تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

فیلم  Quills  یک روایت ساده در عین حال پیچیده از  امیال اصلی انسان است. میل طبیعی انسان به سکس و خشونت و رابطه این دو با هم و البته در کنار آن میل به اشتراک گذاردن خود با دیگری  که بر آن می توان نام عشق گذاشت.

مارکی دوساد که در این فیلم به نام مارکئوس خوانده می شود. روشنفکر و نویسنده ی آوانگارد فرانسوی است که این امیال طبیعی و انسانی را به شکلی زیبا و فریبنده به صورت کلمات در می آورد. اما  خشونت غیر طبیعی و سیستماتیک شده در شکل  دیوانه خانه، کلیسا و علم  پزشکی سرمایه دارانه  وی را محدود می کنند. آن هم به خشون ت آمیز ترین شکل ممکن.

در این جا دیوانگان نمادی از کسانی اند که به این نظم خشونت آمیز تن نداده اند و هنوز در خشونت  طبیعی و انسانی شان غوطه ور هستند.

مارکئوس از عشق و سکس و خشونت معطوف به  سکس می نویسد و خوانندگانش را محسور خود می سازد. اما نظم خشونت آمیز حاکم وی را بر نمی تاباند. به نام پدر پسر و روح القدوس و البته از ان ها مهم تر "پول"  وی را در دیوانه خانه ای محبوس می کند. اما حتی محدودیت های بی شماری که به وی تحمیل می شود وی را از نوشتن باز نمی دارد. تا جایی که با شراب و خون و مدفوع خود نیز می نویسد.  وی در قفس مذهب و سرمایه داری و اتحاد شوم این دو که همواره می خواهند امیال طبیعی انسانی را  به خشونت آمیز ترین شکل ممکن محدود سازند، گرفتار آمده اما این دو را  با مدفوع خود رسوا می سازد. همه  اش را با هم نفی می کند و به صورت  نماد مذهب و سرمایه داری تنها تف می اندازد.

شاهکارترین بخش فیلم اما انتهای آن است که نشان می دهد که سرمایه داری چنان استعدادی دارد که حتی مخالف ترین اشکال مبارزاتی را برای کسب سود بیشتر به خدمت خود در می آورد. زمانی که  دکتر که تازگی ها ریاست تیمارستان را بر عهده گرفته است.   نوشته های دوسار را برای کسب سود بیشتر می فروشد و البته کشیش جدیدی که جایگزین کشیش قبلی که به خاطر عشق دیوانه شده است، می شود. نماد به خدمت در آمدن مذهب در پیشگاه سرمایه داری است.

  فیلم   Quills   روایتی از جدال همیشگی امیال انسانی مثل سکس و عشق با خشونت سیستماتیک حاکم بر زندگی انسان ها است.   آن را ببینید و به دیگران هم توصیه کنید ببینند.

 پی نوشت: بنا به تذکر یک دوست در کامنت های اصلاح می گردد: مارکی دوساد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:12  توسط فواد شمس  | 

وقتی یک امتحان سخت داری! وقتی که دندان هایت در می کند. وقتی که نمی توانی غذا بخوری. وقتی که تو خوابگاه تنها هستی! وقتی که بی حوصله ی بی حوصله شدی! تنها دوای درد هایت  پناه بردن به شعر است.

در این جا است که کتاب مجموعه اشعار نزار قبانی را باز می کنی و اولین شعری که به چشمت می خورد این است:

طبیعت مرد

 

مرد برای عاشق شدن تنها به یک دقیقه نیاز دارد

اما برای فراموش کردن

به چندن قرن

 

 این جا است که  می فهمی که رفتار تو هم طبیعی است و زیاد نباید سختش بگیری!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:7  توسط فواد شمس  | 

حنظله تنها نماد کودک آواره ی فلسطینی نیست. حنظله تنها زاده ی فلسطین نیست.  حنظله تنها به اسرائیلی ها و دولت های سازشکار عرب پشت نکرده است.  فلسطین تنها یک  کشور در نوار باریک کنار دریای مدیترانه نیست. فلسطین هر جایی است که ظلم و ستم دران رخ می دهد. فلسطین همین جاست.

حنظله نماد تمام انسان هایی است که به خاطر ظلم و ستم آواره شده اند و  چشممشان تنها  بلوک های سیمانی بلند را از دیوار حائل نوار غزه تا دیوار بلند زندا اوین  می بیند.

حنظله زاده هر جایی است که ستمگران تاریخ  انسان ها را از خانه و کاشانه و زندگی شان آواره کرده اند. حنظله زاده امروز خیابان های تهران است. اگر دیروز حنظله در غزه و بیت لحم و  بیروت فریاد می زد که تنها آزادی، رفاه، آرامش و برابری برای تمام انسان ها می خواهد امروز حنظله در کنار ما در خیابان ها و کوچه و پس کوچه های تهران فریاد می زند.

حنظله نماد آرمان گرایی و رادیکالیسم گم شده ی ما ست که اکنون به لطف بیداری مردم ایران بار دیگر آن را یافته ایم.  حنظله امروز همراه با ما نه تنها به اسرائیل و  امپریالیسم جهانی  و دولت های سازشکار عرب پشت کرده بلکه همراه با ما به تمام ستمگران تاریخ که  در هر لباس و به هر نامی به انسان ها ستم می کنند، پشت کرده است. امروز دیگر ما نیستیم که چشممان به  تلویزیون خیره مانده است تا جنایات در  فلسطیبن را نظره کنیم. امروز حنظله در کنار ما در خیابان های تهران چشم هایش خیره مانده است و اشک می ریزد و می فهمد که تنها او نیست که آواره  گشته است. تنها او نیست که خواهان و برادران فلسطینی اش با گلوله و گا اشک آور   پذیرایی می شوند. او می بیند که خواهران و برادران ایرانی اش نیز از این سفره بزرگ ستمگری بی بهره نیستند.  حنظله همراه ما می داند تنها زمانی صلح و رفاه و آزادی برای فلسطین به ارمغان  می آید که دخالت های دولت های   اشغالگر اسرائیل و حامیان امپریالیست اش و دولت های سازشکار عرب و از این همه  مهم تر دخالت های نا به جا در فلسطین پایان بیابد.

حنظله در کنار ما ایستاده است و ما نیز در کنار حنظله و با هم فریاد می زنیم که تنها  نان صلح آزادی را می خواهیم، برای تمام مردم جهان و خاورمیانه ورای نژاد، زبان، قومیت، ملیت  و مذهبشان!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:1  توسط فواد شمس  | 

منتشر شده در مجله روانشناسی و جامعه ویژه نامه ی کافی شاپ

روزگاری مائو رهبر انقلاب چین تز معروف " محاصره شهر ها به وسیله روستا ها" را مطرح کرد.

تزی که در پر جمعیت ترین کشور دنیا انقلابی عظیم به پا کرد و البته برای سال ها میلیون ها تن پیرو یافت. اما  در زمانه ی ما  این تز نه نها در میان مارکسیست ها بلکه در میان تمامی اهالی سیاست تبدیل به یک لطیفه شده و مائو نیز یک مضحکه شده است.  

روزگاری کافه نشینان را روشنفکران و کنش گران سیاسی، فرهنگی و اجتماعی  تشکیل می دادند که جهان و شهر های محل زندگی شان را تغییر می دادند.  این کافه نشینان بودند که سرنوشت جامعه ی خود را رقم می زدند. بزرگ ترین آثار هنری و ادبی در کافه ها تولید می شد.  روزگاری کافه ها محل برخورد و تبادل آرا ی فلسفی، سیاسی، ادبی، هنری و... بود.   کافه ها در واقع مبدا هرگونه تغییر و تحول ترقی خواهانه در تمام زمینه ها بودند.صد ها نویسنده و روشنفکر  از دل این کافه ها به دل جامعه عروج کردند.

در زمانه ای که رسانه ها این گونه فراگیر نبودند.  در هر خانه ای خبری از تلویزیون، رادیو، ماهواره، اینترنت و... نبود . کافه ها به مثابه ی یک رسانه عمل می کردند. آخرین اخبار و اطلاعات از کافه ها به دورن شهر به گردش در می آمد.  در این چنین شرایطی بود که سنت روشنفکری با سنت کافه نشینی گره خورده بود.

در واقع درآن روزگاران از کافه ها بود که تصمیمات جدی و مهم برای سرنوشت شهر ها گرفته می شد.  در آن زمان  در واقع کافه ها قلب تپنده روشنفکری شهر نشین بود.

سوال اصلی اکنون این جاست، آیا  سرنوشت سنت کافه نشینی  به  سرنوشت سنت "مائویستی"  دچار نشده است؟  آیا کافه ها هنوز هم کارکرد های سابق خود را حفظ کرده اند؟  واقعیت چیز دیگری را نشان می دهد. دیگر کافه ها محلی نیستند که روشنفکران شهر نشینی در آن جا برای شهر های شان تصمیم بگیرند و به قولی " شهر ها را محاصره کنند" کافه ها تبدیل شده اند به  مکان هایی "تهی شده" از معنا که تنها ژست روشنفکری گرفتن برای شان باقی مانده است.  در واقع کافه ها از شهر منتزع شده اند. مناسبات حاکم بر کافه ها چیزی جدا از مناسبات حاکم بر شهر ها است.  نحوه سخن گفتن و رفتار کردن ما در کافه ها  امری مصنوعی  است.   ما در کافه خودمان نیستیم بلکه " از خود بیگانه" هستیم.

شاید واژه روشنفکر کافه نشین که به نوعی "فحش سیاسی _ روشنفکری" در ایران تبدیل شده است از این جا متولد می شود.  روشنفکری که از جامعه اش دور افتاده  و در کافه در میان دود و بوی قهوه در خیالات اش  غوطه ور است.  روشنفکری که در خیالات اش  می خواهد جهان اطراف اش را تغییر دهد اما خود گرفتار آمده در مناسبات مصرف گرایانه ی شهری است.

اگر زمانی مائو می خواست از روستا ها شهر را محاصره کند، اکنون با گسترش شهر ها، روستا ها نه تنها به محاصره شهر ها در آمده اند که بسیاری در دل این شهر ها هضم شده اند.  مائو تبدیل به یک مضحکه شدهاست. 

روشنفکران کافه نشین نیز به خیال  شان می خواهند از کافه شهر هارا به محاصره در بیاورند اما نمی دانند که هم اکنون این شهر ها هستند که هم خودشان را هم کافه های شان را بلعیده اند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:33  توسط فواد شمس  | 

منتشر شده در مجله روانشناسی جامعه ویژه نامه ی کافی شاپ 

از سر در دانشگاه تهران تا تئاتر شهر  را می توان یک پیاده راه محسوب کرد.  پیاده راهی که در آن مجموعه ای از مراکز آموزش عالی، مراکز فرهنگی و هنری، کتابفروشی ها  و از همه مهم تر کافی شاپ ها  واقع شده اند که همه با هم یک وضعیت خاص و ویژه به این مسیر بخشیده اند.

تصور کنید در یک روز گرم اواخر بهار از سر کلاس درس خارج شده اید. خسته اید، کم حوصله واندکی هم کلافه از گرما ی بی امان این روزها!

آیا بهتر نیست  که یک کافه ی دل باز و بزرگ   را برای نشستن و نوشیدن یک نوشیدنی خنک انتخاب کنید؟   شما می توانید به کوچه ی اسکو بروید  و کافه هنر را برگزینید.   کافه ای که در آن جا بدون هیچ محدودیت زمانی برای چندین ساعت می توانید بنشینید و به موزیک آرامش بخشی گوش دهید. اگر شانس هم با شما یاری کند  و نمایشگاه عکس و یا نقاشی هم در آن جا برپا باشد به تماشای آن بپردازید. راستی تا یادتان نرفته حتما به کلکسیون بی بدیل کبریت ها و سیگار های قدیمی  این کافه که درست در کنار درب ورودی اش قرار دارد حتما نگاه کنید تا حس نوستالژیک سیگاری  بودن تان را بر انگیزاند.

البته این تنها انتخاب شما نخواهد بود. چند قدم آن طرف تر درست چسبیده به سینما سپیده  کافه ی متفاوت و جنجالی " سپید و سیاه" واقع شده است. شما اگر اهل تجربه های ناب و عجیب هستید می توانید در این کافه به دنبال یک تجربه ی متفاوت بگردید. شاید برای چند لحظه هم به قول  شعر نوشته شده بر سر در این کافه " مجانی دیوانه شوید"  . پیشنهاد می کنم در کنار خوردن یک بستنی ویژه در این کافه حتما چند خطی هم به رسم یادبود بر در و دیوارش بنویسید ت شما هم در این حرکت دسته جمعی شریک باشید. .

اما اگر همچون نویسنده این سطور همواره در زندگی تان عجله دارید و برای نشستن در کافه وقت لازم را ندارید و در کنار وقت تنگ تان، جیب تان هم تنگ است.  می توانید به خوردن یک "قهوه" به همراه "دنات" و یا حتی یک "چای" به همراه "پای سیب" آن هم به صورت سر پایی در " کافه فرانسه" قناعت کنید.   کافه فرانسه که گویا قدمتی  حتی بیشتراز سن من و شما دارد درست  سر خیابان ابوریحان بیرونی  قرار دارد. . یادتان نرود در کنار  نوشیدن سر پایی چای و قهوه تان نیم نگاهی هم به پوستر هایی که پشت شیشه زده شده است، بیاندازید.  آخرین اخبار  تئاتر های روی صحنه و  نمایشگاه های نقاشی و عکاسی و.... را در این جا می توانید بیابید.

حال اگر خود را جز آن دسته از افرادی که معروف به روشنفکران کافه نشین  هستند، می دانید.  یک پیشنهاد عالی برای تان دارم. به کافه گودو بروید.  کافه گودو جدیدا جایش را هم  عوض کرده و به نزدیک چهار راه ولیعصر نقل مکان کرده است. اما دکوراسیون داخلی اش هیچ تغییر نکرده است. هنوز عکس های بکت و نمایش  در انتظار گودو اش شما را  به نظاره کردن دعوت می کند. کافه گودو در این چند سال تبدیل به  محلی شده که هر کسی که حس روشنفکری اش  گل می کند حتما باید چند ساعتی درآن جا نشسته باشد.  کافه گودو تنها یک نام است و حس و ژست روشنفکری چون چیز دیگری آن را از کافه های دیگر متمایز نکرده است.

کافه های روشنفکری ما در این جا به پایان نمی رسند. کافه گرامافون یک نمونه متفاوت دیگر است.   وقتی وارد این کافه می شوید ناگهان خود را در  فضای کافه های پاریس انتهای قرن 19 و ابتدای قرن 20 می یابید.  دیزاین داخلی این کافه زیبا و آرامش بخش است و موزیک های متفاوتی که از روی صفحه گرامافون برای شما پخش می شود  خود فضایی خاص به این کافه می بخشد.  البته اگر هنوز در حس روشنفکری هستید پیشنهاد می کنم به کتاب خانه کوچک این کافه هم سری بزنید و در کنار دود کردن و نوشیدن چند ورقی هم کتاب بخوانید تا لااقل برای چنددقیقه واقعا روشنفکر باشید.

دست آخر اگر اهل تئاتر هستید یک بلیط تئاتر از تئاتر شهر  تهیه کنید و قبل از آغاز نمایش به کافی شاپ تئاتر شهر سری بزنید تا هم گلویی تازه کنید هم از مجموعه  نا یاب نمایشنامه ها و کتاب های مربوط به تئاتر دیدن کنید. در کنارش عکس های بسیار و پوستر های بسیاری را نیز نظاره کنید. 

این جادوی خیابان انقلاب است که از سردر 50 تومانی دانشگاه تهران تا ساختمان تئاتر شهر  که هر دو نماد های معماری متفاوت و مدرن ایران هستند ، شما را محسور خود می کند و شما در این سحر شدگی دسته  جمعی شریک هستید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:32  توسط فواد شمس  | 

منتشر شده در مجله روانشناسی و جامعه ویزه ی کافی شاپ

در یک کوچه فرعی درست بعد از تمام شدن دانشگاه تهران  کافه ای  قرار دارد که آوردگاه بسیاری از دانشجویان، هنرمندان و شهروندانی است که می خواهند برای لحظاتی از شلوغی  خیابان های این شهر دود گرفته به  گوشه دنج آرامش بخش یک کافه پناه ببرند.

کافه هنر محلی است برای کسانی که می خواهند تجربه ای  دیگر گونه از کافه نشینی را داشته باشند. کافه هنر که  به گفته آقای وکیلی  مدیر داخلی آن  از مرداد سال 1386 آغاز به کار کرده است در محل کافه 30/8 سابق بر پا شده است. این کافه برخلاف اکثر کافه ها محیطی باز و روشن دارد.  تزئینات داخلی اش زیاد شلوغ نیست و همین موضوع آرامش بیشتری به مشتری های این کافه می بخشد.

دیوار های کافه همیشه سرشار از نقاشی و عکس هایی است که هنرمندان کافه نشین اش  بر آن کوبیده اند. یک قفسه بزرگ از کبریت ها و سیگار هانیز کلکسیون  نابی را فراهم آورده که حس نوستالژی شما را بر می انگیزاند. مدیریت این کافه با یک دانش آموخته ی رشته اقتصاد است که قبلا در کار پخش مواد غذایی بوده است. برای آشنا شدن بیشتر با کافه هنر با مدیر داخلی آن آقای وکیلی به گفت و گو نشستیم.

وکیلی در مورد قشری که بیشتر به این کافه مراجعه می کند می گوید: " اکثرا مشتریان ما جوانان دانشجو و هنرمند هستند که در رنج سنی 20تا 30 سال قرار دارند."

به نظر می رسد همین جوان بودن طیف مشتریان کافه اقتضائات خاص خودش را می طلبد. وی ادامه می دهد: " جوان بودن مشتریان ما  به ما این نکته را تحمیل کرده است که بنا به میزان درآمد و هزینه هایی که یک دانشجو جوان می توان برای نشستن در کافه بپردازد منو وخدمات خود را تنظیم کنیم.  از طرف دیگر خواسته ایم که یک محیط دلنشین و جذاب برای جوانان درست کنیم که بیایند این جا راتبدیل به پاتوق بکنند با صمیمت و رفاقت در کنار یک دیگر بنشینند و از کافه نشستن شان لذت ببرند.

وی تاکید دارد: التبه در این میان گاها و بسیار کم مشکلات و مزاحمت هایی نیز به وجود آمده که با همکاری خود مشتریان آن را حل کرده ایم. در کل این کافه یک محیط فرهنگی و هنری است.

وی در مورد برخورد سازمان ها و نها د های مربوطه نیز می گوید:  کافی شاپ در ایران متولی زیاد دارد از اداره بهداشت گرفته تا اماکن تا صنف خودمان و سازمان های دیگر. البته تاکنون ما سعی کرده ایم که در چارچوب قانون  حرکت کنیم تا تعارضی با آنان نداشته باشیم که خوشختانه  مشکل جدی هم نداشتهایم جز  چند مورد جزئی که به کسب و کار ما لطمه زد.

وکیلی دراین باره یک مثال از قوانین دست و پا گیر می زند و می گیود: من خودم سیگاری نیستم اما  درک می کنم که خانم ها و آقایانی که به کافه می آیند خصوصا زنان که در محیط های دیگر نمی توانند راحت سیگار بکشند، می خواهند با آرامش  به همراه نوشیدن قهوه شان سیگاری هم دود کنند. قانونی که چند سال گذشته  مبنی بر ممنوعیت استعمال سیگار تصویب شد به این موضوع  لطمه زد. به نظرم کافه نشینی با سیگار گره خورده و نمی توان این دو را از هم جدا کرد.

وکیلی که خودش دانش آموخته اقتصاد است  اولین و اصلی ترین هدف راه اندازی کافه را مثل هر شغل دیگری  سود آوری می داند و در مورد هزینه های کافه اش می گوید: ملک کافه  متعلق به صاحب کافه است در نتیجه هزینه اجاره و غیره نداریم اما برای دستگاه ها، موادی که می خریم و پرسنل  در حدو 30 میلیون هزینه کرده ایم. هر چقدر کافه بزرگ تر باشد و پرسنل بیشتری داشته باشد به تبع آن هزینه های آن نیز بالاتر می رود. البته فرق ما با کافه های دیگر این است که پرسنل ما تخصصی هستند، یعنی یکی  سفارش می گیرد، دیگری سفارش را درست می کند فرد دیگری ظروف را می شورد و تمیز می کند و....

وی در مورد مشتری هایش تاکید دارد که مشتری ثابت بسیاری دارند حتی هنرمندان سر شناسی مثل "آتیلا پسیانی" و " رضا عطاران " و.. نیز از مشتریان همیشگی این کافه هستند.

وی در مورد سرو غذا در کافه نیز می گوید: البته ما غذا هایی که معروف به فست فود هستند را  سرو می کنیم که مشتری خاص خودش را هم دارد.

وی خودش قهوه  فرانسه را در منو یش پیشنهاد می کند و می گوید: قهوه ی ما به خاطر آن که در نوع آماده کردن اش بسیار دقت می کنیم  متفاوت است البته این تفاوت بستگی به  میزان قهوه ، کیفیت و استاندارد آن نیز دارد اما از همه مهم تر دستگاه مخصوص قهوه جوش ما است که با قهوه جوش های خانگی متفاوت است.

کافه هنز تنها یک کافی شاپ نیست بلکه به همت گرداندگان آن  و بچه های هنرمندی که پاتوق شان کافه هنر است تبدیل به یک گالری هم شده است. وکیلی در این باره می گوید:  ما برای کسانی که می خواهند آثار هنری شان را در کافه ی ما عرضه کنند تسهیلات ویژه ای داریم. این افراد می توانند به صورت رایگان نمایشگاه  آثار هنری خود را دراین جا برپا سازند و ما تنها از محل فروش آثارشان درصدی  به عنوان حق الزحمه  می گیریم.( تا به حال چه نمایشگاهههایی برگزار کردند؟ فضا راتوصیف کن)

در کنار بر پایی نمایشگاه یکی دیگر از جذابیت های کافه هنر داشتن اینترنت وایرلس است . شما هر روز که به کافه بروید می توانید چند جوا را ببینید که با نوت بوک هایشان مشغول گشت و گذار در جهان مجازی هستند. ( این ویژگی برا یکار هم کمک می کند، به این هم اشاره کن)

البته این کافه محلی برای تبلیغات نمایشگاه های هنری  و تئاتر های روز شده است . در پشت شیشه ی کافه هر روز می توانید آخرین اخبار مربوط به این رخداد های هنری و فرهنگی را پیگیری کنید.

این کافه  محل خوبی هم برای برگزاری جشن تولد است. وکیلی در این باره این گونه توضیح می دهد:  افرادمی توانند با هماهنگی قبلی جشن تولد های خودشان را در این کافه برگزار کنند البته به شرطی که برای دیگر مشتریان مزاحمتی ایجاد نشود   هزینه اضافی این جشن گرفتن تنها 20 درصد صورت حساب این افراد می باشد.

وی در مورد جذابیت کار کافی شاپ داری این گونه می گوید:  به خاطر آن که هر لحظه با جوانان پر انرژی و خلاق سر کار دارم هر روز حس می کنم انرژی مثبت بیشتری ازآنان جذب می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط فواد شمس  | 

گروه زد بازی با ترانه های ساختار شکن اش که یک جا هایی حتی تنه به ابتذال به معنای رایج اش می زند  مشهور شده است.

اما ترانه کوچه ی آنان متفاوت تر از کار های قبلی است. کوچه نمادی از نوستالژی کودکی از دست رفته ما است. کودکی که مادر های ما در آشپزخانه های بودند با دستمال هایی بر دست و اشک های بر چشم، پدرانمان در سر کار و بودند با دستانی پینه بسته و قهرمانان اصلی رویا های کودکی ما و البته خودمان توپ پلاستیکی به دست در کوچه های باریک و...

کلا به قول این ترانه "این جا خوب جاییه آره خوب جاییه" اما این جای خوب اکنون تنها در زیر آوار خاطرات خاکستری ما مدفون شده است. جایی که دیگر تنها در رویا ها و تارنه  هایمان باید جست اش!

 این ترانه را در شرایطی بار دیگر برای هزارمین بار گوش می دهم که  خیلی چیز ها برایم رنگ باخته است. خیلی از تصورات زیبا که از خیلی چیزها و خیلی کس ها داشتم ناگهان همچون دودی شده و به هوا رفته است. آن هم صرفا در یک گفت و گوی ناقص چند دقیقه ای!   تنها نفرت و کینه ای بر جا مانده که روزگاری شاید گریبان خیلی ها را بگیرد و یا تنها تا آخر عمر زخم های التیام ناپذیری بر پیکره ام بگذارد. اما شاید برای التیام دادن این درد ها به ترانه و موسیقی پناه بردن راه خوبی باشد.

ترانه کوچه را حتما دانلود کنید و گوش دهید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:8  توسط فواد شمس  | 

انسان با درد و گریه متولد می شود. انسان محکوم به درد کشیدن است . حتی در الهیات یهود قرار بود که مسیح بیاید تا انسان را از "درد" رها کند. اما خودش هم  دچار درد شد و مصلوب بر صلیب!

من درد دارم. درد بسیاری هم دارم. درد  این که در جایی زندگی می کنیم  که هر روز باید به راحتی شاهد  کشتن زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد باشیم و  تنها بر سجاده هایمان سر بگذاریم و بگرییم!

 در  شرایطی که هر لحظه صحنه ها خشونت بار این تابستان داغ جلوی چشمم رژه می رود. درد برای تجسم عینی تری می باد در اجساد عاشقان این سال که زنده ترین زندگان هستند.

به احتمال زیاد این درد را تا اخر عمر با خود حمل می کند و هر گز فراموششان نخواهم کرد!

اما در کنار این  درد روحی الان که دارم کار ارتودنسی دندان هایم را انجام می دهم. درد کش های لای دندانم هم هر لحظه شدید تر می شود و هر لحظه مرا بی حوصله تر می کند.

در کنار این دو درد اما درد این که نتوانی با کسی که دوستش می داری راحت و رو در رو و چشم در چشم حرف بزنی و حتی نتوانی  برای چند دقیقه معنایش اسمش که "آرزو" است را تجسم عینی بدهی درد بیشتری است.

ای کاش  کسی که معنای اسمش "آرزو" است.  دلیلی شود برای رهایی من از تمام درد ها. تسکینی باشد بر این همه درد....

پی نوشت: بازداشت الویری و بهشتی و احتمال بازداشت  موسوی و کروبی و خاتمی برای من تنها تداعی کننده جمله مهندس بازرگان در دادگاه شاه است که گفت: ما آخرین گروهی بودیم که با شما به زبان قانون سخن گفتیم.

حالا باید به آقایان بالایی و دیکتاتور اعظم گفت. این افرادی که بازداشت کردی و یا می خواهی بازداشت بکنی آخرین گروهی بودند که با شما با زبان قانون سخن گفته اند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:21  توسط فواد شمس  | 

 اگر روزگاری برای آزادی باید تفنگ به دست می گرفتیم. اگر روزگاری برای رسیدن به  یک زندگی بهتر از کوه ها به سمت شهر ها تفنگ به دست سرازیر می شدیم.  امروز روزگاری است که با شاخه سبز زیتون به جنگ تفنگ  می روند.  روزگاری که تهی دستان تاریخ بر فرا دستان فریاد می زنند که:  آهای کسانی که آن بالا ها نشسته اید تفنگ های تان را هر چه سریع تر بر زمین بگذارید وگرنه .......

تا چند ماه پیش کلا از موسیقی سنتی و  خصوصا نماد اصلی آن "محمد رضا شجریان" خوشم نمی آمد. اما اکنون زمانی که استاد را در کنار مردم می بینم آرام آرام با موسیقی سنتی اما انقلابی و متحول کننده استاد نیز آشتی می کنم. این است رمز جنبش اجتماعی، آشتی دادن بسیاری از آشتی ناپذیران تاریخ!

این سروده را نیز به مناسبت  آشتی با کسی که "خودش می داند کیست" در این جا می گذارم.  کسی که امید وارم  از این به بعد  "سلام دوستانه " ما را " با سلام و لبخند همیشه زیبایش" پاسخ  بدهد .

تقدیم به آنی که خودش می داند کیست:

این تصنیف که تنها از طریق اینترنت منتشر می‌شود، در ژانر موسیقی برای صلح ساخته شده، آهنگ آن به محمدرضا شجریان و شعرش به فریدون مشیری تعلق دارد و تولید موسیقی زمینه و تنظیم آن نیز توسط مجید درخشانی انجام شده است

  برای دانلود با کیفیت بالا می‌توانید به لینک‌های زیر بروید:

دانلود آهنگ با کیفیت عالی کلیک کنید: 12 مگابایت


دانلود آهنگ با کیفیت خوب کلیک کنید: 8 مگابایت


دانلود آهنگ با کیفیت متوسط کلیک کنید: 3 مگابایت


تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذارت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط فواد شمس  | 

شاید در بحبوحه ی بحران های ابتدای تابستان تمام تلاشم این بود که به بهانه های مختلف خودم را از فضای آن روز ها بیرون بیاورم. حتی سعی کردم  با دوست داشتن یک نفر و تمرکز حواسم به روی او خودم را از ان فضا بیرون بکشم.  اما الان که دوباره برگشتم دانشگاه و سر کار و  خوابگاه و  دارم درس می خوانم و...  دیگر دنبال بهانه ای نیستم که  سبک زندگی ام را عوض کنم.

الان در واقع سبک زندگی  ام خودش به روالی که بیشتر دوست می دارم باز گشته است. صبح ها زود بیدار شوم. صبحانه و ورزش، بعد سر کار می روم. اینترنت بازی و چرخ زدن در دنیای خبر، بعد یک پیاده رو در خیابان  زیبای طالقانی دوباره دانشگاه و درس و خوابگاه و شوخی و خنده با بچه ها و غوطه ور شدن در رویا های  بلند زندگی  و البته تمام  این ها در کنار یک حس زیبای بی خیالی و آرامش که این چند وقت گم اش کرده بودم.

در این شرایط  همه چیز برایم عادی و آرام است و حس من نسبت به همه چیز و همه کس حتی " آنی که خودش می داند کیست" هم بی  تفاوتی است.

دیگر هیچ چیز جز همین آرامش  حتی "کاذب" برایم ارزش و اهمیت ندارد و در مقابل همه چیز و همه کس چه خوب باشند چه بد  تنها این جمله را می توانم بگویم که: زیاد مهم نیست.....

پی نوشت: در کامنت های در مورد اسم و مشخصات و دیدن و ندیدین "آن کسی که خودش می داند کیست" سوال شده بود جواب همین است: زیاد مهم نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:18  توسط فواد شمس  |