تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

"سید خندان" اصلاحات کنار رفت. فردی موسوم به محمد خاتمی که گویا روزگاری رئیس جمهور اسلامی بوده است  در طی یک دوره ۳ ماهه  که به صورت "پریودی" مواضع سیاسی خود را عوض کرده بود در نهایت از حضور در انتخابات انصراف داد.

وی که گویا در ابتدا تردید داشت که در انتخابات حضور یابد البته  بعد از آن که میلیون ها "اس ام اس" "کامنت" "شعر و ترانه" " نامه ی عاشقانه" و.... از طرف موج سومی ها  برایش فرستاده شد"پارمیدای"۱ اصلاح طلبان راضی به حضور در انتخابات شد.   در این جا بود که وی دچار تدبیر شد۲  و در انتخابات حضور پیدا کرد و البته سریع هم به سفر رفت. اما این "سید خندان" و پارمیدای گرامی چندان هم که می گویند راسخ نیست و در نهایت بر اساس مصلحت اخلاق گرایانه انصراف قطعی خود را از انتخابات ریاست  جمهوری اعلام کرد تا جماعت بسیاری از کسانی که  برخلاف وی دوست دارند "راست گویانه" سخن بگویند را در غم و اندوه فرو ببرد.

محمد خاتمی به دروغ ( تاکید می کنم ده ها بار دیگر هم حاضرم تاکید کنم)  به دروغ می گوید به اسم اخلاق از عرصه انتخابات انصراف داده  است. اما  بحث در این جا درست منافع طبقاتی است. آن طبقه ای که بازگشت خود را به قدرت در گرو آمدن خاتمی می دید اکنون بی سر پناه شده است.  خاتمی دروغ می گوید که به اسم اخلاق مداری از انتخابات انصراف داده است بلکه باید به راستی اعتراف کند در هراس از نداشتن پایگاه مطمئن اجتماعی ـ طبقاتی مجبور به انصراف از انتخابات شده است. نزدیکانش به "راست" تاکید دارند که منافع شان به خطر افتاده است.

 برای همین هنوز ضجه و ناله سر می دهد و نسبت "میر حسین موسوی" را با اصلاح طلب ( بخوانید نئولیبرالیسم به سبک ایرانی) می پرسد.

اما این کودکان عالم سیاست مغز هایشان  کوچک تر و افق دیدشان کوتاه تر از آن است که بدانند مسئله نه خاتمی  است نه مخالفت رهبری، نه نارو زدن میر حسین موسوی! و  نه غیره... مسئله آن است که در جهانی که نئولیبرالیسم کذائی  و برنامه هایش رو به انحطاط گذاشته است آخرین سنگر سرمایه داری  بازگشت به همان آموزه های "کینزی" و سرمایه داری دولتی است در این جا است که راز بازگشت میرحسین موسوی رمز گشایی می شود.

در واقع این مسئله تنها در ایران رخ نمی دهد اندکی به اطراف نگاه کنید. آمریکای جنوبی را بنگرید که یک به یک دولت های  نئولیبرال اش سقوط می کنند،  یونان را بنگرید که در آتش خشم کارگران و جوانان اش می سوزد و فرانسه و آلمان و.... را بنگرید و....

اما مسئله درایران اندکی متفاوت است به همت بی دریغ همین اصلاح طلبان کنونی در سرکوب جنبش های مردمی ـ کارگری در دهه بعد از قیام ۵۷ و  در نبود یک آلترناتیو قوی چپ و کارگری و آزادی خواه بار دیگر خود حکومت اسلامی آلترناتیو خویش را تولید می کند و نارضایتی طبقات محروم جامعه را به وسیله ی یک نیروی خودی که  شاید اندکی بتواند خواست های طبقه کارگر  و محرومان جامعه البته به قول خودش  "مستضعفین" را تامین کند.

نکته جالب تر این  داستان اما این است که "سید خندان" بازی ما در این عرصه صرفا همه را خندانده است. روزگاری که وی به عطاب به دانشجویان معترض می گفت: " می دهم از سالن بیرون تان کنند" به پایان رسیده است هم اکنون  آن سالن تبدیل به صحنه تئاتر کمدی شده است که همه ی ما با هم به "سید خندان" می خندیم!

پا نوشت:

 ۱- در یکی از کامنت هایی که برای حمایت از خاتمی  در سایت موج سوم گذاشته شده بود وی را با " پارمیدا"  مقایسه کرده بودند.

۲-  خاتمی در زمان اعلام حضورش در انتخابات  در اظهار نظری شگفت انگیز گفت تاکنون تردید نداشته است بلکه تدبیر داشته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط فواد شمس  | 

۱- نمی دانم این چه رازی است که زمستان های زندگی من بسیار طولانی و سرد تر و تاریک تر از زمستان های زندگی بقیه است.  در کنار آن ایام عید و بهار هایم هم واره پر از اندوه و غم و تنهایی است. چند سالی است که مزه عید را نچشیده ام، چند سالی است که در آستانه عید بدترین و وحشتناک ترین اتفاق ها برایم افتاده است. چند سالی است که در نزدیک های عید همه من را رها کرده اند. اما امسال اندکی زمستان  و عیدم متفاوت تر از سال های قبل بود.

۲- خوش بختانه امسال اتفاق های خوبی برایم افتاد و آدم های خوبی در اطرافم پیدا شدند و از همه مهم تر این که زندگی ام به یک روال عادی افتاده است.  چند نفر از این آدم های خوب که زندگی سرتاسر رنج و درد را برایم تحمل پذیر تر کرده اند  را در این جا نام می بریم.و عید را بهشان تبریک می گویم.

۳- از اتاق محل زندگی ام شروع می کنم.  ۲ تا از هم اتاقی هایم که در این ۵-۶ ماه زیباترین لحظات را با آن ها داشتم و با خندیدن ها، چای خوردن ها، شنا رفتن ها، مسخره بازی ها، پارمیدا گوش کردن ها، درس خواندن ها و از همه مهم تر" چیتگر" رفتن ها لحظات بسیار زیبایی با هم خلق کرده ایم. جا دارد همین جا در پیامی که هم اکنون از "آصف علی زرداری" به دستم رسید سال نو را به "حجت" و "احسان" تبریک بگویم.

۴- به احتمال قوی کسانی که من را از قبل می شناسند به هیچ عنوان باور نخواهند کرد که اکنون یکی از نزدیک ترین دوستانم در دانشگاه فردی است که  خود را یک " لیبرال مسلمان اصلاح طلب" می داند اما واقعیت این است که باوجود تمام اختلاف نظر هایی که با هم داریم، "وحید" یا همان "پرگار نویس مان" را خیلی دوست دارم. به همین دلیل در سال جدید اولین لینکی را که به وبلاگ های دیگران داده ام لینک وبلاگ وحید حلاج با عنوان"پرگار" است.

توصیه اکید می کنم ضمن خواندن وبلاگ "پرگار " حتمن بهش لینک هم بدهید.

۵- و اما از هر چیزی که بگذریم سخن گفتن از "برخی چیز ها" خوش تر است. همان "برخی چیز هایی" که شدیدا سعی می کردم در دلم بکشم شان اما گویا بهتر است در آستانه جوانه زدن دوباره زندگی بگذارم این احساسات در دلم جوانه بزند. البته در ایام تعطیلات عید که  آن "دیگری" را نمی بینم به یاد آخرین دیدار مان و آن لبخند "مونالیزایی اش" زمستون را سر بکنم. چون مطمئن هستم این بار هر اتفاقی که بیافتد، فصل آشنایی من با او تا ابد سبز خواهد ماند باقی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:31  توسط فواد شمس  | 

سن و سال  من آن چنان نیست که چندان خاطرات شفافی از دهه ۶۰ داشته باشم. اما به صورت نا خود آگاه هنوز سایه آن دهه سیاه بر زندگی من هم سنگینی می کند. دهه ۶۰ برای من همواره به رنگ خاکستری است و هیچ گاه برایم رنگی نبوده است.

برای همین است که هر آن چیزی که مرا به یاد دهه ۶۰ می اندازد به نوعی با رنگ خاکستری همراه است.  میر حسین موسوی برای من همواره مردی به رنگ خاکستری تیره بوده است. مردی که شاید در اذهان بسیاری از توده ها و یا همان به قول خودش مستضعفین! نمادی از روزگاران آرام و خوش از دست رفته  استیلای سرمایه داری دولتی استبدادی جمهوری اسلامی دهه ۶۰ باشد. اما برای من همواره نخست وزیری بوده است که شدید ترین سرکوب ها در دوران صدارت وی اتفاق افتاده است.

برای من بزرگ ترین سوالی که از میر حسین اکنون مطرح است، این است که  زمانی که اخبار اعدام های  تابستان ۶۷ را شنیده است چگونه  نیشخند زده است؟

اما در این میان نکته جالب تر آن است که در زمانه ای که اصلاح طلبان حکومتی  که گویا با خواندن  "پوپر" و جدیدا "هایک"  و غیره اندکی "فرنگی"  مسلک شده اند  جدیدا ریش شان را با ماشین " موزر" اصلاح می کنند و در سودای نئولیبرالیسم و سرمایه داری لجام گسیخته بوده اند، چگونه  بار دیگر به سردمدار سرمایه داری دولتی پناه برده اند؟

برای یافتن  ژاسخ به این سوالات عجله ای نیست لاقل ۳ ماه وقت داریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:3  توسط فواد شمس  | 

روزی فرا خواهد رسید که تمام روز ها روز زن باشد، تمام روز ها روز انسان باشد. چون تمام جهان را را به کف خواهیم آورد اگر زنجیر های مان را از دست بدهیم.  روزی فرا خواهد رسید که زمین برای همه ی ما باشد و نان و عشق را به تساوی قسمت کنیم.

این روز زمانی فرا خواهد رسید که به جای

 " مردان پیر، سرمایه دار زشت"،  " زنان جوان کارگر زیبا " جهان را اداره کنند.

روز جهانی زن را به تمامی زنان زیبای کارگر که  با تمام وجود دوست شان دارم تبریک می گویم.  چون تنها راه رهایی انسانیت و  نجات زمین  در دستان پر توان آنان  است که با همان دستان، چرخ زندگی را می چرخاند.

 روز جهانی زن  امسال را خصوصا به زنان جوان کارگر در سرزمین های اشغالی فلسطین که از طرف مردان احمق  اسرائیلی و حماسی تحت ستم هستند، تبریک می گویم.   به امید رهایی آنان  و تمامی زنان و مردان جهان!

برگرفته از سایت انگلیسی جبهه خلق برای آزادی فلسطین

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:41  توسط فواد شمس  | 

زمانه ای فرا رسیده که حتی از دوست داشتن کسی و یا دوست داشته شدن از طرف کسی گریزان شده ای. زمانه ای فرا رسیده که تنها تنفر از "دیگری" را در دل می کاری و آن را هر روز آبیاری می کنی که نکند ناگهان عاشق اش شوی ....

اما در این زمانه شاید وقتی دیگر...  فرا برسد که " دیگری" را آن چنان دوست بداری که حاضر باشی هر شب با " دیگری" بخوابد و  آغوش تو تنها پناهگاهش باشد زمانی که "پریود" است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط فواد شمس  | 

۱- ابتدا صریحا بگویم  که با تمامی دانشجویان مبارز در داخل دانشگاه های ایران با هر نوع گرایش و موضع گیری سیاسی  با وجود تمام اختلاف نظر ها و عمل ها و تضاد های منافع و...  که با آنان دارم. احساس همبستگی می کنم و نه تنها زندانی شدن آنان و سرکوب شان را  به هر شکلی و با هر نام و وبهانه ای محکوم می کنم که هر آن چه که از دستان کم توانم برای آزادی شان بر می آید انجام می دهم. همچینن مقصر اصلی  در داستان های پیش آمده در دانشگاه های ایران در چند سال اخیر را  حاکمیت می دانم.  البته این امر چیز عجیبی نیست دولت ها هم واره ابزار سرکوب و سلطه بوده اند و دولت کنونی ایران نیز مشغول انجام  وظیفه ذاتی خود است.  این چند خط را در همین ابتدا متن نوشتم که از نوشتارم سو تفاهمی  پیش نیاید.  اگر انتقادی به دانشجویان  و هم دانشگاهی ها و رفقای خودم می کنم بدین معنا نیست که دستگاه سرکوب گر را می خواهم تبرئه کنم و یا وظیفه دفاع از حقوق ابتدایی و انسانی رفقای و دوستا دربند و محروم از تحصیل و سرکوب شده را از دوش خودم بردارم. به هیچ عنوان چنینی نیست و مباد!

۲- اما به نظرم این گزاره را هم که انتقاد ها را  در شرایط سرکوب بیان نکنیم و این نصیحت ها که الان وقت آن نیست که به هم گیر بدهیم!  الان باید متحد بود! الان باید بی خیال نقادی بی رحمانه  شد! را هم قبول ندارم. به نظرم درست در این لحظات فرود جنبش دانشجویی در لحظاتی که داریم سرکوب می شویم و در لحظاتی که رخوت و سستی سرتاسر بدنه دانشجویی را گرفته است باید تلنگری بسیار محکم بخوریم تا شاید فردایی بهتر را در پیش رو داشته باشیم.

۳- سریع می روم سر اصل مطلب به نظر شرایط کنونی جنبش دانشجویی در ایران شبیه به چیزی مثل " رقص مرگ" است به ظاهر پرشکوه و زیبا  تحسین بر انگیز که بغض غرور انگیزی در گلو های ما ایجاد می کند و شور و هیجانی به ما می دهد.  ستاره ها و قهرمانانی را دوباره به عرصه آسمان و زمین این سرزمین می آورد.  ما در بیرون گود نشسته  برای آنان سرود می سراییم تحسین شان می کنیم فریاد زنده باد دانشجوی مبارز سر می دهیم.

اما این ها همه یک "رقص مرگ"  هرچند زیبا و شور انگیز بیش نیست و بسیار کوتاه و گذرا می نمایاند.

دو مثال ملموس مربوط به وقایع  اخیر می زنم، دانشجویان دانشگاه شیراز تجمع بزرگی برگزار می کنند همه رسانه ها پوشش می دهند همه فریاد می زنند چپ در دانشگاه نمرده است. زنده باد ها دوباره شروع می شود. اما چند روز بعد ده ها تن از بهترین و زبده ترین فعالانی که می توانستند در چند صباح آینده کادر های ورزیده ی یک بازوی دانشجویی برای جنبش  دگرگونی طلب ایران باشند به زندان افکنده می شوند و به همه ی شما قول می دهم که رفقای مان در دانشگاه شیراز از این سرکوب کمر راست نخواهند کرد. (لااقل در کوتاه مدت)ّّ

 دانشگاه پلی تکنیک که همواره به "رزم گاه" و سنگر آزادی در دانشگاه معروف بوده است با چند دسته زنجیر زن و سینه زن فتح می شود. بچه ها شرفتمندانه(تاکید می کنم شرافتمندانه) مقاومت می کنند اما ده ها تن از بچه ها را بازداشت  می کنند و به گمانم دیگر کسی در پلی تکنیک نمانده باشد که سیاسی باشد و تاکنون بازداشت نشده باشد. پلی تکنیک هم در عملیات والفجر "گمنام" فتح می شود.   " رقص مرگ" در دانشگاه ها با تدفین چند تابوت تکمیل می شود.

۴- در این جا نه کاری به آسیب شناسی جنبش دارم ونه دنبال دلیل می گردم که چرا اندک شده ایم که چرا هم دانشگاهی های ما در زمانه ای که بچه ها را به زندان می اندازند و دانشگاه را قبرستان کرده اندُ، همچنان به فکر مدل جدید لباس، مو،  ماشین،  موبایل، آخرین آهنگ ساسی مانکن و... هستند. در زمانه ای که ما مشغول کلی بحث های گنده گنده سایسی هستیم از تحلیل  رشد فزاینده فرهنگ مصرف گرایی و بی تفاوتی و بی خیالی در میان هم دانشگاهی های خود عاجز مانده ایم. در زمانه ای که ما مشغول این ها هستیم مسئولان عزیز امر آموزش عالی  به راحتی بومی سازی  را کلید زدند و فردا هم خصوصی سازی را کلید خواهند زد، تا دانشگاه مختص چند بچه پول دار بالا شهر تهران شود که دیگر خیال آقایان از هرگونه اعتراض و مبارزه و... نیز راحت شود.  فعلا با هیچ کدام از  این ها کاری ندارم تنها نکته آخر را صمیمانه و دوستانه به همه می گویم

۵- به نظر شخص من ماندن و استمرار بخشیدن به کار اجتماعی و سیاسی هر چند بی شکوه هر چند کم سرو صدا هر چند نحیف هر چند آرام آرام  اما رادیکال، به مراتب از ستاره شدن و  درخشیدن  یک لحظه ای در آسمان شب تار  جامعه و در نهایت به زودی خاموش شدن بهتر است.  دوستان عزیز فعال دانشجو! ماندن در میان بدنه اجتماعی دانشگاه  هر چند اگر لازم باشد اندکی سر خود را خم کنیم و اندکی سکوت کنیم به مراتب از "رقص مرگ"  بهتر است. بگذارید تابوت های شان را چال کنند، بگذارید عربده های شان را بکشند، اما  نگذارید صدای چکمه های شان آهنگ شور انگیزی شود تا شما را به "رقص مرگ" وادارد.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 10:32  توسط فواد شمس  | 

نمایش کابوس های "یک پیرمرد بازنشسته ی خائن ترسو "  حکایتی ملموس و واقعی از زندگی ۴ نسل از مردم جامعه ی ما است که بسیار دل نشین  روایت شده بود.

زمانی که نمایش را می بینید انگار وارد  یک خانه که شاید خانه خود شما باشد، شده ای. نمایش چندان عجیب و غریب نیست، بلکه بسیار آشنا هم می نماید. شخصیت ها همه آشنا هستند در همین نزدیکی ها  هستند حتی می توانند خود شما باشند یا مادر شما یا خواهر تان و یا برادرتان! و از همه مهم تر پدر شما!

این نمایش روایت زندگی روزمره نسل های جامعه ما است. پدر بزرگ هایی که آلزایمر گرفته اند و جای شان را خیس می کنند.

پدر هایی که در راه آرمان هایشان همه چیزشان را از دست داده اند نه تنها نتوانسته اند جهانی خوب برای مردم شان درست کنند بلکه فراموش کرده اند زن و فرزندشان جز همان مردمی هستند که قرار بوده است خوش بخت شان کنند.

مادر هایی که تمام ایثار و از خودگذشتگی هستند و در پیچ و تاب زندگی حتی شعر گفتن را فراموش کرده اند و خود را فدا کرده اند.

برادر بزرگ تری که به دنبال یک لقمه نان  حلال سگ دو می زند و البته ابی گوش می کند و سیگار می کشد و پنهانی برای مادرش سیگار می خرد.

خواهر بزرگ تری که ضربه عشقی خورده است. و خود را به ضرب و زور کار کردن و البته مقالا فمینیستی نوشتن سرگرم کرده است.

و البته شخصیت دو خواهر و برادر کوچک تر که بسیار به نسل ما نزدیک هستند. برادری که تنها به فکر موسیقی و عشق و حال و پارتی و ... است و خواهر کوچک تری که یو گا و مدیتیشن و نماز شب را با هم قاطی کرده است و از حیدر عمو اوغلو تا دکارت می خواند و حشیش هم می کشد.

نکته جالب تر این تئاتر روایت چند خطی و تو در توی آن بود که بسیار زیبا توانسته بود حس  پیچیدگی به داستان بدهد اما در عین حال توانسته بود مخاطب را جذب کند و او را به هیجان بیاورد و البته در کنارش توانسته بود خوب این روایت های چند خطی را با هم ترکیب کند. 

در کل به نظرم این تئاتر را باید لااقل یک بار دید. تا لااقل یک بار هم که شده با این نسل های سوخته ارتباط جدی برقرار کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط فواد شمس  |