تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

خنده دار ترین نوع خودکشی آنی است که خیال کنی داری جهان را تغییر می دهی. فرد خودکشی کننده خواهان توجه است. وی از بی توجهی در عذاب است. او می خواهد آدم های اطراف به وی توجه کنند.

عملیات انتحاری هم این گونه است.  فرد انتحاری می خواهد توجه جهانیان را کانال های تلویزیونی  و رسانه و مردم را به خودش جلب کند. اما خنده داری جریان از این جا ناشی می شود که این فرد  که به ظاهر خیلی شجاع است و جان اش را  و همه چیزش را دارد از دست می دهد، در واقع هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد.  البته در این راه نه تنها چیزی به دست نمی آورد بلکه توهم یک فانتزی  زیبا از بهشت  و حوری هایش نیز همراه با شدت انفجار منفجر می ترکد. وی به یک امر تهی تبدیل می شود. تهی از نظر جسمانی و از نظر معنایی!

انتحاریون اکثرا از بیابان های خشک بی آب و علف هستند. اکثرا هیچ چیز در زندگی ندارند جز یک فانتزی چندین قرنی که از حوریان و باغ های سرسبز در مغزشان فرو کرده اند. آنان نمی خواهند و نمی توانند جهان را تغییر دهند. آنان  تنها با انفجار خود این توهم را بیش از گذشته می پراکنند که حباب تو خالی توهم چندین قرنه  تنها در بیابان های بی آب و علف  واقعیت و اندیشه  رشد می کند.

البته انتحاریون محصول  جارو کردن آشغال های سرمایه داری جهانی شده به زیر فرش است. محصول همواره پنهان کردن چهره کژدیسه ی سرمایه داری اکنون جهانی شده!  انتحاریون  تفاله های این دستگاه هستند که در گلویش گیر کرده اند و گهگداری موجب انفجاری در دستگاه می شوند.  اما مسئله زمانی حل می شود که دستگاه را از پیریز برق کشید و یا کنترل برق ساختمان را زد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:36  توسط فواد شمس  | 

امروز شنبه 25 مهر راس ساعت حدود 25/14 دقیقه یک زمین لرزه به صورت مشهودی برای 5تا 7 ثانیه در اکثر نقاط تهران و کرج حس شد. من در خیابان طالقانی به وضوح این زمین لرزه را حس کردم. گویا شدت زمین لرزه در شهر ری از جا های دیگر تهران شدید تر بوده است و زمان طولانی تر داشته است. گویا فضای شهر ری و ژاکدشت متشنج شده است و مردم از هراس به خیابان های ژناه برده اند.

گویا این زمین لرزه ۴ ریشتر بوده است و مرکز آن در شمال پاکدشت و شرق تهران بوده است.

 برای دومین بار توی زندگی ام زلزله را حس می کنم. دفعه قبل حدود ۶-۵ سال پیش بود که توی کرج خواب بودم و از خواب بیدار شدم. این بار از طبقه ۵ ساختمان محل کارم در طالقانی حس کردم.

اما  نکته جالب این است که الان کلی در مورد زلزله در دانشگاه درس خوانده ام. تازه دیشب هم از ماهواره یک فیلم در مورد زلزله لس آنجلس دیده بودم. الان منتظرم که دوستان خیلی  با حال شروع کنند از این که تعداد گناهان مردم تهران را بشمارند تا عذاب الهیی متناسب با آن را در بیاورند که آیا با این زلزله خفیف  تلافی شده است و یا نیاز است که زلزله جدی تری رخ دهد. 

خلاصه امیدوارم که مصیبتی بر سر ما تهران نشینان نیاید که همین مصیبت های فعلی برایمان کافی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:47  توسط فواد شمس  | 

هانا می خواست خوانده شود اما هیچ کس جز مایکل او را نخواند. جوهره ی فیلمThe reader همین نکته است.

خوادن و خوانده شدن در این فیلم مرزی است بین رمان خوانی و سکس کردن! هانا با سکس بدن مایکل را می خواند و مایکل برایش کتاب می خواند.  اما در این بین هانا لذتی که از خواندن و خوانده شدن می برد به مراتب از لذتی که مایکل نوجوان از سکس با یک زن زیبا و جا افتاده می برد، فراتر بود. هانا با خواندن و خوانده شدن ارگاسم می شد.

انی فیلم داستان  انسان هایی است  که در عین حالی که خود جزئی از سیستم جنایتکار هستند، در همان حال قربانی آن سیستم نیز هستند. در کنار آن قربانیانی که روزگاری خواهان ترحم بودند اکنون نمی بخشند. در اینجا تنها یک امر نجات دهنده و البته انرژی دهنده است "عشق"  عشق یک نوجوان به  یک زن و یا عشق یک زن به "خواندن"و دانستن.  عشقی که می خواند و خوانده می شود. عشقی که می بخشد و بخشیده می شود.

خواننده ( the Reader ) به کارگردانی Stephen Daldry و نویسندگی David Hare می باشد که بر اساس رمان Bernhard Schlink نوشته شده است . کتاب Bernhard Schlink رمانی زیبا و مستقل و یکپارچه است . داستان عشق  پسری نوجوان به زنی جا افتاده. علاقه یک پسر نوجوان Michael Berg به یک خانم میانسال Hanna Schmitz که تاثیری ژرف در آینده پسر ایجاد می کند.

هانا در سرتاسر این فیلم  شرمسار است. نه از کار هایی که مجبور بوده است، انجام دهد. هانا از این شرمسار نیست که با اس اس همکاری کرده است.او در دادگاه  با صراحت  به همکاری ا اساس اعتراف میکند.  او مجبور بوده است محافظ باشد. او مثل تک تک آدم هایی که با یک سیستم جنایتکار مثل آلمان نازی همکاری می کردند، مجبور بوده است و از این بابت خود را گناه کار نمی داند و مستحق مجازات نمی بیند.   او حتی دادگاه را به چالش می کشد.

نکته طلایی فیلم جایی است که هانا خود را به خاطر بی سوادی  و به خاطر ناتوانی در "خواندن" مقصر می داند و مجازاتی معادل یک عمر زندگی را به جان می خرد.  البته هانا قبلاز این که قربانی نا توانی در "خواندن"باشد. قربانی " خوانده نشدن"  است. اگر یک جامعه وی را می خواند و درک می کرد شاید او هیچ گاه  بی سواد و بی کار و بی پناه نمی شد تا مجبور باشد برود با اس اس همکاری کند. اما هانا از  خودش   شرمسار است. همین حس سرخ شرم است که به وی انرژی می دهد. در کنار عشق جاودان مایکل! عشقی که در قالب کاست ها دیوار زندان را می شکافت و اراده ی قوی هانا که تصمیم می گیرد خواندن را بیاموزد.

او که خود قربانی سیستم است اکنون با خواندن می خواهد جبران کند. اما ...تکه پایانی فیلم نشان می دهد که تنفر قدرتی فراتر از عشق دارد. زن یهودی که در کودکی اش یکی از زندانیانی بوده که هانا صندوقچه گنج هایش را دزدیده است، حاضر نمی شود هانا را ببخشد. او تنها صندوقچه اش را باز پس می گیرد.

 فیلم نشان می دهد که یک سیستم جنایتکار تا کجا می تواند قربانی بگیرد.  تا کجا نفرت را و حس انتقام را در آدم ها نهادینه کند. در مقابل اما خواندن تنها راه رهایی انسان است. راهی که با آن می توان حتی عشق بازی کرد. خواندن بدن زن و خواندن کتاب به یک حد لذت بخش است. خواندن تنها خواندن کلمات  یک کتاب در زمان رمان خوانی نیست. خواندن می تواند  بوسیدن جای جای بدن یک زن در زمان سکس کردن  باشد. 

  هانا اما در نهایت تسلیم شرمساری و حس گناه خودش شد. هانا نیز خود را نبخشید چون در هراس بود که در بیرون از چاردیواری زندان که تنها مایکل با کاست هایش و کتاب های رمانش در آن رخنه کرده بود، آیا آدم های دیگر می توانستند وی را بخوانند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:14  توسط فواد شمس  | 

همان قدر که بی پولی در زندگی واقعی هر روزه ی ما رقم زننده ی  صحنه های دراماتیک در عین حال  فانتزی و بعضا بسیار خنده آور است. فیلم بی پولی را هم می توان یک درام فانتزی  بعضا خنده دار دانست.  فیلمی که نمی خواهد خیلی  حرف های قلمبه ثلمبه بزند. فیلم یک روایت خطی ساده را دنبال می کند از یک  مسئله جالب اجتماعی.

مسئله ای که در زندگی،  شاید خود ما بار ها با آن روبه رو شده ایم. آدم هایی که جیب شان خالی است اما پز و دنگ و فنگ شان سر جایش!  این فیلم در عین حالی  که تماشاگر را می خنداند یک حس همدردی در میان تماشاگران با بهرام رادان و بعضا خود لیلا حاتمی ایجاد می کند.

نقطه اوج فیلم اما همان دفتر کاری است که چند مرد بی کار در آن جا مشغول گل یا پوچ بازی کردنم هستند و  خربزه می خورند. بازی قشنگ سیامک انصاری را نیز در این میان نباید نا دیده گرفت.

البته مشکل اصلی فیلم آن است که اصرار دارد که اتفاقات بسیاری  در این فیلم بیافتد. آدم های زیادی و نقش های بی شماری در این فیلم حضور دارند که  بود و نبودشان چندان تفاوتی به حال  روند فیلم ندارد.

این فیلم یک فانتزی است که شاید زیر پوست خود می خواهد با یک حالت سرخوشانه و شاد خیلی چیز ها را به سخره بگیرد.   مثلا بغل کردن صندوق صدقات توسط لیلا حاتمی و صحبت کردن وی با فرشتگان و خدا با لحمنی کودکانه و یا خواندن سوره  توحید به جای آیت الکرسی، قابلمه به دست در هیئت امام حسین  و .... را می توان نقاط کلیدی و جالبی در این فیلم دانست.

بازی متفاوت لیلا حاتمی در نقشی متفاوت که تاکنون از وی سراغ نداشتیم خودش نکته ی دیگر فیلم است. البته بهرام رادان در بخش های میانی فیلم باز هم در آن پوسته ی تکراری آدم معتاد و داغون خودش فرو رفت و چندان نو آوری در این زمینه نداشت.

در کل این فیلم  را باید در دسته ی فیلم های عامه پسند طبقه بندی کرد که آخرش هم مثل تمام فیلم های عامه پسند به سبک فیلم هندی به پایان رسید و البته برای بسیاری از بینندگانش پیام های اخلاقی فراوانی داشت. اما برای شخص من پیام اخلاقی اش این بود که همیشه جیب لباس هایی که توی عروس تنم کرده ام را خوب بگردم شاید   چند اسکناس در آن باقی مانده باشد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:56  توسط فواد شمس  | 

تحلیلی کوتاه بر تظاهرات 6 مهر 88 دانشگاه تهران

جنبش دانشجویی بی پدر شد

جنبش دانشجویی ایران از 6 مهر سال 88 بی پدر شد.  این  واقعه خوش آیند را باید به تک تک  دانشجویان ایرانی و کنش گران  فعال در این جنبش تبریک  گفت. 

جنبش دانشجویی ایران بعد از یک کشاکش درد آور پدران و قیمان خود را کشت. این جنبش بی پدر شده است و از همین جا است که آغاز رهایی خود و جامعه خود را نوید می دهد.

تظاهرات 6 مهر  سال 88 در دانشگاه تهران تجربه ای متفاوت بود. تجربه ای شیرین از بی پدر شدن و رها شدن یک جنبش. تظاهراتی که در آن هیچ سردسته ای نیست. هیچ بیانیه ای خوانده نمی شود. هیچ گروه و دسته ی دانشجویی با گروه و دسته ی دانشجویی دیگری برای  پدر خواندگی جنبش یا بخوانید ( تجاوز به  رحم جنبش) رقابت نمی کند. هیچ فعال دانشجویی با بی بی سی و صدای آمریکا مصاحبه نمی کنند. این شاهدان عینی بی چهره هستند که  واقعیت را آن گونه که واقعا است انتقال می دهند نه آن گونه که پدرخواندگان جنبش در رسانه ها می خواهند.  دفتر تحکیم و انجمن های اسلامی وجود ندارند حتی در حد یک شبح!

  شعار ها  از قبل تصویب نشده  است. شعار ها حتی تایید نشده است. شعار ها حتی از قبل ساخته نشده اند. شعار ها در همان لحظه ساخته می شوند  فریاد زده می شوند و با تکرار جمعیت به تصویب می رسد. شعار ها نه از تریبون به دستان صف های جلو که از بی تریبون های وسط جمعیت درست از دل جمعیت از دهان کسی که ناشناخته است و می خواهد نا شناخته بماند و می خواهد همیشه فرزند مادر جنبش باشد  و نمی خواهد پدر شود نمی خواهد در صف اول بایستد  و تریبون به دست گیرد،  بیرون می آید. این شعار ها  با تکرار از دهان صد ها نفر دیگر چون او مورد تایید قرار می گیرد. و تبدیل به شعار جنبش می شود.

این جنبش بی پدر شده است و از همین جا است که رها شده است. پدر سالاری و مرد سالاری در این جنبش مرده است.   این جنبش زنانه تر از همیشه است. به جرات می توان گفت 70 تا 80 درصد شرکت کنندگان در تظاهرات 6 مهر  را دختران جوان  تشکیل می دادند. دخترانی که نه تنها زیبا و شیک پوش بودند بلکه جسور بودند. دخترانی که دیروز  از دیوار راست خانه شان بدون هراس از پدرشان  بالا می رفتند. امروز  از نرده های سبز دانشگاه بدون هراس از پلیس ها بالا می رفتند! این دختران پدر های خود را در خانه کشته اند اکنون در دانشگاه و خیابان پدر های تحمیلی دیگر را می کشتند.

این جنبش بی پدر تر از همیشه است. نه دفتر تحکیم وحدت نه هیچ شبه گروه و شبه دسته ی دانشجویی دیگری  روز 6 مهر نبود تا به دانشجویان" رهنمود" دهد. این  دانشجویان بی چهره و عادی   که در خانه هایشان حرف پدرشان را گوش نمی دهند. در دانشگاه و در خیابان ها حرف هیچ پدر دیگری حتی از نوع "دلسوزش" را هم گوش نمی دهند.   6 مهر روز مرگ تمام پدر های خودخوانده ی جنبش بود.

این جنبش رهایی بخش است. چون خود را به مثابه ی یک "ظرف  تهی رهاننده" معنا کرده است. سایه ی هیچ پدری بالای سر این جنبش نیست. دختران جوان   بدنه ی اصلی این جنبش هستند و البته پسران جوانی که نمی خواهند به معنای مرسوم و سنتی  در آینده نقش "مرد- پدر" بازی کنند. 

 

پی نوشت:  آرمان امیری عزیز نقدی بر مطلبم با عنوان " بر گور خود نرقصیم" نوشته است. 

آرمان در این مطلب در یک مقدمه چینی  به نظر من غیر منصفانه و تا حدی غیر واقعی دست به نادیده گرفتن بخش عظیمی از تاریخ جنبش دانشجویی ایران زده است.  وی تنها گوشه ی بسیار کوچکو البته به نظر شخص من سیاهی از  تاریخ این جنبش را  به جای کلیت در خشان  آن جا زده است.  انجمن های اسلامی  درست است که ۶۰ سال سابقه فعالیت دارند اما در این ۶۰ سال تنها بخشی آن هم نه چندان پر اهمیت از جنبشی بوده است که   بسیار متنوع تر و رادیکال تر از چارچوب های تنگ  انجمن های اسلامی  بوده اند. تنها نقطه ای که انجمن های اسلامی نقش بسیار مهمی بازی کردند روزگاری   بود که بازوی سرکوب دیگر گرایشات دانشجویی در دانشگاه بودند. چه در دهه ۶۰ چه در دهه ۷۰ به انحای مختلف دیگر گرایشات را سرکوب و منکوب کردند.   در مورد این بخش تاریخی بحث مفصل است. اما  امیدوارم  نویسنده مطلب صرفا به خاطر بهره برداری سیاسی بخش بزرگ و اصلی تاریخ جنبش دانشجویی را  نادیده گرفته باشد نه آن که واقعا باورمند باشد که  در ۶۰ سال گذشته تنها  انجمن اسلامی  ها در دانشگاه فعال بوده اند. البته گویا آرمان امیری به عنوان یکی از کسانی که خود را روزگاری جز کاندیدا های  پدر خواندگی جنبش می دیده اکنون این رویا را بر باد رفته دیده است و سعی دارد ابهت پدرانه گذشته را بار دیگر احیا کند. اما غافل از ان است که اکنون جز یک کاریکاتور پاره پاره از آن " مجمع بزرگ پدران  بی سر پرست" چیزی به نام دفتر تحکیم باقی نمانده است.

اما بحث اصلی آرمان را در این جا به ۲ بخش عمده تقسیم می کنم و پاسخ می دهم : الف)  نحوه ی تشکل یابی ب) برداشت آنارشیستی من از آزادی

۱-  هر  شهروندی که در یک جامعه ی انسانی زندگی می کند با تشکل سازی موافق است. حتی همان احمدی نژادش هم با تشکل مخالفتی ندارد. بلکه جنس و ساختار تشکلات است که جای بحث دارد. تشکل از نظر احمدی نژاد   همان تشکلات شبه نظامی درون دانشگاه  است . تشکل های مورد نظر آقای امیری نیز از جنس تشکل های متعارف هر نظم (سرمایه دارانه - پدر سالار) است که ساختار هرمی داشته باشند و به قول خودش " جامعه را اندام وار " کند. اما تشکل یابی از نظر من  این گونه نیست. تشکل یابی یک فعالیت جمعی  آزادانه و  آگاهانه  است که انسان ها به صورت موقت و داوطلبانه بر سر یک سری خواست های مشخص نیروی  جمعی خودشان را تشکیل می دهند. در این نوع تشکل یابی هیچ امتیاز ویژه ای برای هیچ کدام از اعضا وجود ندارد. نمایندگی صرفا سخنگویی خواست جمع است نه هماهنگ کننده و رئیس و مرئوس این داستان هایی که در تمامی تشکل های مرسوم نظم سرمایه داری وجود دارد. به تبع آن در انجمن اسلامی ها و دیگر گروه های دانشجویی این چند وقته وجود داشته است. البته در مورد شکل تشکل یابی بحث مفصل است. صرفا خواستم تذکر بدهم من با اصل تشکل یابی   مخالفتی ندارم بلکه مسئله بر سر ساختار آن است. اما  قرار نیست ما چیزی را بازسازی کنیم. قرار است که ما همه چیز را از بنیان خراب کنیم تا از نو و از دوباره بسازیم.

۲- اگر رهایی از هر قید و بند و چارچوبی اسم اش آنارشیست است من اعتراف می کنم که آنارشیست هستم . این لفظ را هم برخلاف ادبیات رسمی و مرسوم  که نشات گرفته از تفکرات صدا و سیمایی است یک فحش سیاسی نمی دانم. در نتیجه زیاد هم نمی خواهم از این به اصطلاح اتهام آقای آرمان امیری تبری بجوییم. اما   بحث اصلی این است که جنبش کنونی جاری جامعه ی ایران  برای رهایی از هر قید و بندی است نه صرفا تغییرات جزئی و سطحی در هرم بالایی   قدرتُ یعین من فکر نمی کنم همین الان اگر موسوی و کروبی کل قدرت سیاسی را بگیرند مردم بروند در خانه های شان بشینند و همه چیز گل و بلبل بشود. تازه ان زمان که قدرت سیاسی دچار شکاف جدی تر  شود کار ما اغاز شده است. ما هنوز جنبش مان را جدی جدی اغاز نکرده ایم.  بحث من فرا تر از  رسیدن به یک جامعه نورمال سرمایه داری و دموکراسی غربی است! در نتیجه زیاد در این جا با آقای امیری  بحث و جدلی ندارم. چون احتمالا ایشان به همین اندک رضایت خواهند  داد و در ان زمان جز حافظان نظم موجود م شوند در نتیجه همان زمان جدی تر با ایشان بحث می کنیم. فعلا بحثی نیست.   تنها تذکر  می دهم که دقیقا خواست من  ایجاد یک جامعه ای  است که در واقع همان " ظرف تهی رهاننده" باشد. یعنی هر انسانی به صرف انسان بودن اش بتواند رهایی خویش را معنا کند. این خواست به همان نسبت که احتمالا برای همه شما گنگ  است برای من هم گنگ و  اما بسیار کلی و آرمانی است و  همین گنگ بودن و آرمانی بودن اش  است که انرژی هر نوع فعالیت رهایی بخش را به ما اعطا می کند.

در اخر از آرمان عزیز بابت توجه اش به مطلبم تشکر می کنم و امید وارم برداشت درست تری از بحثم کرده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:45  توسط فواد شمس  |