تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

مسئله من تغییر است نه رای دادن و رای ندادن!  برای شروع بحثم هم لزومی نمی بینم جمله ای از مارکس و لنین و غیره بیاروم.

۱- رای دادن یا رای ندان دقیقا مسئله این "نیست". مسئله درست بر سر تغییر شرایط موجود است. خاستگاه بحث خودم را در مورد انتخابات از این جا شروع کرده ام که می خواهیم وضع موجود را تغییر دهیم. در نتیجه با کسانی که وضع موجود را بسیار مطلوب هم می دانند ( حال به هر دلیلی ) بحثی نیست. بحث با کسانی است که رای دادن یا رای ندان را ابزاری برای تغییر وضع موجود می دانند.

۲- در شرایط حاکم بر جامعه ی ما رای دادن یا رای ندان لااقل برای جمعی از فعالان سیاسی و اجتماعی که خود را جز نیرو های تغییر طلب رادیکال و چپ دسته بندی می کنند نمی تواند به عنوان یک کنش جمعی آگاهانه تلقی شود. چون اهداف ما چیز دیگری است و برای رسیدن به آن اهداف ابزاری متفاوت از شرکت در انتخابات داریم. در نتیجه به نظر می رسد باید از یک زاویه دیگر به این موضوع نگریسته شود.

۳- در کنار این امر به طور حتم تمامی کسانی که خود را جز نیرو های تغییر طلب رادیکال و چپ می دانند و البته می خواهند در انتخابات ریاست جمهوری ایران اسلامی شرکت کنند هیچ گونه توهمی بر این ندارند که هیچ کدام از نیرو های موجود در حاکمیت و هیچ کدام از کاندیدا ها بر خلاف هر گونه شعار تند و تیزی که می دهند فراتر از چارچوب های جمهوری اسلامی می خواهند کاری انجام بدهند. در واقع تمام این افراد پاسداران مناسبات موجود هستند . پس با این اوصاف چه دلیلی وجود دارد که برویم و رای دهیم؟ این سوال جدی و سختی است که برای پاسخ گویی به آن باید بسیار اندیشید و با خود کلنجار رفت.

۴- دلیل اصلی که ما را وادار می کند که رای دادن را نیز امتحان کنیم این است که متاسفانه(تاکید می کنم متاسفانه)به هر دلیلی که جای سخن گفتن ازآن دراین فرصت کوتاه نمی گنجد لااقل در کوتاه مدت هیچ افق انقلابی در جامعه ایران دیده نمی شود.

برخلاف دیدگاه هایی که فکر می کنند که هر چقدر وضع طبقه کارگر و مردم اسفناک تر بشود اوضاع انقلابی تر می شود من بر این اعتقاد هستم که برای بروز هر گونه انقلاب و جنبش تغییر طلبانه ی آگاهانه ای بستری از شرایط باید فراهم باشد. به طور مشخص لااقل یک سطحی از تشکل یافتگی طبقه کارگر وجود داشته باشد.

در چند سال گذشته با هجوم وحشتناک به هر گونه تلاش برای تشکل یابی طبقه کارگر هیچ گونه امیدی به وجود آمدن تشکل حتی در حد صنفی چه برسد به سیاسی باقی نمانده است. در کنار این موضوع به نظرم برای هرگونه تغییر رادیکالی نیاز است که حداقلی از امکان برای ارتباط گیری با توده های مردم وجود داشته باشد که در زیر سرکوب وحشتناک این چند سال ما از این حداقل محرومیم. از طرف دیگر متاسفانه هیچ گونه صف جنبشی هم دیده نمی شود که در آن قرار بگیریم و به مقابله با این شرایط بپردازیم.

۵- همان طور که در انتهای بند قبلی هم اشاره کردم متاسفانه هیچ جنبش رادیکالی در این شرایط دیده نمی شود که بتوان در پشت صف آن سنگر گرفت و فراتر از مناسبات سیاسی حاکم بر جامعه ایران عمل کرد. شاید در چهار سال گذشته این صف به صورت مبهم و جنینی وجود داشت و در آن دوره از انتخابات سخن گفتن از تحریم انتخابات را می توانستیم به عنوان یک " کنش جمعی آگاهانه" تلقی بکنیم اما در شرایط کنوین به دلیل سرکوب و البته عملکردهای نادرست بسیاری از فعالان عرصه های مختلف جنبش اجتماعی هیچ گونه صف جنبشی وجود ندارد که بر مبنای آن رای ندادن خود را به عنوان یک کنش اعتراضی و به نام تحریم تعریف کنیم.

۶- با این اوصاف اما آیا رای دادن را باید به عنوان یک کنش بسیار تاثیر گذار و یک حرکت جمعی تلقی کرد. نظر شخص من این نیست. به نظر من رای دادن در این شرایط از طرف ما کسانی که آرمان های مان فراتر از مناسبات سیاسی حاکم است. خصوصا شخص خود من که حتی آزادترین انتخابات های موجود در دموکراسی بورژوایی را نیز قبول ندارم رای دادن تنها یک انتخاب فردی است. انتخاب فردی که لااقل این گونه می اندیشد که شاید (تاکید هم دارم که شاید) رئیس جمهوری بر سر کار بیاید که کم تر توان ( تاکید هم می کنم توان) سرکوب کردن داشته باشد. فردی بر سر کار بیاید که لااقل مجبور باشد( تاکید می کنم مجبور باشد) به طبقه کارگر از لحاظ اقتصادی و به زنان و جوانان و قومیتی ها از نظر سیاسی و اجتماعی امتیازات بیشتری بدهد. بر این مبنا برای این که در سرکوب نظم حاکم شکاف و روزنه ای هر چند کوچک بیابم رای می دهم.

۷- رای دادن برای من چندان اهمیتی ندارد. برخلاف عده ای که گمان می کنند رای ما برای نظام مشروعیت می آوردو شرافت ما را به خطر می اندازد . در شرایط کنونی که نمی توان از تحریم آگاهانه و جمعی سخن گفت رای دادن ما همچون درس خواندن ما و تعهد دادن های ما در دانشگاه های جمهوری اسلامی است. از طرف دیگر هیچ گونه توهمی هم ندارم که رای دادن من خیلی کنش موثری است اما به نسبت هزینه و تلاشی که انجام می دهم انتظار تاثیر هم دارم. آری اگر دست به یک کنش انقلابی پر هزینه می زدم انتظار داشتم که تاثیر گذاری بیشتری داشته باشم اماوقتی می خواهم تنها یک رای بدهم چندان انتظار تغییر و تحول بزرگی نخواهم داشت. از طرف دیگر به کسانی هم که به هر دلیلی نمی خواهند رای بدهند احترام می گذارم و انتخاب آنان را نیز امر قابل قبولی می دانم تنها بر این نکته تاکید دارم که فردای رای گیری تازه آغاز کار ماست. من با کسانی مرزبندی دارم که تمام کنش گری سیاسی و اجتماعی خود را محدود به یک روز در هر چهار سال می کنند که آیا رای بدهند یا ندهند.

۸- سخن آخر اما با کسانی است که خیال می کنند رای ندادن و یا به قول خودشان تحریم انتخابات کنش بسیار رادیکالی است و هنوز بر طب تو خالی انقلابی گری کودکانه شان می کوبند. این جا لزومی نمی بینم سخنی از لنین و مارکس و مائو و....برای پاسخ به این دسته از افراد بیاورم. تنها به گفتن این جمله کفایت می کنم که رفقا ی عزیز این بشکه باروتی ندارد (فعلا) پس اجازه بدهید ما فعلا جرقه زن این بشکه بی باروت انقلاب نباشم. 30 سال عده ای جرقه زدند و تنها دست آوردش سوزاندن خود شان بوده است. من فعلا می خواهم شمعی روشن کنم که شاید تاریکی این شب را اندکی برای خودم روشن تر سازد.

پی نوشت:

 با تشکر از رفقای چپ دموکرات که بیانیه شان بهانه ای شد برای نوشتن این مطلب.

نوشته رفیق حسام را نیز در مورد انتخابات بخوانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط فواد شمس  | 

این چند روز  دارم به این فکر می کنم آیا رای دادن یا رای ندادن برای من به عنوان کسی که آرمان هایش چیزی فراتر از وضع موجود است  اصلن جای بحث کردن دارد یا نه؟

این چند روز خیلی به پیچیدگی های حاکم بر جامعه ایران فکر کردم. به این نتیجه رسیده ام که  باید با نگرشی متفاوت تر به انتخابات نگاه کرد. در این میان بیانیه جمعی از رفقا که به نام " چپ دموکرات" فعالیت می کنند برای خود من حائز نکات جالبی بود.

اولین نکته این که این رفقا بدون هیچ هراسی از انگ های معمول که متاسفانه بر فضای فعالین سیاسی چپ جامعه ی ما حاکم هست با شجاعت کامل بدون هیچ هراسی اعلام کرده اند که  در مورد شرکت در انتخابات بیشتر می اندیشند.  

نکته جالب دیگر این که به صراحت از این توهم که شاید در کوتاه مدت پتانسیلی برای تغییر فرا ساختاری در فضای سیاسی ایران حاصل شود  گریزان هستند.

البته این بیانیه نکات مهم دیگری دارد که فعلا فرصت ندارم به آن بپردازم باید با دقت بیشتری بخوانمش حداقل یکی دو بار دیگر تا بعدن مفصل در باره انتخابات بنویسم

چپ دموکرات ضمن تحلیل واقع بینانه عینیاتِ جامعه و قائل نبودن به وجود پتانسیل انقلابی در میان کنشگران اجتماعی حاضر، برای عدم حضور در انتخابات جاری نتیجه ای جز « انزوا» و «انفعال» سیاسی ِ بیشتر این کنشگران متصور نیست و معتقد است «فعال» بودنِ «تحریم انتخابات» (آنگونه که پاره ای بدان معتقدند)، درشرایط نبودِ حداقل آزادیهای مدنی در عرصه عمومی جامعه برای منتقدین ساختار موجود، جزبالابردن هزینه های فردی وفرسایش جنبشهای اجتماعی چشم انداز دیگری دربرندارد.

متن بیانیه را این جا بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:57  توسط فواد شمس  | 

عبدالکریم سروش را به خوبی می شناسم. بر خلاف خودش که یکی از بزرگترین رمان نویسان و داستان نویسان و فعالان فرهنگی  زمان معاصر خود را نمی شناسد و مجبرو است که "جستجو" کند و یا   خبر چینان  برایش خبر  بیاورند از اوضاع وی!

عبدالکریم سروش را با کتاب "ایدئولوژی شیطانی اش" می شناسم. کتابی که سرتاسر فحاشی  است. کتابی که  اگر یک راننده اتوبوس هم می خواست مارکسیسم را نقد کند مودبانه تر سخن می گفت.  سروش اما از فرط بی سوادی اش تنها به فحاشی و بازی با کلماتو البته   به "...شعر سرودن"  پناه می برد.

سروش به دولت آبادی می گوید "خفته پریشان گو" که گویا به قول سروش  سال ها در غار خوابیده است.  واقعن این اراجیف از دهان کسی می آید بیرون که جز حفظ کردن شعر های حافظ و مولوی و بلغور کردن آن در کنار منقل  آن هم در غار ها نمور کار دیگری بلد نیست.

آقای سروش چه کسی در غار خوابیده است؟  بزرگ ترین رمان نویس ما که  در سرتاسر جهان شناخته و به اندازه ی وزن و هیکل تو  کتاب ها و نوشته های به زبان های مختلف دنیا ترجمه شده است یا توی بی مقدار که سخنانت تنها به درد پای منقل شیخ اصلاحاتی ات می خورد و به درد منابر و مساجد!

باید این جا به سروش و همپالگی هایش  هشدار داد که  مراقب خود باشند. این سگ های هار و  گاو های وحشی حق دارند رم بکنند اما حق ندارد گل های  جامعه ی ما را زیر پا له کنند.

البته ماهیت عبدالکریم سروش برای شخص من روشن بود اما شاید این  نوشتار سروش برای برخی که هنوز توهم داشتند که قبض و بسط کننده تئوریک شریعت "آدم" شه است  روشن گر باشد و سروش را همان کسی بدانند که در کنار مصباح یزدی  از سنگر های اسلام دفاع می کرد.

متن فحش نامه سروش به دولت آبادی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:46  توسط فواد شمس  | 

انتخابات ریاست جمهوری برای من چندان اهمیتی ندارد. این که چه کسی رئیس جمهور شود برایم اهمیت ندارد اما این که چه کسی رئیس جمهور نشود چرا خیلی برایم مهم است.  آن چیزی که برایم اهمیت دارد این است که یک مشت شیاد، دزد، دروغگو، ایدئولوگ شیطان و.... در کنار هم جمع شده اند و تمام مفاهیم زیبای دنیا از "تغییر" گرته تا "آزادی " را به لجن کشیده اند.

حوصله ندارم مثل ژورنالیست های سطحی به (یک قول دو قل) بازی کردن با کلمات بپردازم.  در نتیجه با صراحت هر چه تمام تر با هر کلمه ای که بتوانم به  توصیف آن چیزی که به نظرم یک محفل شیطان است که دارد یک بازی کثیف را مهندسی می کند، می پردازم. اسم این مطلب را هم نقد نمی گذارم چون نقد باید جنبه عملی  داشته باشد که نیاز به نیروی مادی دارد چون  بر این اعتقادم که نیروی مادی را تنها با نیروی مادی باید پاسخ داد و اسلحه نقد هیچ گاه جایگزین نقد اسلحه نمی شود.  اما متاسفانه الان در شرایطی نیستیم که بتوانیم به صورت رادیکال و ریشه ای امثال این محافل شیطانی کثیف را از بین ببریم فعلا در حد توصیف این ها کفایت می کنیم.

یک عده اکنون در اطراف شیخ ابله و ساده لوح اصلاحات خیمه زده اند و دارند تمام مفاهیم را مصادره می کنند کسانی که تنها در توصیف شان باید گفت بیشتر شبیه دارو دسته "برادران دالتون" هستند تا یک عده فعال سیاسی  اجتماعی!

کسی که روزگاری راهزن شهر و دزد بزرگ شهر بود اکنون می خواهد کشور را بچابد، در کنارش  آخوند شکم گنده که بزرگ ترین هنرش چت کردن و  قربان صدقه رفتن محمد خاتمی بود اکنون تبدیل به مجیز گوی شیخ اصلاحات شده است.

اما در کنار این  دوعنصر  معلوم الحال  باید از بزرگ "شیاد ژورنالیست نما" که تنها هنرش این است که   کلمات را برای توجیه سرکوب استفاده کند نام برد.  فردی که بنده پول است و نه تنها قلم که تمام وجودش را به "مزد" می فروشد.

اما گل سر سبد تمام این دارو دسته  شیاد را باید بزرگ ایدئولوگ شیطانی  یا به قول  محمود دولت آبادی ( این افتخار  ادبیات معاصر) "شیخ علمدار  شنیع ترین  کار ها یعنی  انقلاب فرهنگی" دانست.

عبدالکریم دباغ(سروش)  فردی است که به نظر من شنیع ترین صفات در وجودش جمع شده است. فردی که به واقع   باز هم به تعبیر دولت آبادی یک "مقلد مضحک" است. فردی که تنها هنرش آن است که پای منقل بنشیند و اشعار شاعران کهنه سرا را  تکرار کند  و شعر های مونالا را از حفظ مثل طوطی تکرار کند. فردی که تنها استفراغ های  متعفن "پوپر " و هر  احمق دیگری را دوباره می خورد و استفراغ می کند.

سروش  برای من نماد تمام زشتی هایی  است که به نام "انقلاب فرهنگی" بر جامعه ما رفته است. و واقعن تنها دلم به حال ابلهانی که بر خود نام فعال دانشجویی نهاده اند  می سوزد که اکنون به دنبال شیخ ابلهی مثل کروبی افتاده اند که ایدئولوگ اش سروشی است که مسئول تعطیلی دانشگاه ها و به خاک و خون کشیدن جنبش دانشجویی  ما است.

دلم به حال دانشجویان ابله دفتر تحکیم  می سوزد که به دنبال کسی افتاده اند که  محمد قوچانی گل سرسبد ستادش شده است.  محمد قوچانیی که دستور حمله به دانشگاه این آخرین سنگر آزادی را در  سال ۸۶ در نشریه شهروند امروز صادر می کرد.  

این محفل شیادین دارند بازی کثیفی را  مهندسی می کنند. به شخصه برایم مهم نیست چه کسی در ایران رئیس جمهور شود. اما برایم مهم است که چه کسی رئیس جمهور نشود.

من نمی خواهم فردی رئیس جمهور شود که  شیادان و ایدئولوگ های شیطانی این چنینی فردا برای ما ژست روشنفکری و آزاد اندیشی بگیرند به همین دلیل علاوه بر این که به احمدی نزاد  به خاطر عملکرد این چند ساله اش، به محسن رضایی به خاطر کشتار هایی که در دهه ۶۰ در ترکمن صحرا و کردستان انجمم داده رای نمی دهم. به این شیخ ابله هم به خاطر حمایت سروش و قوچانی و کرباسچیُ  جمیله کدیور و  ابطحی و مهاجرانی و باقی و.... این قبیل کثافت های  زالو صفت  رای نخواهم داد.

البته باید بگویم واقعن شرافت امثال ساسی مانکن بیشتر از این است که در کنار این دارو دسته شیاد باشند از همین جا به ساسی مانکن توصیه می کنم که دامن اش را از همراهی با این  داردودسته شیاد سریعا پاک کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط فواد شمس  | 

از مهم ترین مولفه های زندگی مدرن این است که آن چنان پر شتاب است که فرصت هیچ کاری را به تو نمی دهد. این چند وقت خصوصا بعد از عید من دقیقا درگیر یک نوع زندگی پرشتاب شده ام.

البته خود من به شخصه  جز بزرگ ترین مخالفان  این جمله کلیشه ای  که همه می گویند: " وقت نداریم" هستم . در واقع با وجود این که این چند وقت سرم خیلی شلوغ شده است و خیلی کار های جور واجور بر سرم ریخته است اما هنوز هم وقت دارم . اما بحث فقط وقت داشتن نیست. بحث توان داشتن نیز در  این جا مطرح است.

 چون واقعن وقتی بعد از کلاس صبح سریع می دوم می روم سر کار دوباره برمی گردم دانشکده دوباره می دوم می روم سر کار!

بعد از ظهر هم با دوستی یا تنها می روم بیرون تئاتر،سینما، نمایشگاه عکس،  نقاشی و.... شب هم خسته و کوفته می روم خوابگاه که جدیدا اصلا توان فیزیکی درس خواندن هم شب ها پیدا نمی کنم اما با این وجود وقت دارم به خیلی چیز ها  فکر کنم.

وقت دارم به رویا هایم بیاندیشم. مثلا به این می اندیشم که در کنار یک دریاچه در فندلاند شایدم در کنار سواحل نیوزلند....  دارم آهنگ  " Yesterday When I Was Young" را گوش می کنم و   آن "دیگری" زیبا   که الان ازم "دور" است، هم در کنارم نشسته است  و آن لبخند آرامش بخش اش را بر لب دارد!

پی نوشت: این وبلاگ خیلی دارد شخصی می شود همش شده در باره " من"  اما خوب  شرایط زندگی این گونه حکم  می کند. فعلا که به نظرم هیچ اتفاق خیلی جدی به غیر از این که تعدادی از دوستانم در زندان به سر می برند در جهان اطرافم  نمی افتد که در این جا بنویسم. نوشتن از دوستان زندانی هم جز آزار دادن خودم چیزی برای خود و آن ها و شما ندارد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:33  توسط فواد شمس  | 

نمی دانم چه حسی است وقتی از یکی که دوست اش داری دور هستی یا دور می شوی و یا قرار است دور بشوی چرا این قدر دلت برایش تنگ می شود. تازه می فهمی که چقدر دوست اش داشتی و بهش نگفتی!

مخصوصا اگر به قول  شهریار قنبری: سفری بی آغاز،سفری بی  پایان، سفری بی مقص،د سفری تا کابوس،  سفری تا رویا  پیش روی تو و او باشد.

تازه اگر نتوانی به او بگویی که چقدر دلت برایش تنگ شده  و البته  می شود، وقتی این قدر غرور داری که نمی توانی کلمات  زنده را از دهانت به شکل شفاهی بیرون بریزی باید کلمات را بکشی و بر جنازه ی تکه تکه شده این کلمات  بر روی کیبرد بکوبی تا بتوانی  فریاد در گلو خفته ات را از گلوی شهریار قنبری بیرون بریزی که : 

 با حریق یاد ها هم سفرم / وقتی دورم به تو نزدیک ترم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:9  توسط فواد شمس  | 

اين چند روز حسابي ريخته بودم بهم. حسابي اعصابم ضعيف شده بود. بعد از ماه ها كه نه ناراحت شده بودم نه عصباني ناگهان با كوچكترين مسائل هم ناراحت مي شدم و هم  عصباني!  در اين چند روز حتي دل يكي از افرادي كه خيلي برام "با ارزش" بود را به خاطر اين ناراحتيم شكستم.   

در اين چند روز انقدر ناراحت بودم كه  به راحتي عصباني شدم و كنترل خودم را از دست دادم و  باز هم موجب ناراحتي و ايجاد كدورت در دل يكي از  " با ارزش ترين" آدم هاي زندگي ام شدم.

اما دليل ناراحتيم:

3تن از آدم هايي كه روزگاري رفيقم بودند (با آن كه بسيار هم با آنان  چه در گذشته چه در حال حاضر اختلاف نظر داشتم و دارم) در زندان به سر مي برند و من هم در اين بيرون هيچ كار خاصي از دستم بر نمي آيد.

كاوه مظفري، امير يعقوب علي و  مسعود لقمان!

نوعي حس استيصال  و ناتواني وجودم را فرا گرفته است كه مي رود ناگهان منفجرم كند.

بسيار هم نگران اين دوستانم هستم  مخصوصا نگران امير و البته در كنار نگراني حسي، از جنس پشيماني در مورد امير دارم چون جز اولين كساني بودم كه وي را وارد اين وادي خطرناك كردم و حس مسئوليت در قبال اش را دارم.

خلاصه اميد وارم دلايل ناراحتي اين چند روزه ام كه موجب شد كه كنترل ام را از دست بدهم و با  عصباني برخورد بكنم  براي آدم هاي "با ارزش"  زندگي ام قابل توجيه باشد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:14  توسط فواد شمس  | 

بار ها در زندگی ام تصمیم گرفته ام که به آدم ها اطمینان نکنم. روابط ام را با آدم ها تنها در حد کار های اداری و یک روابط تعریف شده بر اساس نقش ها  نگه دارم نه بر اساس روابط عاطفی و دوستانه!

اما همیشه این اشتباه را تکرار می کنم که روابط ام را فراتر از روابط عادی و اداری و مرسوم تبدیل  می کنم به روابط دوستانه و عاطفی!

در نتیجه در این نوع روابط انتظارات برای ام پیش می آید و وقتی این انتظارات برآورده نشوند ناراحت و عصبانی می شوم.

الان هم درست این اشتباه را تکرار کرده ام. بار ها نیز این اشتباه را قبلا کرده ام. اما این بار برای این که آخرین بارم باشد در این جا ثبت می کنم که تمام آدم های روی کره زمین برای من از این به بعد صرفا نقش هایی هستند در قالب های مختلف از راننده تاکسی گرفته تا مدیر و رئیس ام در شرکت تا افرادی که با آنان کار اداری و اقتصادی دارم.  یا آدم هایی که در نقش استاد دانشگاه و کارمند و غیره در دانشگاه می بینم و البته یک مشت هم کلاسی هم دارم!

 آدم های اطرافم  برایم  صرفا نقش هایی هستند که به مثابه ی ابزار برای رفع نیاز هایم باید از  آنان استفاده کنند. این ها را می نویسم که سندی باشد که هر زمان که خواستم دوباره اشتباهی را تکرار کنم که انسان ها را فراتر از نقش های تحمیلی شان  و ابزاری شان به مثابه یک دوست  و نه همکلاسی ببینم به این نوشته رجوع کنم تا بفهم ام که نباید دوباره این اشتباه را تکرار کنم  چون به واقع  پشت کمرم دیگر قاچ قاچ شده است و حتی طاقت یک خنجر دیگر هم ندارد که از پشت  به دست این به اصطلاح دوستانم بخورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:42  توسط فواد شمس  | 

زمانی مارکس گفته بود: .....  کارگران در این مبارزه چیزی برای از دست دادن ندارند جز زنجیر های شان و اما جهانی را به دست می آورند پس کارگران تمام کشور ها متحد شوید!

اما اکنون که خوب تر به جهان اطراف نگاه می کنیم. ما کارگران چیزی برای از دست دادن نداریم، حتی زنجیر های مان ! حتی دیگر زنجیری هم به دست و پا ما نبسته اند که لااقل برای کندن و از دست دادن آن مبارزه کنیم...

با وجود تمام احترامی که به تمام کسانی که در سرتاسر جهان برای  رسیدن به آرمان طبقه کارگر که همان رسیدن به  رهایی خود و انسان ها و جهان است، مبارزه می کنند و دقیقا با آنان  احساس همبستگی  دارم.  اما شرایط را به شکلی می بینم که ترجیح می دهم در این روز  یک شیشه آبجوی "هوفنبرگ " با طعم کلاسیک البته بدون الکل!!؟!!؟  در دست بگیرم در یک پارک زیبا بنشینم و شعر اورهان ولی که می گوید:

 

زنان زیبا را دوست دارم

 

زنان کارگر را هم دوست دارم

 

اما

 

زنان زیبای  کارگر را بیشتر دوست دارم

 

را بخوانم. چون فکر می کنم گاهی اوقات بی کنشی بهترین کنش است.

با این وجود روز کارگر و یاد و خاطره تمامی کارگران و انسان هایی را که در راه آزاد ی و سوسیالیسم جان باخته اند را گرامی می دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:12  توسط فواد شمس  | 

 سایت های وابسته به گروه مسلح پژاک که  در کردستان ایران با نیرو های نظامی ایران مشغول جنگ مسلحانه است فیلتر نیست.

برای نمونه فقط به این ۳ سایت مراجعه کنید:

http://www.rojhelat.nu/files/farsi.php

http://www.pajk-online.com/

http://www.hpg-online.net/fr/

برگرفته از یکی از سایت هیا فیلتر نشده پژاک

اما هزارن سایت و وبلاگ  فردی و گروهی که به صورت مدنی و غیر خشونت آمیز از وضع موجود در ایران انتقاد می کنند، فیلتر شده اند.

 واقعا جای تعجب دارد. گویا در جمهوری اسلامی ایران کسانی که دست به نبرد مسلحانه می زنند  به راحتی می توانند سایت و وبلاگ داشته باشند،  اما کسانی که می خواهند از راه های مدنی و مسالمت آمیز و مبتنی بر   اصول اولیه انسانی حق خود را بگیرند باید سانسور و فیلتر و سرکوب شوند.

در کنار این موضوع  باید به این نکته هم اشاره کنم که پژاک در مناطق کردستان ایران برخلاف ادعا های اش تنها یک گروه مجهول الهویه  است که در سنت مبارزاتی مردم کردستان برای رسیدن به آزادی و حقوق برابر  هیچ جایگاهی ندارد. 

 همچنین اقدامات مسلحانه ی این گروه آن هم در زمانی که  مردم کردستان و تمامی گروه های مبارز کرد شدیدا تاکید دارند  که صرفا بر مبنای جنبش های اجتماعی مسالمت آمیز می خواهند حق خود را بگیرند و  سال ها است که هیچ گونه عملیات مسلحانه ای انجام نمی دهند،  نشان از آن دارد که این گروه هیچ سنخیتی با  مردم کردستان ندارد.

 در این شرایط به نظر من هرگونه حرکت مسلحانه تنها به سود کسانی است که می خواهند کردستان را تبدیل به پادگان نظامی  کنند و  بار دیگر مردم کرد را به خاک و خون بکشند و تمامی دست آورد های مبارزات جنبش های پیشرو کارگی، زنان، دانشجویی و.... مردم کردستان را نابود کنند. پژاک خواسته و نا خواسته با این اقدامات خود  نه تنها خون یک عده سرباز بی گناه که صرفا به اجبار  مشغول خدمت سربازی بودند را می ریزد بلکه زمینه را برای ریخته شدن خون های بیشتری فراهم می سازد.

حال باید دو سر این بازی را پیدا کرد  پژاک به راحتی عملیات مسلحانه آن هم در منطقه اورامانات که هیچ گاه پایگاهی نداشته است انجام می دهد از آن طرف سایت ها و وبلاگ های وابسته اش فیلتر نشده اند.  آیا در ذهن شما یک علامت سوال بزرگی شکل نمی گیرد؟

آیا نباید این شائبه ایجاد شود که گویا در ایران عملیات مسلحانه از انتقاد مدنی  کم هزینه تر شده است؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط فواد شمس  | 

 در این ۲ هفته یک ماراتن خستگی نا پذیر برای دیدن تئاتر آغز کده ام که د یکی دو روز آینده احتمالا به اوج خود نزدیک خواهد شد.

 در واقع اکنون است که به  عظمت هنر تئاتر دارم پی می برم و از این که پیش تر ها  چندان به دنبال اش نبوده ام حسرت می خورم و  فرصت های از دست رفته ام را  می نگرم. 

این ماراتن  خستگی ناپذیر و لذت بخش من در تئاتر دیدن  با دیدن تئاتر متفاوت "بخوان"  ساخته عاطفه تهرانی آغاز شد.  در واقع این تئاتر یک تجربه نوین و بسیار  عجیب برای من بود.   به نظر من  این تئاتر برای جامعه ی ما این  ژیام را داشت که زمکانی که نمی توان سخن گفت با بدن ات سخن بگو!

 زمانی که زبان ها در کام بسته شده اند باید "تن" ها به جنبش در بیایند. تن ها با یک دیگر وارد نبرد، گفت و گو، تعامل و البته سکس می شوند.

 البته  این سانسور حاکم بر جامعه ما که در تئاتر هم شاهد ان هستیم  قوه خلاقیت  همه را  تقویت کرده سات.  در بخش هایی از این تئاتر بازی گران  از راه دور با حرکت های شان با هم سکس می کردند و این به نظر من بسیار جالب بود و البته کلمات نمی توانند قدرت بیان حرکات بدن  بازیگران را داشته بشد شما در این تئاتر بر خلاف نام اش نمی توانید "بخوان" ید  بلکه به واقع تنها باید آن را " ببین" ید.

تئاتر متفاوت دیگری که در این چند وقت دیدم تئاتر "بچه کشی" بود که  علاوه بر این که متکی بر یک نمایشنامه ی  قوی خارجی بود بازی، بازگر جوان و تازه کار  آن نیز جای  تشویق داشت.   فکرش را بکنید که با یک بازیگر یک گوی قرمز رنگ و چند صدا  و یک نور پردازی ساده  و چهارپایه تئاتری را بسازید که  برای ساعت ها "من" را به فکر فرو ببرد.

تئاتری که در آن  واقعیت حاکم بر زندگی زنان را به بهترین شکل به نقد بکشید. تئاتری که در آن نشان دهید که زنان  در یک جامعه ورای نقش های تحمیلی "فرزند" ُ " همسر" و " مادر" انشان نیز هستند. انسانی که   همه حس های شادیف غمُ خشمُ انتقامُ محبت و... را در وجودش دارد.

در این تئاتر محوریت با زن است و  دیگران تنها در قالب یک گوی بزرگ سرخ رنگ در دستان زن به بازی در می آیند.

البته در این چند وقت که مد شده است به فمینیسم فحش داده شود  دیدن تئاتری از آتیلا پسیانی که تنها بازیگران اش را زنان زنده  که بر گور مردان شان نشسته اند  تشکیل می دهد خالی از لطف نیست.

 تئاتر "کشتی شیطان"  را می توان تجربه ای  تازه از یک کارگردان، بازیگر و نویسنده قدیمی تئاتر  یعنی آتیلا پسیانی دانست.  آن هم در زمانه ای که زنان  ما را در جزیره ای  که دور تا دور آن  محصور شده است می خواهند نگاه دارند.  

در تئاتر کشتی شیطان زنانی را می بینید که همچنان  در جزیره  پای شان به گور مردان شان زنجیر شده ست. زنانی که تنها به خاظر "پسران" و " شوهران" و "پدران " شان محکوم هستند که در یک جزیره در فراموشی مطلق زندگی کنند و تنها و تنها هر ۱۵ سال یک بار   یک کشتی که آن هم متعلق به شیطان است آنان را با خود می برد و تنها راه نجات شان همین است.   

دوست ندارم داستان تئاتر ها را لو بدهم اما مجبورم که  زیباترین بخش این تئاتر را تعریف کنم در جایی که مادر  خانواده به عروس اش این اختیار و آزادی را می دهد که خودش انتخاب کند که می خواهد با کشتی شیطان برود یا بماند؟ و  عروس با اختیار و آگاه خویش ماندن را انتخاب می کند ماندنی که البته همرا است با دادن "کتاب" و "موسیقی"  که در واقع "دو بال ابزار  آگاهی"   انسان هستند  به دختران کوچک خانواده همراه است.

در انتهای این ماراتن دو هفته ای شب گذشته به جشن خانه تئاتر رفتم که در تماشاخانه تازه تاسیس  خانه  ایران شهر  که در کنار خانه هنرمندان در پارک ایران شهر واقع است رفتم و  لذت در کنار عزت الله انتظامی ایستادن و البته با وی مصاحه گرفتن را تجربه کردم.

ابهت و بزرگی عزت الله انتظامی چنان مرا گرفته بود که اگر صدای ضبط شده ام را بشنوید لرزش  ترس از آن همه بزرگی و  عظمت را حس خواهید کرد. در کنار آن رقص های آئینی گروه حرکت که فاطمه کابلی ( یا همان مادر علی کوچلو ی دوران کودکی ما) رهبریت این رقص ها را بر عهده داشت فضایی لذت بخش را برایم فراهم کرد.

البته تمام این ها را باید در کنار این بگذارم که " یک نفر" که خودش می داند کیست و من روز ها بود که به قول ترانه ی زیبای  "همیشه غایب" +دانلود فریدون فروغی که می خواند: (یک نفر می آد که منتظر دیدنشم / یک نفر می آد که تشنه بوئیدنشم ) منتظر دیدن و بوئیدن اش بودم!   در نهایت  روز  گذشته یعنی دو شنبه ۷ اردیبهشت  سال ۱۳۸۸ آمد و   ثابت کرد که می خواهد فصل آشنایی ما تا ابد سبز باقی بماند!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:37  توسط فواد شمس  |