تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

این روزها  بیشتر از همیشه به " یک نفر که خودش می داند کیست" می اندیشم. نمی دانم که آیا او هم حس مشابهی دارد یا نه. اما با این که هر نوع رابطه ای قطعا یک امر متقابل است اما  در این مورد خاص چندان برای ام مهم نیست که این امر متقابل باشد یا فعلا یک طرفه!

مهم این است که انگیزه ی جدی برای زیستن و تحول در چگونه زیستنم یافته ام. انگیزه ای که اگر حتی هیچ پشتوانه مادی هم نداشته باشد خودش آن چنان قوی است که افق های آینده زندگی ام را روشن تر از همیشه می سازد.

 در کل این روز ها خیلی دلم می خواهد زودتر  " یک نفر که خودش  می داندکیست؟" را ببینم. زودتر ببینم تا حرف هایی را که خیلی جدی باید خیلی وقت پیشتر ها بهش می گفتم، بگویم. امید وارم زودتر این رو های کسل کننده و پر از گرد و غار و خاکستری رنگ بگذرد و میانه ی شهریور برسد. 

اما در این بین یک ای کاش هم دارم.... ای کاش  لااقل یک پل ارتباطی  با  او داشتم تا همین الان حرف های جدی را می زدم.  یا ای کاش " یک نفر که خودش می داند کیست "  اگر این جا را می خواند خودش با من تماس بگیرد. 

در هر صورت  انگیزه ام این بار آن قدر جدی است که حتی اگر هیچ کدام از آرزو ها و ای کاش هایم محقق نشود. باز هم کلی انرژی گرفته ام برای تغییر آینده ای که  اگر بگذارم به دست  جریان حوادث برود چندان جالب نخواهد بود.

 اما اگر سرنوشت را این بار با " دست خود"  از " سر" بنویسم. شاید  زندگی زیباتری در انتظارم باشد.  امید وارم "یک نفر که خودش می داندکیست" نیز در کنارم باشد در این "دست نوشت" تازه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:38  توسط فواد شمس  | 

محمود  آباد  نام دهکده ای است که بر سر ده بودن یا شهر بودن اش آن چنان  دعوا است که هر چند وقت یک بار با اسپری به جان تابلوی ورودی اش می افتند و روی  دهکده ی این عبارت " به دهکده ی محمود آباد خوش آمدید"  را  با اسپری سیاه می کنند.

اما کلا جای جالبی است.  فقط راهش بسیار دور است. جایی برای تجربه های متفاوت از زندگی. محیطی که بر خلاف  محلات شهر های بزرگ همه همدیگر را می شناسند. البته من که خیلی ها را در آن جا نمی شناسم و اصلا هم برایم مهم نیست که بشناسم. البته جای خوش آب و هوایی است. اما دعوا بر سر ساخت و ساز هایی که شهرداری و دیگر ارگان های دولتی آن را غیر مجاز می خوانند  هر چند شب یک بار شما را مجبور می کند.  رخت خوابتان را از بالکن مشرف به خیابان منزل به اتاق خواب تان منتقل کنید.  البته این چاشنی های زندگی در یک منطقه حومه در شهری مثل کرج است دیگر!

البته دعوا های  مختص تمام روستا های ایران هنوز هم در این جا  ادامه دارد. دعوا بین "انصار" و " مهاجرین" و دعوا بین " ده بالا" و ده پائین"!  ما که جز بد بخترین ها هستیمک. چون هم " مهاجریم" و هم در "پائین دست" روستا زندگی می کنیم.

 موقعیت فوق سوق الجیشی این دهکده ما را نباید دست کم گرفت. در شمالی ترین نقطه ی کرج  در بالای سازمان انرژی اتمی و در  بالای زندان گوهر دشت که هر دو جز خبر سازترین مکان ها در چند سال اخیر بوده اند قرار دارد. البته نکته جالب تر وجود یک باغ آلبالوی سیاه  در ضلع شرقی محمود آباد  است که در کنار این همه سر و صدا در آرامش و سکوت بسیار زیبا به نظر می رسد.

خلاصه این دهکده ی ما الان جهانی شده است. این وبلاگ دهکده مان را ببینید. واقعا حس جالبی دارد که دهکده ای که در ان زندگی می کنید جهانی شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:45  توسط فواد شمس  | 

چند وقتی بود  در این گیر و داد پر سر و صدای  جامعه امروز از علاقه اصلی زندگی ام یعنی جغرافیا دور افتاده بودم. اما به لطف این به اصطلاح کیفر خواست!!!! با نرم افزار جالب مترجم گوگل آشنا شدم. البته قبلا هم  چیز هایی در موردش می دانستم اما  چندان  توجهی نکرده بودم. اما بعد از این همه سر و صدا که مترجم گوگل را در ردیف ابزار های "استکبار جهانی" برای انجام " انقلاب مخملی"  قرار داده بود.

با استفاده از این ابزار چند سایت جغرافیایی  خوب پیدا کردم.الان هم دارم به کمک همین نرم افزار مقاله های این سایت ( این و این) را می خوانم.

شما هم یک نگاهی به این  سایت بیندازید.

در ضمن الان با گوگل ارث  دارم توی این جهان بزرگ می گردم و هی حسرت می خورم که چرا در این جهان بزرگ درست باید در ایران متولد می شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط فواد شمس  | 

 مردمی از جنس لباس شخصی های

فوادشمس

"هنگامی  که اوایل انقلاب گروههای الحادی در کشور وجود داشتند و یا زمانی  که مارکسیست ها در میدان آزادی تجمع می کردند، این مردم  بودند که به مقابله با آنان می پرداختند و اصلا حاکمیت نیروهای نظامی را به خیابان نمی آورد."

این سخنان نه از زبان یکی از مسئولان امنیتی و نظامی و نه از زبان حامیان دولت احمد ی نژاد و نه از زبان اصول گرایان محافظه کار، بلکه از زبان شیخ و الشیوخ "تغییرات" و فردی که گویا  قرار بوده است " اعتماد ملی" ایرانیان را بازسازی کند، خارج شده است. کسی که می خواست "تغییر"آ ن هم فقط  " برای ایران" به وجود بیاورد. فردی که به ادعای حامیان رسانه ای  و لایه هایی از حامیان  روشنفکری و فعالان دانشجویی  منادی  یک "تغییرات" جدی برای رسیدن به آزادی های بنیادین است. این فرد کسی نیست جز "شیخ مهدی کروبی" !

شاید در این روزگار نقد نوشتن بر شیخ مهدی کروبی کار سختی باشد. چون  اولا گویا ایشان  یکی از قهرمانان "تغییر برای ایران "هستند. از طرف دیگر گویا هرگونه نقد نوشتن به این دست از قهرمانان "اتحاد"مردم ایران را بر هم می زند. از طرف دیگر گویا بنا به اعلام و ژست های پیشا انتخاباتی و پسا انتخاباتی  ایشان و یاران شان، بر خلاف آن " گروه های الحادی " و  این " مارکسیت ها" ، اینان  خیلی انسان های دموکراتیکی هستند که قرار بود، برای ما دموکراسی و آزادی به ارمغان بیاوند.  

حتی اگر بسیار خوشبینانه به این ادعا ها پاسخ مثبت بدهیم و بسیار هم  "فراموش کارانه"  چشم بر سوابق شیخ مهدی کروبی و  امثال ایشان درگذشته  شان ببندیم و البته "میزان را حال  افراد" بدانیم. باز هم باید محکم در مقابل این اظهارت شیخ مهدی که درست در روز "پنجشنبه 15 مرداد "و در صفحه" احزاب/4 " روزنامه اعتماد ملی ، ارگان رسمی حزب اش  در شماره "987" بیان شده است،  بایستیم و با صدای بلند نقدمان را بیان کنیم. تا شاید دراین هیاهوی گلوله و باتوم و رسانه های مخملین و رنگارنگ هشدار ما نیز شنیده شود.

  متاسفانه منطق شیخ مهدی کروبی برای بیان این جملات  تفاوت بنیادن که هیچ، حتی تفاوت ظاهری و شکلی نیز با منطق  آقایانی که اکنون زمام امور امنیتی، انتظامی و سیاسی کشور را در دست دارند و گویا قرار است شیخ مهدی کروبی با آنان به مبارزه بپردازد، ندارد.  آقایان حاکم نیز همچون شیخ مهدی کروبی  بیشتر دوست دارند از آن چیزی که "مردم "می خوانند که معمولا  هم "لباس شخصی"می پوشند و البته " از جنس مردم" هم هستند برای مقابله با گروه های منحرف حالا چه مارکسیستی باشد، چه لیبرال، چه سلطنت طلب و جدیدا هم اصلاح طلب و.... که گویا برخی اوقات می خواهند در "میدان آزدی" تجمع کنند، استفاده کنند. این آقایان حاکم فعلی هم زیاد دوست ندارند  نیرو های نظامی  را به خیابان ها بیاورند برای همین به نیروهای نظامی شان دستور می دهند با لباسی از جنس مردم به خیابان ها بیایند و بر این نیروی نظامی نام نیروی مقاومت مردمی می نهند.   آن چیزی که شیخ مهدی کروبی از آن با  نام " مردم" نام می برد در ادبیات امروز همه با نام "لباس شخصی" می شناسند. البته در ادبیات حاکمان کنونی هنوز این  افراد " مردم "هستند.  لباس شخصی هایی که اکنون در خیابان ها با انواع ابزار ها سعی دارند "گروه های منحرف" را به راه "راست" هدایت کنند، پدیده ای نیستند که امروز و دیروز متولد شده اند. این پدیده دقیق از زمانی متولد شد که امثال شیخ مهدی کروبی و دوستان دیروز و رقبای امروزشان همه با هم متحد شدند که به نام "مردم" بخش دیگری از"مردم" را  سرکوب کنند.  شاید سن و سال نگارنده  و  بسیاری از خوانندگان این سطور  اجازه ندهد خاطره ی عینی از آن چیزی که شیخ مهدی کروبی "زمانی" می خواند " که مارکسیست ها در میدان آزادی تجمع می کردند" را داشته باشیم. اما گواهی تاریخ هست.  تاریخ گواهی می دهد که لااقل برخلاف سخنان شیخ مهدی کروبی" این مردم"نبودند " که به مقابله با آن گروه های مارکسیستی"  پرداختند. بلکه درست کسانی از جنس همین لباس شخصی های امروز آن زمان به مقابله با آن بخش ازمردمی که حال به نام " مارکسیست" می خواستند از حقشان برای برگزاری تجمع در میدان آزادی استفاده کنند برخورد می کردند.  در اینجا با صراحت می گویم اگر شیخ مهدی کروبی واقعا اعتقاد دارد که این "مردم" بودند که  در سال های ابتدایی   انقلاب به تجمعات گروه های مختلف ازجمله مارکسیست ها حمله می کردند، باید ایشان بپذیرند که باز همان مردم هستند که در سال 88 بار دیگر به تجمعات حمله می کنند.  این منطق شیخ مهدی کروبی یعنی اجازه دادن به آن چیزی که "مردم"می خواند برای حمله و مقابله با تجمعات  یک بخش دیگر از "مردم"حال اگر حتی این بخش دوم مارکسیست و یا ملحد هم باشند، اشکال دارد.  بالاخره این "مارگسیتس ها" جز همان شهروندانی هستند که گویا شیخ اصلاحات و جدیدا شیخ و الشیوخ" تغییرات" می خواست از حقوق شهروندی شان دفاع کند.

البته متاسفانه  گویا هیستری  برضد آن بخش از مردمی که خود را مارکسیست می دانند در میان   شیخ مهدی کروبی و اطرافیان اش  یک بیماری حاد است. پیشا از این نیز در جریان مناظره تلویزیونی شیخ مهدی کروبی با آقای میر حسین موسوی   وی با اشاره به انتقادات "محمود دولت آبادی" به یکی از حامیان اش یعنی "عبدالکریم سروش" که اتفاقا روزگاری همین سروش تئوریسین حذف  همان "مارکسیست ها" از دانشگاه ها  بوده است، بار دیگر به مارکسیست ها  حمله کرد.

البته یک مثال درس آموز تر دراین زمینه، را می توان سرمقاله ی  سردبیر سابق شهروند امروز و سردبیر فعلی ارگان رسمی حزب اعتمادملی  دانست. سرمقاله ی  معروف "محمدقوچانی"که در "مجله شماره ۱۹/ شهروند امروز" به چاپ رسید و درهمان روزها بحث های فراوانی را به وجود آورد. لب کلام محمد قوچانی در آن مقاله این بود که عاجزانه از اصولگرایان و محافظه کاران درخواست کرده بود که  با هم متحد شوند تا کمونیست ها و مارکسیست ها را از دانشگاه و جامعه حذف و سرکوب کنند. 

در این جا اگر بخواهیم با زبانی سخن بگوییم که شیخ مهدی کروبی و حامیانش نیز متوجه شود. باید به ادبیات فولکور ایرانی  چنگ زنیم و خوشه ای برچینیم در نتیجه می گوییم: چرخش روزگار عجب بازی هایی دارد و چه خوب است که  با دیده عبرت به آن نگریسته شود.  شیخ مهدی خود اکنون بار ها توسط همان لباس شخصی هایی که  روزگاری به نام "مردم "به مارکسیست ها و دیگر گروه های مخالف حمله می کرند مورد حمله قرارگرفته است. محمد قوچانی توسط همان اصولگریانی که قرار بود با هم متحدشوند و مارکسیست ها و کمونیست های جوان را از دانشگاه و جامعه حذف و سرکوب کنند به زندان افتاده است.  سعیدحجاریان  که خود روزگاری موسس وزارت اطلاعات بود اکنون در چنگال همان وزارتخانه گرفتار آمده است و ده ها تن دیگر که خود موسسان این وضعیت و پاسدران آن، اکنون گرفتار در زندان همین حکومت هستند. در این میان گویا آن گروه های الحادی و مارکسیست ها هستند که دارند از حقوق شیخ مهدی کروبی و محمد قوچانی و سعید حجاریان و...دفاع می کنند.  البته  باز هم اگر قرارباشد با همان ادبیات فولکور صحبت کنیم، می گوییم: هیچ منتی بر سر شیخ مهدی و یاران اصلاح طلب اش بابت حمایت مارکسیست ها و دیگر کسانی که به قول شیخ مهدی " ملحد" هستند، از ایشان در کار نیست. تنها  در این جا لازم می دانم  چند تذکر و یک هشدار جدی بدهم.

و اما تذکرات: 1- مخاطب اول آن دوستانی هستند  که به نام چپ در دراین انتخابات برای شیخ اصلاحات گلو پاره کردند، دوستان عزیز تحویل بگیرید. وی هنوز قدرت نگرفه برای مارکسیست ها خط و نشان می کشد و قرار است "لباس شخصی ها" را به نام مردم به جان ما بیاندازد تا لزوم نداشته باشد نیروی نظامی به خیابان بیاورند. 2- مخاطب بعدی ام اولترا لیبرال های  حامی شیخ هستنند که ادعاهای آزادی خواهانه و دموکراسی طلبانه و فحاشی هایشان به چپ و زدن انگ و اتهاماتی  مبنی بر  این که مارکسیست ها  به دموکراسی پایبند نیستند گوش جهان را کر کرده بود. آقایان باز هم با همان ادبیات فولکور، می گویم: دم خروستان را باور کنیم یا قسم حضرت عباس تان را ؟3 - ای کاش این باردوستان اصلاح طلب حکومتی خصوصا و همه ی مردم ایران عموما این درس بزرگ را بگیرند که آغاز چرخه حذف و سرکوب یعنی فرو  رفتن در یک  باتلاقی که روزگاری گلو و دهان ما نیز در آن فرو می رود. اگر در ابتدای انقلاب گروه های مارکسیست و به قول شیخ مهدی" الحادی"سرکوب نمی شدند شاید امروز خود اصلاح طلبان نیز شاهد این همه سرکوب وزندان نبودند. کاش این بارآخرین بار باشد. 4- با وجود این سخنان شیخ مهدی کروبی و برخی مواضع دیگر اصلاح طلبان و با وجود سوابق نه چندان مطلوب شان همچنان شدیدا از حقوق انسانی وشهروندی این افراد دفاع می کنم و خواهان آن هستم که تمامی شان از زندان آزاد شوند و شرایطی فراهم آید که بتوانیم آزادانه و البته بی رحمانه به نقد آنان بپدازیم.  البته به این شرط که در مقابل نقد های مان ناگهان " مردم" یا بخوانید(لباس شخصی ها) را نفرستند که با ما مقابله کنند و به راه "راست "هدایت مان کنند تاما هم در زندان دچار تحول شویم.

اما هشدار جدی من:  آقای کروبی و دوستانش هنوز هیچی نشده برای سرکوب "مارکسیست ها"خط و نشان می کشند و می خواهند لباس شخصی ها یا به قول خودشان"مردم" را به مقابله با "مارکسیست ها"بفرستند تا لازم نباشد "نیروی نظامی را به خیابان ها بیاورند."  در این شرایط   آیا  انتظار دارید ما به دیگر وعده های شان باورمند باقی بمانیم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:20  توسط فواد شمس  | 

به لطف یک رفیق  که در این لینک این مطلب من را به صورت یک کامنت ترجمه کرده است.

militant:

Enemy is inside the house

From the first day of the recent demonstrations many gossips were spread about presence of foreign forces among the repressive forces among people.

They were widely spread rumors. Based upon these rumors, the regime had hired various forces to repress people’s protesting from Venezuela to Afghanistan, from Lebanon and Palestine up to Russia.

But was there any relation between those rumors and the reality? Does the regime at all have a need for spending tons of money bringing all this foreigner forces or, is their native forces sufficient?

Could a regime that has sent forces from Lebanon an Palestine up to Bosnia and Afghanistan and recently to Latin America have such insufficient forces to bring them over from other places?

Of course direct observation exposed the fact that although there were a handful of forces from Lebanese Hezbollah only on the first few days but, there weren’t any other foreigners among the forces of repression. Thus one could dare to say that way over 90% repressive forces are unfortunately natives of this very soil and borderline.

Unfortunately it appears that xenophobic sense has gone so deeply into people of Iran that even progressive forces go for it. Alas while we expect from people all around the world to support our demands and hear the sound of our protesting but we ourselves have closed our eyes to suppression of many peoples in the world and usually go like what happens in other sides of the world is “none of my business”. And with this xenophobia we fail to see the foes that residents of the same soil and only presume these foreigners, Afghans, Arabs, Russians and… are our real enemies. Through this tale the regime and Iranians are like two sides of the same coin since regime sees hands of Americans and Israelites in it and the people see hands of Russians and the Chinese.

Of course reality is bitter but we must accept the fact that over 90% of the people who violently treating protestors in the streets are compatriots with same tongues, same races and of the same religions but, with different scope of interest … folks who are willing to step on every single ethical code to save their interest speak Farsi language and live in these houses right next to us.

And beside it is noteworthy that people of the world from Japan and South Korea till Colombia and Canada and… in every world country support the movement of Iranian people and condemn their repression. Then why people of Iran or so silent and indifferent about all oppressions imposed on people in other corners of the world? Worse is the fact that they usually react improperly. For example about these Afghans; while during last few weeks Afghani journalist and intellectuals have supported Iranian people through statement, articles, reports and even gatherings but do those very same people (ours) have ever protested a bit about the terrible conditions Afghani (refugees) are going through in Iran? Or at least stop their contempt?

It appears that to be able to achieve a fundamental changes in current conditions, we need to criticize ideologies that are ruling our heads along the line of criticizing the ruling regime

Important matter here is the fact that instead of gossiping that Afghans, Arabs and Russians are kicking our heads and putting all responsibilities upon the foreigners we better dig into this problem why people from same country, same tongue and same city as ours are ready to repress people to get “few bucks” into their hands.

July 26 2009

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:35  توسط فواد شمس  | 

 

چند روز قبل  ترجمه انگلیسی مقاله ام را در یک سایت یافتم. اما  نام مترجم آن را ندیم. امروز به لطف یک دوست نادیده  یک لینک دیگر از این  ترجمه انگلیسی را یافتم که خوشبختانه نام مترجم را نوشته بود.   بسیار خوش حال شدم که مطلبی نوشتم که آن قدر ارزش داشته است که رفیق گرامی فریدا آفاری آن را ترجمه کند.

همین جا از ایشان  تشکر می کنم. امیدوارم   که بتوانیم برای پیش بردن این جنبش و رهایی طبقه کارگر و تمامی شهروندان ایران بیش از این بکوشیم.

Iran: The Real “Youth of the Lower Depths”

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط فواد شمس  | 

مقاله من با عنوان "بچه های اعماق واقعی " به همت دوستان این سایت  ترجمه شده است. در این لینک بخوانید متن کامل اش را هم این جا می گذارم.

 

The real “youth of the lower depths”


Who are they?

by Fuad
31-Jul-2009
 

Translator’s note: Fuad is a young activist/intellectual and blogger. In his recent blog entry, he objects to an older Iranian leftist intellectual who calls Ahmadinejad’s supporters the “youth of the lower depths.” Fuad describes his own view of the class and social composition of the protests that have taken place in Tehran after the fraudulent June 12, 2009 election. Excerpts follow. -- Frieda Afary

... As against all the myths circulating among analysts of all persuasions, I dare say that the main body of this movement consists not of the upper-middle class and the bourgeoisie, but the lower-middle class and “working class individuals” and the poor. (Later, I will explain why I say working class “individuals.”)
 
I don’t deny that a middle class leadership initiated the protest movement. But the body of the movement consisted of working class “individuals” and the poor. And as time passed, the movement consisted more and more of working class “individuals” and the poor, and moved toward south Tehran neighborhoods.
 
To prove this claim, one only needed to be present at the recent protests. This fact could be clearly comprehended. That is why I would like to review the recent demonstrations briefly...
 
During the first two days (June 13 and June 14, 2009) there were sporadic protest in all of Tehran’s neighborhoods. All social and economic classes participated. Of course protests were mostly taking place in central and north side neighborhoods. The upper- middle class was present at these protests. But the youth of south Tehran were also demonstrating in central and north side squares, if not in their own neighborhoods. I dare say that it was the youth from Afsarieh, Nazee Abad, Javadieh... who started throwing stones at the anti-riot police at Vanak Square...
 
During subsequent days, the situation was different. On June 15, over a million attended the protest from Imam Hussein to Azadi Square. On June 16, a million attended the protest from Vanak Square to Iranian Television and Radio Station Headquarters. On June 17, a million attended the protest from 7th Tir Square to Revolution Square. On June 18, a million attended the protest from Imam Khomeini Square to Revolution Square. I dare say that these four protests that involved millions, were some of the wonders of the world of politics, wonders that are unique to Iran. These demonstrations reflected a popular movement which cut across classes. All classes participated. All economic and ethnic groups were present. There were equal numbers of women and men. All age groups were present. The interesting point was that although the protests were silent, all participants had the equal and unlimited right to write their slogans on placards which they carried. No one objected to anyone else’s slogan. This was the greatest practice of democracy on the streets.  
 
But the main issue is that when these protests were met by attacks from pressure groups or what our so-called leftist intellectual interpreted as the “youth of the lower depths” –of course in “plainclothes” [reference to plainclothes policemen] — it was the poor youth of south Tehran who fought back...
 
At the June 16 demonstration at Vanak Square, when those same “plainclothesmen” or what the so called leftist intellectual likes to call “youth of the lower depths” attacked the people, I personally witnessed that it was once again the youth of south Tehran who faced the bullets in order to allow the elderly women and men to withdraw and not become victims of the axes, truncheons and bullets of the “youth of the lower depths” in “plainclothes.”  
 
Luckily no violent episodes took place in the other two demonstrations that involved millions.
 
But the real story of the participation of the “working class and poor individuals” began on June 20. As we all know, that demonstration was of a different kind.  
 
The commander in charge of those “youth of the lower depths” in “plainclothes” had issued the attack order. This time the issue was whether you were “present on the street or not.” Leaders of the upper class kind withdrew and took back their call to protest. They asked people to stay home or stay quiet. The ones who were willing to give up their lives in order to stay on the streets, were those who had nothing to lose but their chains. These were the youth of south Tehran and “working class individuals.” Of course I have to admit that the crowd included youth from north Tehran whom I salute for their honor.  
 
After June 20, people’s presence on the street changed. The slogans became more radical and everything became more serious. Based on testimonies from those who were on the streets and in the areas where the major confrontations took place, this time the movement had moved to south Tehran. The main confrontations took place in Sattar Khan, Towhid, Navab, Jomhuri and . . . which are lower-middle class and lower class areas of town.  
 
After June 20, those “youth of the lower depths” in “plainclothes” no longer dared to confront the protesters without being mounted on motorcycles and without support from forces that were armed from head to toe. Despite all the propaganda that the rulers’ media and ideological apparatus had drilled into their heads, they knew that they were not dealing with a bunch of weakling, rich, and westernized youth. They were faced with the “real youth of the lower depths.” ...
 
The protesters are young women and men. They are “unemployed, students and wage earners.” They are middle-aged women and men who are breaking under the heavy weight of life expenses for themselves and their families. They are in pain and screaming to the heavens. Even if they “dress well, speak well, don’t have calloused hands, live a modern life, speak a foreign language, smell like perfume, are internet and media savvy, enjoy poetry and music, enjoy dancing, enjoy modern Western culture, enjoy Michael Jackson, Madonna and Sasy Mankan, etc... ” they are part of the working class. They are either “wage earners” and thus workers or will be “wage earners” in the future because they are “unemployed” or “students” ! ! !  
 
Our dear intellectuals who still act like “leftists,” have a problem. They have turned leftism into a religion. A religion that has certain rites. These rites begin with insulting the U.S. and the West. They include mythologizing the worker. These rites equate a modern lifestyle to being too westernized and Americanized and sissy. They classify anyone in this category as part of the “velvet revolution.” They ignore the fact that the youth who are screaming in the streets and demand an honorable modern life, are mostly from the lower-middle classes. The problem is not that the working class and the poor are supporters of Ahmadinejad and do not protest. The problem lies in the definition and typical outlook propounded by the so-called leftist intellectuals. These gentlemen still define a worker as someone who is “ugly, has calloused hands, is dishevelled, foul-mouthed, lumpen, backward, uncultured, unfamiliar with the internet and satellite T.V., sexist, listens to the music of Ahangaran [reference to Sadeq Ahangaran’s lyrics about war and mourning], rides a motorcycle, smells like alcohol, onions and rose water”... Therefore they have the illusion that truncheon bearing, motorcycle riding “plainclothesmen” are the “youth of the lower depths.”... 
 
Unlike these friends, I do not want to have any illusions. Therefore, I have to confess that the “working class” has not yet entered the scene as a class. In reality, it is “working class individuals” who have entered the scene. That is why I have often used the term working class “individuals” in this text. The working class has not yet entered the scene with its own class perspective...

Source: bazgooftan.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط فواد شمس  | 

حکایت تویتر و فیس بوک در مقابل وبلاگ های معمولی حکایت ایران رادیاتور و غار  شده است. در جهانی که سرعت، کم حوصلگی، تازگی و شتابزدگی  حرف اول را می زند. دیگر کسی حوصله ندارد رمان های ۱۴۰ صفحه ای بخواند . برای همین همه ترجیح می دهند  که بیش از ۱۴۰ کلمه نخوانند.

این بی حوصلگی و تنبلی  خودش رمز پیروزی تویتر و فیس بوک وسرویس های مینی وبلاگ و اجتماعی از این دست شده است.

نیاز به اخبار تازه و نو در کنار ان تبلی و بی حوصلگی و شتابزدگی همه با هم دست به دست هم می دهد که تویتر تبدیل به بزرگترین رویای مجسم قرن حاضر در دنیای مجازی شود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 19:35  توسط فواد شمس  | 

به احتمال خیلی زیاد آقایان کروبی و موسوی  این فرض را نداشته اند که وزارت کشور دولت احمدی نژاد که به راحتی ۲۵ میلیون رای  درست می کند   به آنان مجوز برگزاری برنامه می دهد. در نتیجه داستان گرفتن مجوز  را می توان صرفا استفاده از فرصت تبلیغاتی آن دانست.

اما ناگهان خبر برگزاری مراسم در بهشت زهرا برای بسیاری از فعالان جنبش مردم ایران ایجاد سردرگم کرد که در نهایت چه کنند؟  به نظر من این جا باید چند نکته را در نظر گرفت:

۱- کروبی و موسوی می خواهند در چارچوب قانون  حرکت کنند. درنتیجه نمی خواهند  بانیان تجمعی شوندکه مجوز ندارد اما شاید بخواهند در میان مردم حضور یابند برای دعوت به آرامش و یا ابراز همدردی( مثل ۲۵ خرداد،۲۶ خرداد و ۲۷ خرداد) این تجمع ها هم مجوز نداشت.  درنتیجه زیاد نگران نباشید اگر مردم در خیابان ها بیایند  و حضور چشم گیری داشته باشند کروبی و موسوی هم می آیند.

۲-  حتی اگر موسوی و کروبی هم بخواهند در بهشت زهرا حاضر شوند ایرادی ندارد. بسیاری هم می توانند به آن جا بروند و این منافاتی ندارد که دها و صد ها هزار نفر هم در خیابان های تهران  بخواهند تجمع کنند. بعد از ساعاتی مردمی هم که به بهشت زهرا رفته اند به ما می پیوندند.

۳-  دراین جنبش هر کدام از  فعالان یک رسانه اند و هر کدام یک رهبر! در نتیجه زیاد نباید یقه موسوی وکروبی را گرفت که   همه ی کار ها را آنان بکنند. آنان می خواهند در چارچوب قوانین خودشان حرکت کنند. ما هم با آنان همراه هستیم اما شاید در برخی جا ها آنان نتوانند با ما همراه شوند.

۴- بهشت زهرا معمولا در روز های ۵ شنبه بسیار شلوغ است. احتمالا مردم بسیاری هم به خاطر تبلیغات احتمالی روزنامه های اصلاح طلب و سایت ها و ماهواره ها و... به آن جا بروند. در نتیجه درآن جا با کمبود نیرو و مردم مواجه نخواهیم بود. تجمعات میلیونی در آن جابرقرار است. مهم این است که در خیابان های تهران هم  مردم بسیار باشند. در نتیجه بهتر است ما  از رسانه های خرد خود مثل فیس بوک، تویتر، اس ام اس، وبلاگ ایمیل و غیره  برای تبلیغ مراسم مصلی استفاده کنیم. مسئله مصلی یا بهشت زهرا نیست مسئله حضور مردم است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:30  توسط فواد شمس  | 

۱- با بسیاری از نظرات سعید حجاریان مخالفم.  در مورد برخی از عملکرد های سعید حجاریان و دوستانش در دهه ۶۰ ابهامات زیادی وجود دارد که باید پاسخگوی آن باشد.  همواره نقادی اصلاح طلبان حکومتی و مشی آنان  یکی از دغدغه های فعالیت سیاسی من بوده است.

 اما  سعید حجاریان به غیر از آن که فعال سیاسی و روزگاری فعال امنیتی بوده باشد،  یک شهروند است. یک انسان است. در  جغرافیایی در کنار من زندگی می کند. با بسیاری از عملکرد ها ونظرات سیاسی وی مخالفم و بسیار شدید به وی و همفکرانش نقد وارد می دانم اما .....

۲- سعید حجاریان مثل تمام شهروندان  و انسان های جامعه ما "حق" دارد. حق آزاد زیستن و  سالم زیستن. حق زنده ماندن و زندگی کردن. همچنان که من نیز حق "نقد" کردن او و نظریاتش و عملکردش را دارم.  علاوه بر این که شدیدا  و تا پای جان از حق زیستن و آزاد بودن سعید حجاریان و دیگر شهروندان و تمامی انسان های روی زمین دفاع می کنم. بر حق نقادی خود نیز پای می فشارم.

۳- سعید حجاریان در زندان "نظامی" است که روزگاری خودش یکی از بانیان آن بوده است. الان نه می توانم و نه می خواهم که عملکرد گذشته و حال وی را نقد کنم.  نمی توانم چون دور از " انسانیت" است. چون حجاریان در شرایط آزاد و شرایط "سلامتی " نیست که پاسخ من را بدهد. او نمی تواند از خودش دفاع کند.  من می خواهم علاوه بر این که از حق حجاریان برای زیست و فعالیت آزاد دفاع کنم  از حق خودم نیز  در نقادی حجاریان و هر کس دیگری در این جامعه دفاع کنم. برای همین اولین شرط آن است که هر انسانی ورای عقیده، موضع سیاسی  اش  آزاد باشد تا دیگران را مورد نقادی قرار دهد و جوابش گلوله و میله ی زندان و شکنجه نباشد. چه حجاریان چه من و چه میلیون ها انسان دیگر در جهان و ایران! 

۴- باید بیاموزیم. باید از تاریخ درس بگیریم. اگر روزگاری افرادی را به نام کمونیست و عامل  جاسوس شوروی و  انقلابی سرخ و... به زندان نمی افکندند و اعدام نمی کردند. امروز کسانی  را به نام لیبرال، عامل و جاسوس آمریکا و انقلابی مخملی و... به زندان نمی افکندند. امروز ما می آموزیم که باید جامعه ای را بنا سازیم که در آن همه با هم آزادانه و بدون هراس از زندان و گلوله به نقادی یکدیگر بپردازیم. امید وارم حجاریان و دوستان اکنون زندانی دیگر اصلاح طلب حکومتی همه زنده و سالم از زندان بیرون بیایند و عملکرد گذشته خود را در تنهایی سلول شان مرور کرده باشند، آموخته باشند. ما هم همه آموخته باشیم که دیگر کافی است. جواب "نقد" را با گلوله زندان نمی دهند.

۵- من خواهان آزادی حجاریان و تمام زندانیان سیاسی دیگر هستم نه به خاطر آن که اندیشه و نظر آنان را قبول دارم. بلکه درست به خاطر این که با آنان مخالفم و می خواهم حق داشته باشم بدون هیچ عذاب وجدانی به راحتی آنان را نقد بی رحمانه بکنم و آنان هم آزاد  و سالم باشند تا جواب من را همین گونه بدهند تا آنان نیز بیاموزند که شاید اگر روزگاری جواب دیگران را با دیالوگ نه با گلوله و زندان می دادند سرنوشت دهه سیاه ۶۰ در سال  های پایانی دهه ۸۰ بار دیگر تکرار نمی شد.

به امید روزی که  هیچ کس به خاطر بیان نظراتش زندان نرود. همه من بتوانم حجاریان و حجاریان ها را "زنده" و "آزاد" نقد کنم و آنان هم به همچنین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:51  توسط فواد شمس  | 

از روز اول آغاز اعتراضات اخیر  شایعات بسیاری مبنی بر  وجود نیرو های   خارجی  در میان نیرو های سرکوب گر  در بین مردم پخش شد.

این شایعات دامنه گسترده ای داشت.  بنا به این شایعات گویا  حکومت برای سرکوب اعتراضات مردم از ونزوئلا تا افغانستان از لبنان و فلسطین تا روسیه نیرو های  مختلفی را استخدام کرده بود.

اما آیا این شایعات با واقعیت نسبتی هم داشت؟ آیا حکومت  برای سرکوب اعتراضات مردم اصلا نیازی به این دارد که هزینه گزافی صرف گند که این همه نیروی خارجی را از راه های دور به ایران بیاورد و یا نیرو های بومی اش برای سرکوب کافی است؟ 

حکومتی که خود در ۳ دهه گذشته به  لبنان و فلسطین گرفته تا بوسنی و افغانستان و جدیدا هم آمریکای لاتین  دخالت می کند آیا  آن قدر کمبود نیرو دارد که قرار باشد از جا های دیگر نیرو بیاورد؟

البته مشاهدات میدانی  این واقعیت را عریان می کرد که با وجود حضور تعداد انگشت شمار از نیرو های حزبالله لبنان آن هم در روز های اول دیگر هیچ نیروی خارجی در میان سرکوب گران حضور نداشت. با این احتساب می توان به جرات گفت بالای ۹۰ درصد  نیرو های سرکوب گر متاسفانه از همین مرز و بوم هستند.

به نظر می رسد متاسفانه حس "بیگانه ستیزی"مردم ایران تا آن جایی رسوخ یافته است که حتی درمیان  نیروهای پیشرو نیز خریدار دارد.   متاسفانه در حالی که ما انتظار داریم که تمام مردم دنیا از خواست ما  حمایت کند و صدای اعتراض ما را بشنوند خودمان  نه تنها   با بی تفاوتی های مان در گذشته و اکنون  چشم بر سرکوب بسیاری  از مردم جهان  بسته ایم و معمولا فکر می کنم "به ما چه" که در آن طرف دنیا چه اتفاقی می افتد. بلکه با حس بیگانه ستیزی خود  دشمنانی که در همین خانه زندگی می کنند را  نمی بینیم و تنها فکر می کنیم این "خارجی" ها، افغان ها، عرب ها، روس ها و... هستندکه با ما دشمن هستند. در این داستان حکومت و مردم ایران دو روی یکسکه است حکومت دست بیگانگان از جنس  آمریکایی ها و اسرائیلی ها را در کار می بیند و مردم دست روس ها و چینی ها را  .

البته واقعیت تلخ است اما باید پذیرفت بیش از ۹۰ درصد کسانی که در خیابان ها با مردم معترض با خشونت رفتار می کنند. هم وطنان، هم زبانان، هم نژادها و هم دینان ما هستند.  اما با منافعی متفاوت....

 کسانی که حاضرند برای حفظ منافع خود  تمام اخلاقیات را زیر پا بگذارند به زبان فارسی صحبت می کنند و در همین خانه های کنار ما زندگی می کنند.

در کنار این موضوع باید به این نکته هم توجه کرد که وقتی مردم  جهان از ژاپن وکره جنوبی گرفته تا کلمبیا و کانادا و.... در تمامی کشور های جهان از جنبش مردم ایران حمایت می کنند و سرکوب مردم ایران را محکوم می کنند. چرا تاکنون مردم ایران نسبت به تمام ستم هایی که به مردم دیگرنقاط جهان شده است سکوت و بی تفاوتی می کنند؟ حتی از آن بدتر معمولا برخورد نا مناسب نیز می کنند. مثلا درمورد همین افغان ها، در حالی که دراین چند هفته روشنفکران و رونامه نگاران افغان چه در قالب بیانیه و مقاله وگزارش چه حتی در قالب تجمع از مردم ایران حمایت کرده اند آیا همین مردم تاکنون کوچکترین اعتراضی به وضعیت نا مناسب افغان ها در ایران کرده اند؟ آیا حتی لااقل دست از تحقیر افغان ها بر داشته اند؟

به نظر می رسد برای این که بتوانیم به یک تغییر بنیادین در شرایط موجود دست یابیم در کنار نقد نظام حامکم اندکی هم باید به نقد ایدئولوژی های  حاکم بر ذهن هایمان نیز بژردازیم.

در این جا مسئله مهم این است که به جای فرافکنی در مورد این که افغان ها و عرب ها و روس ها دارند ما را سرکوب می کنند و تمام تقصیر ها را بر گردن بیگانگان بیاندازیم بهتر است به فکر این مسئله ریشه ای بیافتیم که چرا هموطنان و هم زبانان و همشهریان ما  حاضرند برای "چند مشت تومان" دست به سرکوب مردم بزنند؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:21  توسط فواد شمس  | 

شاملوی بزرگ که زبان فارسی را زنده کرد. ۹ سال است که رفته است. اما همیشه هست. چون او بود که زندگی را معنا کرد. زندگی از نظر او یک تصادف بود. اما او بود که این تصادف را جاودانه کرد.

در زمانه ای زندگی می کنیم که به این راحتی ها نمی توان سخن گفت. نه با رفقایت، نه با دیکتاتور و نه با  تنها عشق زندگی ات...

در این جا می خواهم که با رفقای دیده و نادیده ام خصوصا با سهراب و ندا و... از زبان شاملو سخن بگویم:

گفتي که:
 

«ــ باد، مُرده‌ست!
 

از جای برنکنده يکي سقف ِ رازپوش
بر آسياب ِ خون،
نشکسته در به قلعه‌ی بي‌داد،
بر خاک نفکنيده يکي کاخ
 

  باژگون
 
مُرده‌ست باد!»
 
 

 

گفتي:
 

«ــ بر تيزه‌های کوه
 

با پيکرش، فروشده در خون،
افسرده است باد!»
 

 

تو بارها و بارها
 

با زنده‌گي‌ت
 
 
  شرمساری
 
 
  از مرده‌گان کشيده‌ای.
 
 
  (اين را، من
 
همچون تبي
 
 
  ــ دُرُست
 
همچون تبي که خون به رگ‌ام خشک مي‌کند ــ
 
 
  احساس کرده‌ام.)
 

 


 

وقتي که بي‌اميد و پريشان
 
 
  گفتي:
 
«ــ مُرده‌ست باد!
 

بر تيزه‌های کوه
با پيکر ِ کشيده‌به‌خون‌اش
افسرده است باد!» ــ
 

 

آنان که سهم ِ هواشان را
با دوستاق‌بان معاوضه کردند
در دخمه‌های تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبر ِ درد ِشان:
 

«ــ زنده است باد!
 

تازَنده است باد!
توفان ِ آخرين را
 

در کارگاه ِ فکرت ِ رعدْانديش
 
 
  ترسيم مي‌کند،
 
کبر ِ کثيف ِ کوه ِ غلط را
 
 
  بر خاک افکنيدن
 
 
  تعليم مي‌کند.»
 

(آنان
 

ايمان ِشان
 
 
  ملاطي
 
 
  از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)
 

 


 

 

گفتند:
 

«ــ باد زنده‌ست،
 

بيدار ِ کار ِ خويش
هشيار ِ کار ِ خويش!»
 

 

گفتي:
«ــ نه! مُرده
 
باد!
زخمي عظيم مُهلک
 

از کوه خورده
 
 
  باد!»
 

 

تو بارها و بارها
 

با زنده‌گي‌ت
 
 
  شرمساری
 
 
  از مُرده‌گان کشيده‌ای،
 

اين را من
همچون تبي که خون به رگ‌ام خشک مي‌کند
احساس کرده‌ام.
 
............
اما سخن اصلی با دیکتاتور است.  این سروده شاملو درست در روز فرار شاه دیکتاتور در ۲۶ دی ۵۷ سروده شده است. آقای دیکتاتور زمان!  بدان که دور نیست که تو هم فرار کنی.... اما هر چه فکر می کنم نمی دانم به کجا می خواهی بروی؟!؟ بدان که این بازی آخری هم دارد.
 
شاملو با تو سخن می گوید:
 
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.
 

 

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.
 

 

سربازان
شکسته گذشتند،
 

خسته
 
 
  بر اسبان ِ تشريح،
 

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری
 

نگون‌سار
 
 
  بر نيزه‌های‌شان.
 

 


 

تو را چه سود
 
 
  فخر به فلک بَر
 
 
  فروختن
 
هنگامي که
 
 
  هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟
 
تو را چه سود از باغ و درخت
 

که با ياس‌ها
 
 
  به داس سخن گفته‌ای.
 

 

آن‌جا که قدم برنهاده باشي
 

گياه
 
 
  از رُستن تن مي‌زند
 

چرا که تو
 

تقوای خاک و آب را
 
 
  هرگز
 

باور نداشتي.
 

 


 

 

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
 

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان
 
 
  بازمي‌آمدند.
 

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
 

هنوز از سجاده‌ها
 
 
 

سر برنگرفته‌اند!

 

................

در آخر می خواهم با "تو" سخن بگویم. با تویی که  دوستت می دارم و در هراس این دوست داشتن می سوزم و سکوت می کنم. چون همان طور که قبلا برایت در "آن کتاب جلد سرخ" نوشتم: "سکوت بلندترین فریاد هاست".

با تویی سخن می گویم که "همیشه غائب" من هستی اما همیشه با من هستی! با تویی سخن می گویم که در تنهایی این شب های سیاه همیشه با من هستی. حال شاید زبان شاملو برایت آشنا تر باشد تا شاید بتوانی آن میزان دوست داشتنم را بفهمی:

تو را دوست می‌دارم

طرف ِ ما شب نيست
صدا با سکوت آشتي نمي‌کند
کلمات انتظار مي‌کشند
 

من با تو تنها نيستم، هيچ‌کس با هيچ‌کس تنها نيست
شب از ستاره‌ها تنهاتر است...
 


 

طرف ِ ما شب نيست
چخماق‌ها کنار ِ فتيله بي‌طاقت‌اند
 

خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست
در لبان ِ تو، شعر ِ روشن صيقل مي‌خورد
من تو را دوست مي‌دارم، و شب از ظلمت ِ خود وحشت مي‌کند.

 
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:13  توسط فواد شمس  |