تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

همیشه از واژه امنیت می ترسم. امنیت برای من مترادف با از دست دادن همه ی چیزهایی است که در زندگی می تواند به آدم آرامش و رفاه بدهد.

در طول تاریخ همیشه به نامامیتی "آزادی"، " رفاه"، " عدالت"، " برابری" و.... را قربانی کرده اند.  منادیان امنیت در اجتماع همیشه  زندگی انسان ها را زهر کرده اند. ساده ترین تجربه ای که  به احتمال خیلی زیاد تمام شما آن را در ذهن دارید و هر روز با آن مواجه هستید ماشین های پلیس و  نیرو های امنیتی است که با دیدن شان در خیابان های شهر احساس نا امنی می کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:48  توسط فواد شمس  | 

زخم هایی در زندگی انسان است که همواره در حال تکرار شدن است. اشتباهاتی که همیشه مرتکب می شویم. اما این بار نمی خواهم فراموشش کنم و نمی خواهم ببخشمش تا دیگر تکرار نکنم.

تا دیگر رنج را تجربه نکنم. البته در کنار آن شاید دیگر نباید "خواستی" داشت  تا دیگر رنج نکشید. رنج با "خواست" و "مطالبه" آغاز می شود چون در این جهان  تا زمانی که تا حد زیادی قوی نشوی آن هم با معیار های مسلط جامعه نمی توانی به خواست هایت برسی در نتیجه رنج می کشی و این رنج تا آخر عمر عذابت می دهد و این عذاب رهایت نمی کند. در نتیجه بهتر است از اول خواستی نداشته باشی!

من هم از ابتدا اشتباه کردم که  برخی خواستها را داشتم  که تنها نتیجه اش همانا رنج کشیدنم بود. الان هم سعی می کنم فرامخوش نکنم و نبخشم تا تکرار نشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:50  توسط فواد شمس  | 

زمانی است که برخی از عکس ها آدم را به باز اندیشیدن در خیلی چیز ها وا می دارد. رئیس جمهوری از کشوری آمده است که روزگاری در جنگل هایش چه گوارا می خواست جهان را تغییر دهد و اکنون دو زانو در کنار کسی نشسته است که در دانشگاه های ایران دوستداران چه گوارا را  در ب و داغان کرده است و با هم افطاری می خورند.

در این جا است که در خیابان ولی عصر هم رستوران "چه" شما را به صرف افطاری دعوت می کند. این جاست که این همانی مذهب و سرمایه داری را می بینیم  زمانی که "چه" هم تبدیل به "سوژه" پول در آوردن رستوران ها و یا تبلیغات یتیم نوازانه ی قدرتمدارن می شود. آن هم در ماه ضیافت الهی!

خیابان ولی عصر- شهریور ۸۷- فواد شمس

در ماهی که روزه داران که بر سر سفره الهی نشسته اند برای احساس همدردی با گرسنگان روزه داری می کنند اما اگر گرسنه ای برای سیر کردن خود در خیابان های شهر لقمه ای بخورد قطعا به وسیله  ی این "نشستگان بر سر سفره ضیافت الهی" شلاق می خورد!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:56  توسط فواد شمس  | 

سريال هاي شبانه قرار است نيروي كار شما را براي كار روزانه فردا "بازتوليد" كند.  هر شب در منزل  علاوه بر  اين كه نيروي كار بدني و يدي شما بازسازي مي شود بايد نيروي فكري و ذهني شما نيز بازسازي شود. البته در اين جا "بازسازي" به هيچ عنوان بار معنايي مثبت ندارد.

فيلم ها و سريال هاي هر شب تلويزيون هم اين كاركرد را دارد. و ترانه ي مادي در اين ميان كاركردي فرا تر نيز دارد. گويا قرار است كه يك حس نوستالژيك در ما برانگيخته شود. آن هم به زور و ضرب صداي هميشه دلنشين و بازي سرتاسر احساس و سنگين هما روستا!

حس نوستالژي از مادرانه هايي كه هيچ گاه تجربه شان نكرده ايم. مادرانه هايي كه در يك خانه باغ بزرگ  در حضور مادربزرگي با اصل و نسب به دنبال اش بگرديم و البته كودكان و جواناني كه اندكي غير سر به راه شده اند اما در نهايت به راه راست هدايت مي شوند.

 ترانه ي مادري اما  هيچ  حس نوستالژي در نسل ما كه از مادر تصوير زني خسته و رنج ديده كه در حال ظرف شستن و رخت شستن آن هم نه در خانه هاي چند هزار متري كه در خانه هاي 40 تا 50 متري در ذهن دارد بر نمي انگيزد. تصويري از مادراني كه براي  چند كوپن بيشتر كار مي كردند و همواره در صف بودند. اين است تصوير كودكي ما از مادران مان و ترانه هاي غمگينانه ي آنان!  ترانه مادری واقعی ما بیشتر آن چیزی است که در  آهنگ زیبای " ما مرد نیستم" شاهین نجفی از مادر برای مان تصویر می کند. مادری که شبیه قابلمه و قوری است برا ی مان!

ترانه ي مادري قرار است ما را سرگرم كند كه تا حدي نيز موفق است با طرح معما هاي آسان حل شونده و گره هاي نه چندان پيچيده ي داستاني  در هر آخر شب  قبل از خواب ذهن خسته ي ما از كار هاي يكنواخت روزانه را اندكي نوازش مي دهد.

ترانه ي مادري كپي برداري اندكي ماهرانه تر از فيلم هندي است. فيلم هايي كه ناگهان زندگي 3 نسل از انسان ها را در چند ساعت به ما نشان مي دهد و كلي داستان  و حکايت پند آموز در دل آن نهفته است. ترانه مادري از اين جنس است  و البته  پايان بندي آن سرتاسر هاليوودي   مي شود. همه چيز به خوبي و خوشي و زيبايي به پايان مي رسد و انگار ديگر تمام مشكلات بشريت حل شده است. اما هاليوودي به سبك ايراين كه در انتها  آقا پويا لب هاي نغمه خانم را نمي بوسد بلكه بر دستان مادرش بوسه مي زند.

اين است  استعداد ايراني در لوث كردن تمام مفاهيم  حتي در لوث كردن امور سرتاسر لوثي چون سبك فيلم سازي هاليوودي و فيلم هندي!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط فواد شمس  | 

 تولد موسیقی هم زمان با کار بود. موسیقی آوای کار دسته جمعی انسان ها بود. انسان ها هم زمان که کار می کردند موسیقی دسته جمعی می خواندند.  موسیقی جزئی از کار و البته زندگی شان بود.

 زمانی که کار انسان از او بیگانه شده است موسقی نیز از او بیگانه است و تبدیل به امری خارجی می شود.  موسیقی خصوصا از نوع عامه پسندش تنها  وسیله ای است برای آن که  انسان خسته از کار روزانه، کاری که هیچ خلاقیت و آزادی و شکوفایی در آن نیست را دوباره سرحال بیاورد و نیروی کارش را بازتولید کند.

در این شرایط است که گوش دادن به آهنگ های "کروات" از "رضایا و آرمین"

و

آهنگ "پارمیدا" از " ساسی مانکن و حسین مخته" آن هم هر روز آن هم در شلوغی مترو معنا می یابد.

این جاست که اوج از خودبیگانگی انسان تا آنجایی پیش می رود که خودش را رها شده در این زندگی می یابد و به سیم آخر بی خیالی می زند.

شما هم گوش کنید و بی خیال باشید....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:22  توسط فواد شمس  |