تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

فیلم "سینما پارادیزو" شاهکاری است در مورد عاشقانه های این جادوی  نیمه ی اول قرن گذشته ! نیم قرن اولی که  بنا به دیالوگ "آلفردو" در همین فیلم بین دو جنگ جهانی معنا می شد و  یا مثل فیلم کوتاه ساخته شده توسط "توتو" هم چون سرخی دریاچه ی خونی که گوساله ها از آن گذر می کردند و سرخی عشق!

سینما پارادیزو نوستالژی ما را بر  می انگیزد. نوستالژی که فرا زمانی و فرا مکانی است. حتی در نیمه اول قرن کنونی هزاران کیلومتر دور تر از سیسیل نیز ما را در بر می گیرد.

 این فیلم روایت عشق است  و کور شدنی دل پذیر از این عشق.  آلفردو ی پیر آن چنان عاشق فیلم و آپارات است که نهایتا کور می شود و تو توی جوان آن چنان عاشق  دخترک می شود که او هم کور می شود.

سالن سینمای  در این فیلم به مثابه ی یک عرصه ی عمومی است که همه گان در آن عاشق می شوند.  سالن این سینما مکانی است برای عاشق شدن که  البته نهایتا  در نیمه یدوم قرن گذشته که دیگر شاید عشق معنای سابق خود را از دست داده است باید فرو ریخته شود تا بهچجایش پارکینگ ساخته شود.

آلفردو نمی خواهد توتوی جوان به سرنوشت او که در راه عشق اش کور شد، دچار شود. در نتیجه  از او می خواهد دیگر به شهر کوچک و زیبای شان که عشق اش را در آن یافته باز نگردد و برود و عاشق کارش شود. عاشق سینما!

اما توتو از جوانی تا میان سالی اش نه تنها به خاطر عشق به سینما یش  عشق به دخترک را از یاد نمی برد بلکه به قول ماکز در  داستان زیبای " خاطرات روسپیان سودازده من"  "برای تسکین درد عشق اش  به سکس پناه می برد" و هر دفعه که مادرش تماس گرفته است،  زنی متفوت گوشی را برداشته است.                                                                 

این فیلم روایت گر عاشقانه هایی است که برای  رسیدن به یکی از آن ها باید از عشق دیگر گذشت.  این فیلم سر تا سر برانگیزننده ی تمام نوستالوژی های ماست. هرچند که به طور قطع تجربه ی های گذشته نسل ما در این بازه ی زمانی فعلی و در این مکان هزاران فرسنگ از تجربه ی آنان دور است، اما باز هم نوستالژی ما را بر می انگیزد.

صحنه های اول  فیلم که تکه های نگاتیو با به صدا در آمدن زنگ کشیش سانسور می شوند را با صحنه ی آخر فیلم که تمام آن بوسه های عاشقانه که به صورت نگاتیو های بریده بریده به هم وصل شده اند که به عنوان آخرین هدیه آلفردو به توتو است را با هم تداعی کنید، تا بار دیگر لذت این نوستاۀلوژی را درک کنید. نوستالژی که ما را فرا می گیرد و به دور دست ها می برد.

اما این نوستالوژزی از جنسی متفاوت است. نسل  ما که کودکی اش را در این تاریخ و این جامعه و گرفتار آمده در مناسبات اش تجربه کرده است. درکودکی مان  چیزی نداشته ایم که از دست بدهیم که اکنون  حس نوسالژی مان را برانگیزد.  ما نوستالوژی گذشته ی از دست رفته مان را در این فیلم نمی جوییم. ما نوستالژی چیزی که هرگز نداشته ایم را در این فیلم می یابیم و این لذت اش را چندین برابر می کند.

سینما پارادیزو  با آن موسیقی دل نشین و با آن ریتم آرام و عاشقانه اش ما را به دور دست هایی می برد که هرگز تجربه نکرده ایم. برای همین است که لذت بخش تر می نمایاند. ما را به سالن های سینما یی می برد که زندگی در آن جریان دارد. زندگی که هم چون فیلم ها زیبا است اما ماتجربه اش نکرده ایم. این نوستالژی لذت بخش ترین حسی است که تاکنون از دیدن یک فیلم به من دست داده است و شاید خود دیدن این فیلم برای ام خاطره ای نوستالوژیک شود.

فیلمی که نشان می دهد که بین عشق و سینما یکی را باید برگزید. هر چند من چندان عشق سینما نیستم  که در این دو گانه انتخاب گرفتار بیاییم اما به اجبار بین عشق و "خیلی چیز های دیگر" تاکنون آن "خیلی چیز های دیگر" را برگزیده ام اما "شاید وقتی دیگر...." عشق  بر گزینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:52  توسط فواد شمس  | 

زیاد اهل فلسفه و  این حرف ها نیستم. چون هم واره می اندیشیدم که فیلسوفان تنها جهان را تفسیر می کنند، اما مسئله بر سر تغییر آن است. اما چند وقتی است چندان به تغییر جهان  هم فکر نمی کنم و تنها در تفسیر آن گرفتار آمده ام.

در نتیجه گاهی به یاد شوپنهاور می افتم که فیلسوفی سیاه اندیش بود.

به نظر می رسد اکنون شوپنهاور جواب می دهد. در زمانه ای که زندگی ات تبدیل شده به حس انتظار ارضای میل هایت و بعد از آن حس کسالت از آن!

زندگی ام شده آونگی بین انتظار و کسالت. برای همین کسل تر از آن هستم که این متن را ادامه بدهم و در انتظار پایان این متن هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:29  توسط فواد شمس  | 

آریای عزیز من را دعوت به یک بازی اینترنتی ـ وبلاگی کرده است. در این بازی باید چند تا از دوستان وبلاگ نویست را معرفی کنی  و به وبلاگ شون لینک بدهی همین!

من ترجیح می دم دراین بازی، دوستان وبلاگ نویسی را به بازی وارد کنم که تاکنون ندیدم شان و دوستی ام تنها وبلاگی است با این دوستان! 

 دراین جا باید دانست که جهان مجازی در شریط کنونی خود وجهی از جهان واقعی است و بعضا مهم تر رفاقت در جهان مجازی نیز بهانازه رفاقت در جهان واقعی لذت بخش است.

اینم از رفقای ما:

م! عزیز که  نه تنها وبلاگش که با نام " حیاط خانه ی ما" می نویسدش جالب است. بلکه نظراتش نیز جالب است!

سهیل سجودی گرامی که در شهر زیبای رشت زندگی می کند و از رفقای خوب نادیده ام است و البته چند وقتی است که دچار "دگردیسی" ژرفی هم شده است.  شاید فرصتی شود به رشت هم بروم و ببینیم اش امکا فعلا وبلاگش را بخوانید.

کیانا  گرامی ! دوست فعلی و هم دانشکده  ای سابق ما که البته تا زمانی که ما دانشگاه می رفتیم ایشان را ندیده بودیم !

نمی دانم شاید ورودی بعد از اخراج من باشد؟!؟! اما وبلاگ  پر احساس اش و  البته کامنت هایش بسیار دوست داشتنی است. کلا در فضای مجازی بسیار دوست داشتنی است. 

 آن چنان بلند نظر است که همه ی ما را به پرواز کردن تشویق می کند پس " پرواز کن" را نگاهی بیاندازید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:27  توسط فواد شمس  | 

این چند روز همه جا سخن از فوتبال است.  اما هر گاه با اندکی تفکر به فوتبال می نگرم نا خود آگاه یاد آن لطیف ای می افتم که از قول قائم مقام معذول رهبری جمهوری اسلامی نقل می کنند.

 گویا شیخ  منتظری در نماز جمعه ای در دهه ۶۰ فرموده بودند : " آقایان نفری یک توپ به این بی چاره ها بدهید تا ۲۲ نفر مرد گنده دنبال یک توپ ندوند"

به واقع در این گفته ی ایشان حکمت های فراوانی موج می زنند. چون دقیقا دارد به نکته ی اساسی بازی اشاره می کند. تمام تلاش در بازی تصاحب و مالکیت پیدا کردن به توپ است و این جا توپ به مثابه ی ابژه ای است که ۲۲ نفر سوژه و یا بهتر بگویم میلیون ها سوژه را سر کار گذاشته است.  شیخ عزیز راه حل منطقی را یافته است به همه یک توپ بدهید تا حس مالکیت شان ارضا شود.

اما باید دانست که لذت فوتبال در همین بلاهت آمیز بودن آن است.  به واقع چرا ما هزاران کیلومتر دور تر برای برد  اسپانیا و روسیه خوشحال می شویم برای باخت ایتالیا و هلند ناراحت؟

چرا این همه مطلب در این باره می نویسیم چرا این همه هیجان؟ به نظر می رسد که نباید به دنبال هیچ دلیل منطقی برای این امر گشت که تملام تلاش ها باز هم به جمله حکیمانه شیخ ساده لوح مان باز می گردد در نتیجه همین طوری بدون هیچ دلیل خاصی از فوتبال لذت ببرید.

این جا است که گاهی با خود فکر می کنم که شاید این پست مدرنیست ها هم زیاد چرت و پرت نگفته باشند. فوتبال نشانه هایی از زیستن در عصر پست مدرن را به ما نشان می دهد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:9  توسط فواد شمس  |