده اند. از مبارزه دست شسته اند آرمان گرایی را به کناری نهاده اند یا افتضاح تر از آن از سر استیصال در پشت مرتجع ترین گروه ها سنگر گرفته اند. اما جرج حبش از این دسته نبود.

در این شرایط حساس نوار غزه اما نمی دانم که مرگ جرج حبش تاثیری بر فاجعه ی رخ داده در غزه دارد یا نه؟ اما می دانم اگر نسل امروز اندکی به اندازه ی نسل جرج حبش ها آرمان داشت اکنون ما زنده زنده خاکستری نمی شدیم و کودکان غزه و حیفا و .... زنده زنده خاکستر نمی شدند.

تنها مرگ بود که می توانست جرج حبش زیتونی را خاکستری کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:34  توسط فواد شمس  | 

نوار غزه همیشه برای من به مثابه ی شرافت مقاومت مطرح بوده است. در جایی که متراکم ترین نقطه ی کره زمین از لحاظ جمعیت است. جایی که انسان هایش متراکم ترین خشم و ستم را دارند. جایی که برای  ام در طول تاریخ نمادی بوده است از شرافت مقاومت!

حال این شرافت را لکه دار کرده اند. آنانی که برق و آب و.. بر انسان ها می بندند در کنار آنانی که انسانیت را از مردم نوار غزه دزدیده اند. مردم نوار غزه زیر چکمه ها دو توحش دارند جان می سپارند و ما داریم نگاه می کنیم؟

هنوز هر وقت یاد غزه می افتم تصویر  راهپیمایی بزرگداشت "ابو علی مصطفا " که از رهبران چپ فلسطین بود برایم تداعی می شود. بزرگداشتی که لاقل صد ها هزار نفر در آن شرکت کردند. تصویر مروان برغوثی و جرج حبش ها!

نه نمی خواهم باور کنم که اکنون یک مشت متوحش بنیادگرا نماد مقاومت در غزه هستند. نه نمی خواهم باور کنم که حماس دولت مردمی شده است؟ این اوج بد بختی است. هنوز مصاحبه آن زن فلسطینی "با زیر نویس انگلیسی" در فرودگاه غزه در کانال بی بی سی در ذهنم هست که می گفت :" اسرائیلی ها ۵۰ سال نتوانستندما را از غزه بیرون کنند اما حماس توانست"

آیا شرافت مقاومت مردم فلسطین را اینان لکه دار کرده اند؟ آیا باید اجازه دهیم شرافت مقاومت دیگر مردم خاورمیانه را نیز لکه دار کنند؟

واقعا جهان وحشتناکی است. جهانی که برخی برای مقاومت جلوی امپریالیسم به مرتجع ترین گروه ها پناه می برند... یعنی ما این قدر بی پناه شده ایم.

تنها نکته ای که هنوز به آن امیدورم همین کودکانی هستند که شمع افروخته اند و کارگرانی که شاید روزی با اعتصاب خود ماشین جنگی اسرائیل و البته امپریالیسم جهانی را از کار بیاندازد... آیادر پناه این شمع های روشن امیدی هست؟

 

پ.ن: آخرین اخبار بچه های زندانی را در آوای دانشگاه بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:51  توسط فواد شمس  | 

سرکوب ادامه دارد. حتی تشدید شده است. یک دانشجوی کرد در زندان ها کشته می شود. اخبار نگران کننده ای از شکنجه و بد رفتاری و خودکشی و... از بچه ها می رسد. بعد از حدود ۵۰ روز تازه دارند به صورت قطره چکانی بچه ها رو آزاد می کنند.

در این شرایط بازداشت ها ادامه دارد. بچه های بیشری را گرفته اند. خیلی ها تحت تعقیب هستند و...

اما در این شرایط نکته جالب  سکوت تایید آمیز و بعضا همراهی برخی که گویا قرار بوده مخالف نظام باشند جای بسی توجه دارد. در این میان اصلاح طلبان حکومتی که در آستانه ی هر انتخابای برای تقسیم غنائم جنگی به جان هم می افتند دعوای شان بین شیخ اصلاح طلب و سید خندان و منت کشی های گاه و بی گاه برای تایید صلاحیت شان از همه چیز برای شان ارزشمند تر است. اما اقایان مطمئن باشید که حتی اگر کسی در انتخابات هم شرکت کند که آن کس شرافت انسانی اش را فروخته است به شما رای نخواهد داد. انتخابات واقعی را ما در بند ۲۰۹ اوین و دیگر زندان ها برگزا می کنیم. نمایندگان واقعی مردنم در زندانند!

از آن طرف اپوزیسیون راست که شامل ناسیونالیست های افراطی و ناسیونالیست های پرو آمریکایی می شود هم حتی گام را از اصلاح طلبان فرار نهاده اند. و بسیار مشعوف خوشحال از سرکوب چپ ها و البته فعالان ملیت های تحت ستم هستند و این شادی شان را پنهان نیز نمی کنند. چون وطن آریایی -اسلامی پر عظمت شان با این تاریخ پر گوهرش و پرچم شیشر و خورشید شان انقدر برای شان مهم است که جان انسان ها را و خون شان را برایش خواهند ریخت. اما آیا شما باورتان می شود در پشت این شعار های احمقانه چیزی جز منافغع کثیف شان وجود داشته باشد؟

در کنار آن البته سکوت برخی دیگر که انتظار بیشری از آنان است سوال برانگیز است.

اما با وجود تمام این سرکوب ها و ....... امید وارم این شعله خاموشی نگیرد که احتمالا اگر ما بخواهیم می توانیم نگذاریم که خاموش شود.

در اخر با توجه به حساس بودن شرایط و با توجه به اخبار کشته شدن یک رفیق گرامی کرد در زندان سنندج و اخبار نگران کننده ی دیگر می گویم هر کس سکوت بکند به احتمال قوی با جنابت کار همراه است. پس لطفا سکوت نکنیم اعتراض کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:51  توسط فواد شمس  | 

پس از گذشت نزدیک به ۴۵ روز از بازداشت دانشجویان چپ و آزادی خواه در اثر فشار وارده که ناشی از مبارزه بی امان انسان های آزادی خواه سرتاسر جهان بود و با پیگیری های مستمر خانواده ها و تلاش تک تک رفقای این دانشجویان نهایتا امروز خبر ملاقات حضوری جمعی از خانواده ها با عزیزان دربندشان موجی از شور و شعف را در میان  خانواده ها و تمامی کسانی که در این چند روز با وجود تمام فشارها و ناملایمات برای آزادی این رفقای دربند تلاش کرده اند موجب شد.

در این میان نکته قابل توجه روحیه بسیار بالا و خوب تک تک بچه هایی است که روز ها در سلول های انفرادی به سر برده اند و در بدترین شرایط ممکن مورد بازجویی های طولانی المدت قرار داشته اند. رفقای دربند ما هرچند مورد فشار هستند هرچند به دلیل نا مناسب بودن امکانات زندان در رنج هستند حتی در این روزهای زمستانی و برفی در سلول های شان باید سرما را تحمل کنند. اما با تمام این ناملایمات روحیه قوی و بالایی داشته اند و این نشان دهنده ی آن است که انسان هایی که آرمان شان رهایی انسان و جامعه است هیچ گاه در مقابل سختی های راه مبارزه کم نمی آورند.

نکته دیگر آن است که این ملاقات یک دست آورد مهم برای خانواده ها و کسانی است که برای آزادی عزیزان دربند مبارزه کرده اند. این امر ناشی از مبارزه و تلاسش پی گیرانه تک تک آن هاست که عاقبت حاکمیت را مجبور کرد به یکی از خواست های به حق ما جامه ی عمل بپوشاند. این امر یک گام به پیش است و یک نوع پیروزی محسوب می شود.

به نظر می رسد  اگر در این چند روز آینده مبارزات خود را برای آزادی رفقای دربندمان و دانشجویان چپ و آزادی خواه زندانی گسترش ببخشیم شاهد پیروزی های جدی تر و آزادی تمامی این رفقایمان هستیم. پس برای رهایی دانشجویان چپ و آزادی خواه دربند و تمامی زندانیان سیاسی دیگر از جمله کارگران زندانی مبارزه خود را تا رهایی کامل آنان متحدانه و قوی ادامه دهیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:8  توسط فواد شمس  | 

بیش از یک ماه از دستگیری تعداد زیادی از فعالان دانشجویی "چپ و آزادی خواه" به همراه تعدادی دیگر از فعالان دانشجویی می گذرد. ( گزارش "آوای دانشگاه"از 1 ماه مبارزه برای آزادی دانشجویان در بند)

محمود صالحی از فعالان سرشناس کارگری همچنان دربند است و هر روز اخبار  بدی از وضعیت نا مناسب جسمی وی به گوش می رسد.( وبلاگ کمیته دفاع از محمود صالحی)

منصور اسالو از فعالان کارگری و رئیس هیئت مدیره سندیکای شرکت واحد همچنان در زندان به سر می برد و اخبار حاکی از ناراحتی شدید چشم ایشان است که بیم آن می رود نابینا شود.(سندیکاي کارگران شرکت واحد )


هر روز اخباری مبنی بر بازداشت  و احکام اخراج و تعلیق دانشجویان در شهر های مختلف کشور به گوش می رسد. گویا یک "ضد انقلاب ضد فرهنگی" دیگر نیز در راه است.

هر روز اخباری مبنی بر سرکوب، اخراج  و بی کار سازی کارگران و همچینن  بازداشت فعالان کارگری به گوش می رسد. سرمایه داری لجام گسیخته به جان کارگران افتاده است.

فعالان زنان نیز هر روز مورد تعرض نظم "سرمایه دارانه مردسالار" قرار می گیرند.

دراین شرایط بازی های جناح های رنگارنگ حاکمیت جالب توجه است. روزی نمایندگان مجلس قول آزادی بی قید و شرط دانشجویان در بند را می دهند اما با گذشت چندین هفته هیچ خبری نمی شود. در هفته های اخیر معاونان رنگارنگ قوه قضاییه قول های مساعدی به خانواده ها می دهند اما ناگهان بدون هیچ توضیحی این قول ها همچون هزاران قول دیگر رنگ می بازند.( گزارشات آوای دانشگاه را بخوانید)

 رسانه های رنگارنگ نزدک به اصلاح طلبان حکومتی با اخبار ضد و نقیض و مطالب رنگارنگ سعی در توجیه گری سرکوب فعالان اجتماعی خصوصا فعالان چپ گرا را دارند.

آری آنانی که از اسلحه نقد و یا نقد اسلحه  نا توان و عاجزند! دست به نقد همراه با اسلحه زده اند. دیگر سرکوب عریان گشته است. این جاست که نقش نیرو های فعال اجتماعی بیش از گذشته پر رنگ می شود.

در این شرایط می بایست بدون توجه به بازی های رنگارنگ و نخ نما شده ی جناح های حاکمیت برای آزادی تک تک رفقای دربندمان برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی سعی کنیم مبارزه ای و اقدام متحدانه انجام دهیم.

دیگر برای تمامی جامعه به صورت عینی و ملموس ثابت گشته است که  مجلس هیچ نقشی جز "نمایشگاهی مضحکی" شامل جناح ها مختلف حاکمیت نیست. هیچ وعده و وعیدی از آنان در آستانه انتخابات برای ما اهمیتی ندارد. بهتر است به فکر ثبت نام در انتخابات شان باشند!!!!!

دیگر برای تمام جامعه اثبات شده است که قوه قضائیه هیچ استقلالی از خود ندارد و حتی توانایی اجرای قول های معاونت های بالایی خود برای انجام یک کار کوچک همچون ملاقات را هم ندارد.(گزارش لحظه به لحظه از حضور خانواده ی دانشجویان بازداشتی در مقابل زندان اوین)

در این شرایط و با توجه به نزدیک شدن به مضحکه ی انتخابات که گویا قرار است "ویترین نمایشگاه" جناح های مختلف و مضحک تر از یکدیگر حاکمیت  به همراه "چند فسیل" به اصطلاح اپوزیسیون باشد! باید محکم تر از گذشته برای خواست آزادی رفقای دربند مان بایتیم.

برای خواست آزادی دانشجویان "چپ و آزادی خواه" و دیگر فعالان دانشجویی!

برای خواست آزادی "محمود صالحی" و "منصور اسالو" و هر فعلا کارگری دیگری که بازداشت و زندانی می شود!

برای خواست آزادی تمامی" فعالان زن" در سرتاسر کشور!

برای خواست آزادی تمام زندانیان فعال جنبش اجتماعی!

خلاصه  خواست آزادی تمام زندانیان سیاسی!

باید به آقایان ثابت کنیم که ما بازی آنان را در آستانه خیمه شب بازی انتخاباتی شان باور نداریم. ما زندان را جزئی از جامعه می دانیم و برای نابودی زندان همچون دیگر امور زشت و کثیف جامعه مان دست به مبارزه اجتماعی ـ طبقاتی می زنیم. باید به آقایان ثابت کنیم که ما دیگر وارد بازی های مسخره شان نخواهم شد.

در آخر جا دارد با صدای بلند بگویم تا شاید به گوش آقایان بالا نشین و صاحبان اصلی این "ویترین نمایشگاه" در آستانه انتخابات برسد:

آقا؟!؟!یان!  لطفا خودتان را بازی دهید

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:11  توسط فواد شمس  | 

در این چند هفته درگیر مسئله بازداشت دانشجویان بودیم. اما سعی ما بر آن بود که از هیچ کوششی برای آزادی بی قید و شرط تمام دانشجویان بازداشتی با هر گرایش سیاسی  فروگذار نباشیم. خصوصا آن که اکثر این رفقا چپ هستند. اما در این روز ها اخبار ضد و نقیض فراوانی باعث شد که من این توضیحات را بنویسم.

این توضیحات تنها از طرف شخص خودم به عنوان کسی که از نزدیک با این مسئله درگیر بوده است می باشد:

۱- در مورد اخبار منتشر شده بهترین منبع وبلاگ ها و سایت هایی است که رفقای این دانشجویان اخبار را منتشر می کنند و بیانیه گروه های دانشجویی با وجود تمام انتقاد هایی که به هم داریم.

۲- در مورد اخباری که در حول و حوش رفقای " آزادی خواه و برابری طلب " منتشر شده به اخبار و بیانیه های خود این رفقا که در وبلاگ "آزادی و برابری" وجود دارد رجوع کنید و از خود آنان جویای صحت این اخبار باشید.

۳- ما نیز سعی کرده ایم موثق ترین اخبار را در وبلاگ "آوای دانشگاه" منتشر کنیم. در کنار آن لینک همه ی اخبار را هم می گذاریم اما به معنای تایید یا تکذیب آن اخبار و بیانیه ها نیست.

۴- سایت ها و کمیته های مختلفی هم موجود است که خود مخاطب در موردش باید قضاوت کند.

۵- در مورد رفقای زندانی که به دانشجویان" آزادی خواه و برابری طلب" نزدیک هستند بار دیگر هم می گوییم اخبار را از "آزادی و برابری" دنبال کنید اما ما نیز بر  خودمان لازم می دانیم در این شرایط خواستار آزادی بی قید و شرط تک تک آنان نیز باشیم.  اما در مورد صحت اخبار خود این رفقا صالح تر هستند. از خودشان سوال کنید.

۶- تنها درخواستم از رفقای عزیز آن است که دقت بیشتری انجام دهند و خواست  آزادی همه ی دانشجویان را داشته باشند و نه تنها "آزادی خواه و برابری طلب " را و همچنین برخی از زندانیانی که مطمئن نیستند جز "آزادی خواه و برابری طلب" هستند را زیر این عنوان نام نبرند.

۷- قطعا انتقادات بیشتری به نحو خبر رسانی ها وجود دارد که در یک شرایط بهتر می توانیم متقابل مطرح کنیم.

۸- در ضمن جریانات اصلاح طلب و وابسته به حکومت نیز حق ندارند از این شرایط سو استفاده تبلیغاتی بکنند چون نزدیک انتخابات معمولا این بازی های مسخره را آغاز می کنند. به صورت جدی به تمام آنان هشدار می دهیم که دست از این بازی ها بردارند و شایعه پراکنی نکنند وگرنه جدی تر از گذشته با آنان برخورد خواهیم کرد و افشای شان می کنیم.

۹-  بار دیگر ضمن تشکر از همه رفقا و دوستان و تک تک انسان های آزادی خواه سرتاسر جهان از همه می خواهیم برای آزادی تمامی دانشجویان زندانی ورای هر گرایش سیاسی تلاش کنند.

۱۰-  در آخر باید بگویم که البته به طور قطع کسان دیگری هم دارند کمک می کنند و واقعا هم خوب و عالی کار کرده اند اما در این جا فرصت نام بردن از آنان نیست و از تک تک آنان نیز تشکر می کنم. امید آوارم دلخور نباشند که نامی نبردم چون لزومی نیست فعلا ....... و خودشان بهتر می دانند داستان چیست!

پی نوشت: در مورد خبر شکنجه و خودکشی نیز من و دیگر رفقایم هیچ خبر موثقی نه در تایید و نه در تکذیب آن نداریم. شما را ارجاع می دهم به بیانیه "اطلاعیه دانشجویان آزادیخواه وبرابری طلب پیرامون خبر خود کشی یکی از دانشجویان  " خودتان قضاوت کنید.

آخرین اخبار در آوای دانشگاه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:29  توسط فواد شمس  | 

در شرایطی که ده ها تن از رفقای مان دربند هستند و ده ها تن دیگر هر لحظه امکان بازداشت و احضار دارند. در شرایطی که هر تلفنی نگرانم می کند. هر تماسی بوی یک خبر بد دیگر می دهد. بوی بازداشت بوی دوری از رفقایم را می دهد این چند خط را می نویسم. برای تک تک رفقایی که اکنون در بازداشت هستند. برای آن کسانی که دوست شان می دارم حتی اگر با هم کلی دعوا کنیم. حتی اگر اختلافات شدید تئوریک و نظری داشته باشیم. برای کسانی می نویسم که اگر آنان نبودند به واقع جهان جایی بسیار زشت تر از اکنون بود برای زیستن مان! برای کسانی می نویسم که دوست شان دارم. دوست دارم در خیابان در دانشگاه در کافه در هر کجایی به غیر از زندان با هم دعوای بکنیم. با هم بحث بکنیم حتی دست به یقه شویم اما به هیچ عنوان دوست ندارم در زندان باشند. دوست ندارم که دیوار ها و میله ها ما را از هم جدا کند.

زندان جزیی از دستگاه سرکوب طبقه حاکم است. در این جا هر کس با هر مرام و گرایش سیاسی و هر اختلاف نظری که با دیگران دارد باید برای دفاع از انسانیت برای دفاع از جوهره ی زندگی از تمامی بازداشت شدگان ورای گرایش ساسی شان دفاع کند. در میان این۱۰ تن یا شاید تا الان بیشتر هم شده باشند هستند کسانی که به طور قطع اختلافات تئوریک و عملی بسیاری با هم داریم. هستند کسانی که بسیار با هم جدل و دعوای تئوریک و قلمی و... داریم اما درست در همین لحظه است که باید در دفاع از حق انسانی آنان به آن "دیگری بزرگ" نشان دهیم که ما متفاوتیم. ما می خواهیم انسانی زندگی کنیم. ما جهان بهتری را می خواهیم بسازیم پس از همین جا آغاز می کنیم با وجود تمام اختلاف نظرات با این رفقای مان از آنان دفاع می کنیم. محکم تر از همیشه نیز از آنان دفاع می کنیم. نهتنها از رفقای چپ مان که از تک تک انسان هایی که برای آن چیزی که خود حق می پندارند به زندان افتاده اند!

دلم می خواهد تمام بچه ها را با دستان خود آزادکنم. که با هم تجربه کنیم بدی ها و خوبی هایمان را! با هم رفاقت کنیم. با هم کار جدی کنم. با هم دعوا کنیم با هم قهر کنیم با هم آشتی کنیم. رفقایی که از تک تک شان کلی خاطره در ذهنم نقش می بندد وقتی چشمان نمناکم را برای چند لحظه می بندم.

رفقایمان را با تلاش خودمان باید آزاد کنیم. هر کس به اندازه ی توانش! امیدوارم فردا تک تک شان را در کنار خود بیابم!

 در آخر این نوشته یاد این شعر افتاده ام! که شاعری شاید گم نام شاید هم خوش نام و..... سروده است: هر شب ستاره ای را بر خاک می کشند/ اما این آسمان غم زده هنوز غرق ستاره هاست!

 آقایان! ای بالایی ها! ای مسلطان! ای صاحبان ابزار تولید خشونت و سرکوب! در سرتاسر تاریخ هر شب ستاره ها را  در بند می کشیده اند اما آسمان زندگی انسان ها همیشه غرق ستاره ها بوده است!

پ.ن: عکس زندانیان سیاسی را در آفیش 16 آذر ببینید. جای بسیاری خالی است. اما امیدوارم جای همه را خالی کنیم برای آزادی زندانیان باید زندان را نابود کرد.

سعی کردم اسامی برخی از زندانیان دربند را جمع آوری کنم. واقعا تاسف برانگیز است که آن قدر زیادند که نام برخی به طور قطع جا می ماند اما در حد توانم همین مقدار را از ما قبول کنید.

فعالان جنبش زنان: مریم حسین خواه، جلوه جواهری، روناک صفارزاده و هانا عبدی

فعالان جنبش کارگری: محمود صالحی، منصور اسالو، ابراهیم مددی و رضا دهقان

متاسفانه نمی دانم در زندان های آذربایجان و کردستان و خوزستان و سیستان و بلوچستان و شهرستان ها دیگر چه می گذرد اما از وبلاگ هژیر این چند اسم را برداشته ام: سعید متین پور، لیلا حیدری، بهروز صفری، جلیل غنی لو، رضا متین پور، عدنان حسن پور، هیوا بوتیمار، صالح کامرانی و عباس لسانی و ده ها و شاید صد ها تن دیگر که حتی نام شان را نمی دانم!

و اما دوستان و رفقای دانشجویم: احمد قصابان، احسان منصوری و مجید توکلی از دانشجویان پلی تکنیک و هدایت غزالی و صباح نصری هر دو از دانشجویان کرد و جواد علیخانی از دانشجویان دانشگاه چمران علی نیکونسبتی و علی عزیزی از اعضای دفتر تحکیم وحدت و ۱۰ تن از رفقای چپ که این پست را با چشمان خیس به آنان تقدیم می کنم:انوشه آزادفر، الناز جمشیدی، احسان آزادفر، مهدی گرایلو، نادراحسنی و سعید حبیبی آرش پاکزاد و حسن معارفی،  بهروز کریمی زاده، کیوان امیری الیاسی

 می خواهم از کیوان بیشتر از بقیه بگویم چون این چند روز همیشه نگرانی هایم را غم هایم را با او قسمت کرده بودم. رفیق کیوان امیری الیاسی بدان که اکنون در نگرانی هایم تنهایم چون تو کنارم نیستی! امیدوارم فردا باز هم در کنار هم نگران آینده باشیم!

پیام "کمیته دفاع از محمود صالحی" به مناسبت 16 آذر 

 آخرین اخبار مربوط به دانشگاه در آوای دانشگاه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:31  توسط فواد شمس  | 

"سوسيالیسم تنها راه رهايی"

 

مبارزه ي جنبش دانشجويي جزئي از مبارزه ي جنبش هاي اجتماعي(کارگري، زنان، اقوام تحت ستم، جوانان و...) براي ساختن دنيايي انساني است. دنيايي که در آن خبري از استثمار انسان ها و مناسبات استبدادي سرمايه داري نيست. دنيايي که در آن اثري از ستم جنسي نيست. دنيايي که در آن انسان ها آزادانه سرنوشت خويش را تعيين مي کنند.

جنبش دانشجويي بر پايه ي منافع عيني و مشخصي که از نفس دانشجو بودن نشات بگيرد شکل نمي گيرد. به خصوص در کشورهايي که حاکميت مستبدتري دارند دانشگاه به تريبون اعتراض جامعه تبديل مي شود. صف بندي نيروهاي سياسي در دانشگاه، نه امري تصادفي، که نمودي از صف بندي سياسي و طبقاتي در جامعه است. جنبش دانشجويي مي تواند و بايد به عنوان يک نيروي سياسي موثر در کنار ديگر جنبش هاي اجتماعي ايفاي نقش کند.

طي يک سال گذشته شاهد گسترش سرکوب جنبش هاي اجتماعي و از آن جمله سرکوب جنبش دانشجويي بوده ايم. توطئه و پرونده سازي عليه فعالين جنبش دانشجويي، بازداشت، اخراج و تعليق شمار زيادي از فعالين اين جنبش، کنترل پوشش دختران دانشجو و سهميه بندي جنسيتي تنها گوشه اي از پرونده ي سرکوب جنبش دانشجويي بوده است. در مقابل اما شاهد مقاومت محلي، محدود و غير متشکل دانشجويان بوده ايم. ضرورت مقاومت سراسري و پيگيرانه به صورت بلاواسطه اي به مساله ي تشکل هاي مستقل دانشجويي گره مي خورد. تشکل هايي که از تمام جناح هاي حاکميت مستقل هستند و مرزبندي روشني با دخالت خارجي در تعيين سرنوشت مردم ايران دارند. تلاش براي ايجاد تشکل هاي مستقل دانشجويي با استراتژي کلان پيوند با ديگر جنبش هاي اجتماعي همسوست.

طي سال هاي گذشته دفتر تحکيم وحدت کوشيد تا با طرح استراتژي "دموکراسي خواهي" جنبش دانشجويي را به زائده ي دانشجويي اصلاح طلبان دوخردادي تبديل کند. همچنين طرح هاي "رفراندوم"، "انقلاب هاي رنگي و مخملي" و نيز دفاع آشکار از حمله ي نظامي آمريکا از سوي طيف هاي جداشده از دفتر تحکيم وحدت در برابر جنبش دانشجويي قرار گرفت. "دوري از قدرت و ديده باني جامعه ي مدني" هم براي بندبازي ميان دو استراتژي تبديل شدن به بال دانشجويي اصلاح طلبان دوخردادي يا آژيتاتورهاي حمله ي نظامي آمريکا مطرح شد. در اين ميان دانشجويان سوسياليست با شعار اتحاد با جنبش هاي اجتماعي به صحنه آمده اند تا دنيايي انساني را با تکيه بر قدرت توده هاي مردم بنا کنند. "چپ کارگري" هم بحث محوريت "جنبش کارگري" را در اتحاد جنبش دانشجويي مطرح کرده است چرا که طبقه ي کارگر را تنها طبقه ي با زنجيرهاي راديکال مي داند که مي تواند افق هاي سياسي مشخصي را در برابر ديگر جنبش هاي اجتماعي قرار دهد. طبقه اي که با رهايي خويش جامعه را آزاد خواهد کرد.

بر پايه ي اين ملاحظات بايد 16 آذر را به روز مبارزه عليه استبداد سرمايه داري و ستم جنسي تبديل کنيم. بايد فرياد همبستگي با جنبش هاي کارگري، زنان، معلمان، پرستاران، جوانان و اقوام تحت ستم سر دهيم. در اين ميان هر يک از گرايشات مختلف جنبش دانشجويي مي بايست به طرز شفافي خواسته هاي خود را رو به جنبش دانشجويي اعلام نمايد لذا چپ کارگري دانشگاه هاي ايران خواسته هاي حداقلي خود را به شرح زير اعلام مي دارد:

 1- آزادي بي قيد و شرط دانشجويان زنداني(صباح نصري، هدايت غزالي، احمد قصابان، جواد عاليخاني، مجيد توکلي، احسان منصوري و ياسر گلي)

2- به رسميت شناخته شدن حق تحصيل براي همه ي دانشجويان و در نتيجه لغو احکام تعليق دانشجويان و بر چيده شدن موانع ادامه ي تحصيل دانشجويان ستاره دار.

3- انحلال حراست دانشگاه ها، کميته هاي انصباطي و ستادهاي گزينشي وزارت علوم.

4- خروج نيروهاي شبه نظامي و سرکوبگر بسيج از دانشگاه.

5- پايان دادن به بازنشسته کردن اجباري و اخراج علني استادان دگر انديش.

6- توقف برخورد با انجمن هاي اسلامي، شوراهاي صنفي و انجمن هاي علمي، هنري و فرهنگي.
7- ايجاد تشکل مستقل دانشجويي.

8- برچيده شدن تبعيض و تفکيک جنسيتي در تمام حوزه هاي دانشگاه و جامعه و از آن جمله پايان دادن به طرح سهميه بندي جنسيتي.

9- برچيده شدن دوربين هاي مدار بسته اي که براي کنترل رفتار دانشجويان در دانشگاه ها نصب شده اند.

10- به رسميت شناخته شدن حق آزادي پوشش در دانشگاه و جامعه و در نتيجه برچيده شدن بساط طرح "ارتقاي امنيت اجتماعي" در جامعه و کنترل پوشش دختران دانشجو در دانشگاه.

11- توقف فيلترينگ سايت هاي اينترنتي در دانشگاه و جامعه.

12- رفع توقيف از نشريات توقيف شده ي دانشجويي و آزادي انتشار نشريات دانشجويي.

13- پايان يافتن يورش هاي پياپي به دانشگاه و تجسس خوابگاه ها.

14- به رسميت شناخته شدن حق تحصيل رايگان عمومي، توقف خصوصي سازي دانشگاه و خوابگاه هاي دانشجويي و پرداخت کمک هزينه به دانشجويان.

15- کنترل و اداره ي دانشگاه ها و خوابگاه هاي دانشجويي توسط شوراي دانشجويان، اساتيد و کارکنان دانشگاه.

16- آزادي بيان بي قيد و شرط.

17- لغو مجازات اعدام و جنايت ضد انساني سنگسار.

18- به رسميت شناخته شدن حق اقوام تحت ستم براي تحصيل به زبان مادري و تصميم گيري در مورد سرنوشت آني و آتي شان.

19- توقف اخراج مهاجران افغاني و به رسميت شناخته شدن حق آموزش رايگان براي کودکان افغاني.

20- الغاي قوانين تبعيض آميز و زن ستيز و از آن جمله قوانين مجازات اسلامي، مدني و کار.

21- آزادي بي قيد و شرط فعالين جنبش زنان(مريم حسين خواه و جلوه جواهري) و لغو احکام صادره عليه فعالان جنبش زنان (مريم ضيا، دلارام علي و عاليه اقدام دوست)

22- حقوق برابر براي کار برابر زنان.

23- ايجاد تشکل هاي مستقل کارگري.

24- به رسميت شناخته شدن حق اعتصاب.

25- لغو قراردادهاي موقت و سفيد امضا، توقف خصوصي سازي کارخانه ها و ايجاد کنترل کارگري بر امر توليد.

26- آزادي بي قيد و شرط فعالين کارگري(محمود صالحي، ابراهيم مددي، رضا دهقان و منصور اسالو) و لغو احکام صادره عليه فعالين کارگري و معلمان.

27- پرداخت حقوق معوقه ي کارگران و افزايش دستمزد کارگران.

28- تصويب لايحه ي هماهنگ پرداخت و افزايش حقوق معلمان و کارکنان آموزش و پرورش.

29- الغاي تمامي قوانين ضد کارگري.

30- به رسميت شناخته شدن سن 18 سال تمام براي تمايز کودکان و بزرگسالان.

 

چپ کارگری دانشگاه های ايران

11 آذر 86

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 22:8  توسط فواد شمس  | 

مریم حسین خواه فعال زنان که اکنون در زندان اوین است به واقع زندانی نظم مردسالار و سرمایه دارنه موجود است. نظمی که در تمامی جامعه ی ما هر روزه میلیون ها زن و مرد را دربند خویش کشیده است. نظمی که هر روز نگرانی و مشکل تازه ای نه تنها برای مریم که برای تمام انسان ها ایجاد می کند. نگرانی ها و مشکلاتی که من خود گوشه ای از آن ها را در مورد مریم برای مدت کوتاهی از نزدیک شاهد بودم. در زمانی که هر دوی ما در محل کار مشترکمان در روزنامه اعتماد با این قبیل معضلات دسته و پنجه نرم می کردیم.

زمانی که خبر بازداشت مریم را شنیدم خاطره ی روزی را که مریم به مناسبت آغاز زندگی مشترک تازه اش با یک جعبه شیرینی در پیاده روی مقابل روزنامه دیدم در ذهنم شکل گرفت.

روزی که مریم شادی توامان با نگرانی اش را با ما تقسیم کرد . روز هایی که از دغدغه هایش در مورد زنان و ستمی که بر آنان می رفت می خواست بنویسد اما صاحبان روزنامه اعتماد اجازه نمی دادند. کسانی که بازتولید کننده ی همان مناسبات مردسالارانه بودند، جلوی مریم را می گرفتند. همان طوری که جلوی من را می گرفتند که نباید از دغدغه های کارگران بنویسم.

یاد روز هایی می افتادم که با هم بحث می کردیم. من نقد هایم را به حرکت جبش زنان و حرکت کمپین می گفتم و مریم بسیار صبورانه گوش می کرد و سعی داشت توضیح دهد . هر چند که به احتمال قوی هیچ کدام مان اقناع نمی شدیم اما مهم آن بود که با هم در فضای دوستانه و صمیمی بحث می کردیم. بحث هایی که اگر ادامه می یافت و اگر می گذاشتند شاید نتیجه می داد. آری حاکمان سرمایه دار و مردسالار جامعه ما حتی نمی گذارند ما با هم بد باشیبم. حتی نمی گذارند با هم بحث و جدل و دعوا کنیم . چون می هراسند. می هراسند که از دل این نقد مداوم نیروی مادی بیرون آید که کل سیستم شان را از ریشه نابود سازد.

اما مریم محکم تر از من ایستاد. من رفتم اما او ماند. او می خواست که در مورد مشکلات زنان بنویسد در روزنامه در اینترنت و هر جایی که می توانست و دست آخر هم تاوانش را بر او تحمیل کردند. به جرم نوشتن از این مشکلات به زندان انداختنش!

زندان جزئی از مناسبات غیر انسانی حاکم بر جامعه ما است. این زندان گاهی در خانه ماست گاهی در محل کارمان و گاهی در خود دره ی اوین! زندان جزئی از همین سیستم است اصلا کلیت همین سیستم است. مریم هم چون میلیون ها زن و انسان دیگر این جامعه دربند این سیستم است.

فکر می کنم تلاش برای آزادی مریم علاوه بر آن که نیاز به حساسیت فردی دارد نیاز به یک عمل جمعی نیز دارد. عملی که به معنا واقعی کلمه رادیکال باشد. عملی که دست به ریشه مشکلات بزند. ریشه هایی که به وجود آورنده ی ماهیت زندان هستند. ریشه هایی که خشت خشت زندان اوین را بر بستر دره ای سبز و زیبا به زشتی بنا نهاده اند. ریشه های کثیفی که نه تنها مریم و زنان و دانشجویان و کارگران زندانی در دره اوین بلکه بسیاری دیگر را در بند کشیده اند.

آری این ریشه های سترگ تر از وسعت دید محدود ما ست. این ریشه ها تا آن جایی پیش رفته اند که باعث شده پدری کارگر که تنها برای احقاق حقوق خود و هم طبقه ای هایش و تمام انسان های این جامعه صد ها کیلومتر دورتر از مریم در زندان سنندج به سر ببرد. پدری که فرزندش از دوری وی تنها می تواند به زنی مبارز در خانه شان تکیه کند:(همیشه با دلداريهای مادرمان اين زن مبارز به آینده امیدوار شده ایم و دوری از پدر برایمان قابل تحملترشده است. مادری که مدت زيادی از زندگی مشترکش را صرف تلاش برای آزادی و کسب خبر از وضعيت شريک زندگی اش و پدر فرزندانش در زندان شده است!
ما ، فرزندان ، محمود صالحی درک کرده ايم که چرا پدرمان زندانی شده است!

)

آری به واقع مریم و تمامی زندانیانی که سعی در تغییر مناسات غیر انسانی مردانه ی این جامعه دارند تنها نیستند و خاطره شان فراموش نشدنی ست. در کنار آن محمود صالحی و تمامی کارگران زندانی نیز نباید فراموش شوند. تغییر این شرایط و نابودی زندان ها در گرو تغییر بنیادین مناسبات مردسالارانه و سرمایه دارانه ی حاکم بر کلیت سیستم موجود است.

من مریم را فراموش نکرده ام همان طوری که خیلی از دوستان و رفقا دیده و نادیده ی زندانی ام را فراموش نکرده و نخواهم کرد. همان طوری که کارگر مبارز فراموش نشدنی مثل محمود صالحی را فراموش نکرده ام. همان طوری که تمامی کارگران زندانی اسالو و مددی و رضا دهقان و... را فراموش نکرده ام.

هر شب با این تصور و رویا می خوابم که روزی فرا برسد که مریم در کنار همسرش شاد و زیبا زندگی راحتی داشته باشد همان طوری که محمود صالحی در کنار 2 پسرش در خانه ای که تمام بار مشکلاتش بر دوش زن محکم و مبارزه مثل نجیبه است شاد و زیبا زندگی کند.

من با این امید و این رویا و این تصور زنده ام. هر روز و هر شب تصور می کنم جهانی بدون مرز و محدوه جهانی بدون زندان را! شاید همن تصورات جمعی ما باشد که روزی تبدیل به عمل متحدانه و آگاهانه ی شود که این تصورات شیرین را عینیتی مادی ببخشد. روزی که محمود صالحی به همراه فرزندان و همسرش در دشت های سبز جاده سقز و بانه قدم بزنند و روزی که مریم نیز با همسرش با اختیار و آزادی خودشان به دره اوین بروند نه برای زندانی شدن بلکه برای آن که از سر سبزی و زیبایی آن جا که دیگر زندان نیست لذت ببرند. آیا این روز فرا خواهد رسید؟ من هم نمی دانم! ما همچنان امید دارم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:17  توسط فواد شمس  | 

آیا شرایط ویژه است؟ آیا شرایط جنگی ویژه است؟  مرز بین شرایط ویژه و شرایط عادی دقیقا کجاست؟ چه زمانی باید شرایط عادی باشد که ما خواست های عادی و معمولی مان را هم چون یک انسان واقعی مطرح کنیم؟ از زمانی که خود را شناخته ایم همواره شرایط را ویژه جلوه داده اند.  به بهانه ی این شرایط ویژه بوده است که ما را می خواستند راضی کنند که از تمام خواست هایمان بگذریم.

از فردای قیام بهمن ۵۷ بود که "دولت" مداران "موقت" در همراهی کامل با  "حاکمان دائمی اصلی"  به بهانه ی شرایط ویژه از کارگران می خواستند که حقوق ابتدایی و انسانی شان را نگیرند. زنان را سرکوب کردند مردم ترکمن صحرا، تبریز، خوزستان و کردستان را به خاک و خون کشیدند. در ادامه باز هم شرایط ویژه بود. دانشگاه ها را نیز تعطیل کردند رونامه ها را بستند. باز هم جنگ شد. شرایط گویا ویزه تر نیز شد. در خرداد ۶۰ دیگر هر آن چه از ته مانده "بهار آزادی" مانده بود را به زمستان سیاه سرکوب تبدیل کردند.

شرایط باز هم ویزه بود. جنگ بود. گرسنگی بود. خیابان ها رنگ خاکستری داشت و....  این شرایط ویژه پایانی نداشت.

 این بار گویا زندان ها شرایط اش عادی بود. در سال ۶۷باید تابستان گرم و خونینی پیش می آمد تا شرایط آن جا را هم ویژه کنند.

جنگ تمام شد. خیلی ها نیز مردند. خیلی ها را نیز کشتند. اما باز هم گویا شرایط هنوز قرار نبود  عادی شود.  هنوز زنان در همان لباس های ویژه شان در خیابان ها باید می آمدندو از حقوق شان به صورت ویژه ای محروم می بودند.. کارگران هنوز مزدشان به صورت  ویژه ای  پرداخت می شد و ه صورت ویژه ای از حق اعتصاب و تشکل ( به جرات می توان گفت هزارن حق دیگر) و ... محروم بودند. روشنفکران در شرایط ویزه ای کشته می شدند. دانشگاه ها در شرایط ویزه ای هر روز مورد هجوم قرار می گرفتند. روزنامه ها تنها ستون های ویزه شان آن هم از نوع کیهانی خواننده داشت!

آری تمام این شرایط برای آن ویژه بود که سرداران سازندگی باید در شرایطی ویژه به سازندگی شان ادامه می دانند. در این میان شرایط گویا ویژه تر هم شد. در اواخر سال ۷۵ بود که سید خندانی از آسمان بر زمین نازل شد تا همه را از این شرایط ویژه نجات دهد. "همان گونه که این بار هم می خواهد لطف کند ما را نجات دهد".  ۲ خرداد در این شرایط ویزه متولد شد. قرار بود دیگر مثل انسان ها زندگی کنیم.  یک زندگی عادی! اما باز هم شرایط ویژه بود. قتل های زنجیره ای اتفاق افتاد. به خاطر شرایط حساس و ویزه ی کشور باید نادیده می گرفتیم که  سر منشا اصلی این قتل ها چه کسانی اند. این را سید خندان با حالتی بغض آلود به ما توصیه کرد. اما باز هم شرایط ویزه ادامه داشت ۱۸ تیر ۷۸ شد. در یک وضیت ویژه خوابگاه دانشگاه ها تبدیل به میدان جنگی شد. آری نه چتر باز امریکایی در کار بود نه تانک های مرکاوا!  کوی دانشگاه را همین خودی ها تبدیل به میدان جنگ کردند. اما باز هم باید صبر بکنیم. شرایط کشور ویژه است. باید  جواب شان را "فقط" پای صندوق های رای بدهیم.  این را به ما توصیه کردند. خیلی ها رفتند و جواب شان را پای صندوق رای دادند. اما باز هم شرایط ویزه ادامه داشت حکم های ویزه ی حکومتی می آمد. روزنامه ها را بستند. دانشگاه ها را جارو کردند. زنان هم چنان لباس های ویزه می پوشند و از حقوق شان به صورت ویزه ای محروم هستند. کارگران همان مزد های بسیار ویزه شان را  می گیرند.  کارگران به صورت ویژه ای باید روز اول ماه می روز جهانی کارگر را گرامی بدارند. در این شرای ویزه ود که محمود صالحی را به جرم یک مراسم کرگری به صورت ویژه دست گیر می کنند  و حکم زندان به او می دهند. آری در زمانی که آقای خاتمی راحت و عادی حکومت می کردند  محمود صالحی به جرم اول ماه می برگزار کردن  محکوم شد.

این شرایط ویژه ادامه داشت. اما  همان آقایان سکوت کرده بودند و بر روی صندلی های قدرت بسیار عادی داشتند زندگی می کردند. تا زمانی که ناگهان در نزدیک یک انتخابات دیگر یادشان آمد که با هم شرایط ویژه است. صدای پای فاشیسم را شنیدند. انگار نه انگار که سال هاست که پوتین های فاشیسم بر روی گرده های ما، له مان کرده است. باز هم همه شهر پر شد از یک ناجی  آسمانی دیگر! ناجی که سردار بود! سردار سازندگی! اما این بار انگار مردم برای شان همه چیز عادی بود. شرایط ویژه معنا نمی داد. پس.....

آری باز هم شرایط ویژه شده است. سید خندان شان  بار دیگر دوره افتاده است. از این شهر به آن شهر. خودشان هم عاقل تر شده اند  و ویژه بودن شرایط را از چند ماه قبل فریاد می زنند.

اما این بار دیگر فکر کنم این شرایط ویزه ۳ دهه ای برای ما تبدیل به یک "امر عادی" شده است. شرایط برای من همیشه ویزه بوده است. تا زمانی که "کار گران مبارز، زنان مبارز، دانشجویان مبارز و هر انسان دیگری که برای حق اش مبارزه کرده" در  زندان هستند. تا زمانی که کارگران از ابتدایی ترین حقوق بدیهی انسانی شان، از حق تشکل داشتن، از حق اعتصاب کردن، از حق امنیت شغلی، از حق بالا تر رفتن مزد شان وخیلی چیز های دیگر محرومند شرایط ویژه است.

تا زمانی که زنان از تمایم حقوق انسانی  شان محرومند و نیمه انسان حساب می شوند تا زمانی که در خیابان ها به جرم چند سانتیمتر پارچه کمتر و بیشتر درون گشت های "ویژه" انداخته می شوند. شرایط ویژه است.

تازمانی که مردم کردستان، آذربایجان، خوزستان، بلوچستان، ترکمن صحرا و هر کجای دیگر این جامعه تنها به جرم زبان و لباس و .... مورد ستم قرار می گیرند این شرایط ویژه است.

تا زمانی که دانشگاه ها را تبدیل به پادگان کرده اند و از دانشگاه تا اوین راه کوتاهی ست شرایط ویزه است.

واقعا من معنای درست شرایط عادی را نمی فهمم! از زمانی که خودم را یافته ام در این نوع شرایط زندگی کرده ام.  پس برای من "ویژه"  همان "عادی" است. من می خواهم در همین شرایط عادی برای یک زندگی انسانی تر و بهتر مبارزه کنم. نیازی هم نیست برای همراه کردن دیگران در این مبارزه  هر روز فریاد بزنم شرایط ویزه است بشتابید! مبارزه جزئی از زندگی ماست در این وضعیت مبارزه خود زندگی است. زندگی خود مبارزه!

 لطفا این آقایان که از همان ابتدا تا همین ۱تا ۲ سال قبل تمام نهاد های قدرت در دست شان بوده است برای من توضیح دهند که کدام بخش از دوران حاکمیت شان  کارگران، زنان، دانشجویان و تمام انسان های این جامعه در شرایطی زندگی کرده اند متفاوت از شرایط کنونی که آن شرایط برای ما عادی بوده باشد و این شرایط ویژه؟

من شرایط ویزه را درک نمی کنم. تنها زمانی درک می کنم که از منظر سید خندان و شیخ اصلاحات و سردار سازندگی و  تمام ناجیان آسمانی مان به داستان نگاه کنم. آری برای آنان باید شرایط ویژه باشد. چون گویا مجراهای "عادی" رسیدن به  قدرت و ثروت و.... برای شان دست نیافتنی است. گویا نگرانند که صندلی های کمتری درمجلس به دست آورند. این شرایط باید هم برای شان ویژه باشد اما آیا برای انسان های دیگر جامعه نیز ویژه است؟

اما  در مورد مسئله جنگ!  در این جا تنها به یک نکته اشاره می کنم که صد در صد به آن مطمئن هستم. شرایط جنگی را نه بوش دیوانه به وجود می آورد نه احمدی نژاد دیوانه! این مناسبات دیوانه وار نظم سرمایه داری است که به وجود آورنده ی بوش و احمدی نژاد است. دیوانگان بر ما حکومت نمی کنند مگر آن که خود ما هم دیوانه باشیم. برای برون رفت از شرایط جنگی نیز نه به خاتمی و رفسنجانی و کروبی و هر کس دیگری می توان امید بست نه به دموکرات های امریکا و هیلاری کیلینتون و غیره! اگر واقعا می خواهیم یک صلح پایدار و واقعی و انسانی داشته باشیم باید ریشه ی این شرایط جنگی را بخشکانیم.  حاکمان  از مریخ و تیمارستان نیامده اند. حاکمان از دل همین مناسبات موجود بیرون آمده اند. برای تغییر این وضعیت نیز نمی توانیم حاکمانی را از بهشت و عاقل بیاوریم. باید مناسبات را عوض کنیم.

در آخر! آقای خاتمی! ما آدم بشو نیستیم مارا از سالن می توانید بیرون کنید( اشاره به فحاشی خاتمی در ۱۶ آذر ۸۳ به دانشجویان معترض) آقای کروبی تمام توطئه های جهان کار ماست. از تخریب حسینه دراویش بگیر تا زلزله ی بم و سیل های پی در پی بنگلادش! به آقاین نامه بنویس که ما را اعدام کنند! آقای قوچانی  ما یک مشت سوسول هستیم به گشت های ارشاد بگو ما را دستگیر کنند! آقایان هر کاری که دوست دارید بکنید در سرکوب ما می توانید با صادق رین اصول گرایان نیز متحد شوید! اما لطفن شرافتمندانه بگویید مسئله تان کسب قدرت به هر نحو ممکن است نه پایان دادن به شرایط ویژه!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:7  توسط فواد شمس  |