
انسان به تعبیری حیوان ابزار ساز است. انسان با دست هایش ابزار را می سازد تا راحت تر و با بازدهی بیشتر از ابزار برای امورات روزمره اش استفاده کند. انسان ها تا آن جایی پیش رفته اند که برای شستن قسمت انتهایی بدن که جز ضرورت های روزمره شان است نیز ابزاری اختراع کرده بودند به نام:
آفتابه!
این ابزار نیز به مانند بسیاری از ابزار های دیگر به مثابه ی یک ابزار کمکی برای دست بود و هنوز نقش اصلی با دست انسان ها بود. اما گویا در دوران پسا مدرن قرار است که دست های انسان ها دیگر از کار بیافتد و ابزار ها جایگزین آن شود برای همین دیگر به آفتابه نیز نیازی نداریم.
برخی انگاره های علمی بر این اعتقاد هستند که انسان زمانی که با دست هایش شروع به کار کرد مغز اش هم تکامل یافت. اگر بخواهیم معکوس اش را در بیاوریم پس اگر دیگر از دست هایمان کار نکشیم احتمالا مغز هایان هم دیگر سیر تکاملی طی نخواهند کرد و شاید حتی به دوران میمون ها باز گردیم.
پس خداحافظی با آفتابه ها چندان مسئله ساده ای نخواهد بود.
نوع روابط و نوع ساختار فیزیکی این شهرها در شکل گیری مفهوم شهروندی بسیار موثر بوده است و در شکل گیری شهروند و مفاهیم و روابط وابسته به آن بسیار موثر بوده اند. در واقع این نوع شهر ها به شکلی بوده اند که افراد ساکن در آن با یکدیگر رودر رو رابطه داشته اند. میدان گاه های بزرگ که در آن انواع کنش های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و غیره انجام می گرفته است. از داد و ستد کالا ها تا تولید کالا تا اجتماع های سیاسی و کافه هایی که هنرمندان و سیاسیون در آن به بحث و جدل می پرداختند تا فاحشه خانه ها ...
اما با شکل گیری شهر های جدید در اواسط قرن ۲۰ تاکنون و به وجود آمدن خیابان ها و اتوبان ها این نوع روابط مخدوش شده است و در نتیجه مفهوم شهروندی نیز مخدوش شده است. اکنون مکان های زندگی انسان ها تجزیه شده و به همان نسبت تخصصی شده است. ( این موضوع خود مورد بحث بسیر است که بعدا به آن می پردازیم)
اما پارک ها در شرایط کنونی باز هم گوشه های از آن بورژ های سابق را به یاد ما می آورد. در یک طرف عده ای بازی می کنند و سرگرم می شوند در یک گوشه عده ای بحث سیاسی و اجتماعی می کنند در گوشه ای دیگر شاید اگر سایه ی سرکوب پلیس نباشد عده ای سکس بکنند... عده ای به داد و ستد مشغولند.... در واقع یک نوع روابط رودر رو و نزدیک که در یک مکان مشخص و به دور از عجله و سرعت حاکم در خیابان ها و اتوبان ها شکل می گیرد.
پی نوشت: کلا تجربه پارک برایم چند وقت جالب بوده است. در این دو هفته ای که بعد از ترک سیگار ورزش می کنم و زیاد پارک می روم تجربه های زیاد و جالبی داشته ام که به مرور به آن می پردازم و این متن مقدمه ای برای ذکر این تجربه ها است.
اما در كنار آن وقتي مي خواهي حافظه ات را هم قوي كني چه مي شود؟ واقعا يك رنج مضاعف است.
فعلا كه ما دست به گريبان اين موضوع شده ايم اگر راه حلي به ذهن كسي مي رسد به ما هم بگويد. هم مي خواهم حافظه ام تقويت شود و حافظه اي قوي داشته باشم هم مي خواهم بخش اعظمي از خاطرات اين چند سال را كه ازارام مي دهد فراموش كنم....
وضعيتي است به غايت خنده دار.....
تنها يك استثنا و يك مورد بود كه نظم را در باره اين دو گزاره عوض كرد و آن هم شعر هاي احمد شاملو بود.
به واقع الف. بامداد بود كه به من نشان داد كه گاهي هم مي توان واگان فارسي را هم دوست داشت و گاهي شعر هم مفيد است.
باز هم دو مرداد آمد و با هم امام زاده طاهر مهرشهر كرج و باز هم احمد شاملو و باز هم .....

