دوست ناشناخته ای به نام آقای
آرش بهمنی در مطلب با عنوان"
فرزندان خلف رفیق استالین! "چند خطی نوشته اند که گویا بازتاب نوشته من "
احمدی نژاد تکامل یافته ی مصدق! در صحنه کمدی تاریخ" که البته جالب است که عکس ما را هم بزرگ گذاشته اند و تنها مانده بود زیرش بنویسد
"wanted! dead or alive "
حال فارغ از شوخی به نظرم تنها محصل کلام شان در همین دو گزاره خلاصه می شود:
۱- بنده و اکثر چپ های ایران فرزندان خلف استالین هستیم.
۲- جز اظهار تاسف برای من چیز دیگری ندارند بگویند.
قبل از پرداختن به این دوگزاره "نق نق" گونه ی ایشان باید بگویم بنده هیچ گاه مطالب آقای آرش بهمنی را نخوانده ام و چندان هم علاقه ندارم در این شرایط و الان وقت بگذارم که بخوانم و حتی اگر بگذارم بهتر می دانم نوشته های " گنده های شان" را بخوانم! نه چند وبلاگ نویس را و با آنان بحث کنم!
اما چون این مطلب را در مورد من نوشته بودند در نتیجه باید چند خطی توضیح دهم.
به نظر می رسد در مورد گزینه دوم باید بگویم ممنون از اظهار تاسف ایشان اما نیازی به تاسف خوردن نداریم. چون اگر واقعا به آزادی بیان اعتقاد دارند هر کسی می توان هرگونه که می پسندد بیان کند و احساست شخصی دیگران برای اش مهم نباشد. در نتیجه من هم بار دیگر ضمن تشکر از این حس " مادرانه ی" تاسف خوردن ایشان که نشان از رسوخ فرهنگ مردسالارنه در دوستان عزیز است. نسبت به حس ایشان بی تفاوت هستم و در بیان نظراتم چندان تاثیری ندارد و نظراتم را رک و راست تر بیان می کنم!
اما در مورد گزاره اول لطفا دقیقا بگویند از کجای نوشته های من دریافته اند ما با استالین نسبی آن هم از نوع نسبت " پدر" و " فرزندی" داریم ! و جدی تر از آن نیز از کجا دریافته اند که ما جز فرزندان " خلف " ایشان هستیم! این کار هم چندان کار سختی نیست! نوشته های استالین و نظرات وی موجود است و نوشته های من هم موجود است یک کمی وقت بگذارند به جای تاسف خوردن هر دو را با هم مقایسه کنند. البته لطفا به اصل منبع مراجعه کنند خود استالین نوشته هایش و عمل کردش! نه توهماتی که از استالین ساخته شده است. خصوصا میزان "میهن پرست " بودن استالین را در نظر بگیرند. و یا بحث نظر استالین در مورد تاریخ که سرتاسر با مارکسیم متفاوت است. برای نمونه نظر وی در مورد
این که " رشد نیرو های مولد" در تاریخ مهم است نه " مبارزه طبقاتی" که دقیقا همان حرفی است که در ۱۰۰ سال اخیر به زبان های گوناگون انواع طرفداران رشد سرمایه داری بومی در ایران زده اند. اگر هم سوادتان قد نمی دهد از آن " گنده تر" ها کمک بگیرید.
اگر هم علاقه داشتید قطعا برای تان نشان می دهم که اتفاقا دوستان "لیبرال ناسیونالیست" بیشتر از دیگران با تئوری های استالین سنخیت دارند.
اما به نظر می رسد بحث کردن و ایجاد یک بستر نقد " دیالکتیکی" امری فرا تر از زدن انگ های سیاسی این چنینی است وگرنه برای من هم کاری ندارد که شما را " فرزندان خلف هیتلر" بنامم یا "فرزندان خلف جرج بوش" و از این قبیل انگ های سیاسی اما فکر می کنم بهتر است روش دیگری برگزینید!
در آخر توصیه ام به آقای آرش بهمنی این است که به جای " تاسف خوردن" و گفتن کلیشه های رایج در " انگ زنی" سیاسی! اندکی دست به نقد جدی بزنند. من هم در خدمت تان هستم شما بنشینید همین نوشته قبلی من را یک بار دیگر با خون سردی بخوانید و به جای تاسف خوردن در نظر بگیرید که باید آن را " بی رحمانه" نقد کنید. بعد آرام آرام یاد می گیرید که به جای " نق نق " کردن و زدن انگ های این چنینی می توانید " نقد " هم بکنید.
پا نوشت:
دوست نادیده ام آقای بهمنی در ادامه مطلب شان چند نکته ای را گویا در جواب من ارائه داده اند. البته به واقع به نظر این بحث چندان اهمیتی ندارد چون سر جمع کل خوانندگان وبلاگ من و ایشان 3 رقمی هم نخواهد شد اما به رسم احترام به یک فرد دیگر که وارد دیالوگ هر چند با سبک خاص خودش شده است این چند خط را هم در پانوشت همین مطلب می نویسم:
1- آرش بهمنی در جای جای مطلب اش گویا خواسته است قوه ی طنز خویش را بسنجد برای همین بار ها از عبارت هایی که به خیال وی می تواند "تیکه" ای به من محسوب شود استفاده کرده است. در حالی که اگر به واقع بهتر مطالب گذشته من را می خواند می فهمید که من نه تنها هیچ عشق و علاقه ای به " خلق قهرمان ایران" و " یا انقلاب سرخ خلق ایران" یا گزاره های نظیر این ندارم بلکه خودم همواره به نقد این نوع دیدگاه ها که در ادبیات مرسوم سیاسی ایران به " سوسیالیسم خلقی " موسوم است پرداخته ام.
2- وی در ادامه تاکید دارند که نخواسته اند ما را فرزند خلف استالین بنامند و تنها تاکید کرده اند ما باعینک استالنین به موضوعات نگاه کرده ایم. اما باز هم من درخواست قبلی ام را تکرار می کنم لطفا این مشخصات عینک استالینی و هر چیز دیگر مربوط به استالین را به ما نشان دهند و نشان دهند کجای مطلب من با ان سنخیت داشته است؟ به نظر من اگر بر اساس آموزه های استالین می خواستیم رفتار کنیم که باید از بورژوازی ملی ایران در مقابل بیگانگان دفاع می کردیم. کمینترن در آن زمان بر اساس آموزه های استالین والبته بوخارین برای کشور های جهان سومی این نسخه را پیچیده بود که باید از سرمایه داران محلی خود در مقابل سرذمایه داری جهانی دفاع کنند . این جاست که درست نقد من نه تنها به سرمایه داری ایران که به چ÷ های ایرانی نیز باز می کردد که نقطه حرکت تاریخ را نه " مبارزه طبقاتی" که " رشد نیرو های مولد تاریخ" دانسته اند. البته این بحث به نظر مهم تر از آن است که شتابزده به آن بپردازم پس همین جا آن را رها می کنم.
3- اما در موررد آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود اگر آقای بهمنی به واقع مطالب من را درست دنبال کرده بودند در می یافتند که من با کمال احترامی که برای تمام آن چیزی که چپ گذشته ی ایران خوانده می شود قائل هستم اما هیچ سنخیتی بین خود و آنان حس نمی کنم و البته به خاطر همین خیلی هم از طرف دوستانی که با آن چپ احساس سنخییت می کنند مورد لطف قرار گرفته ایم!!؟ در نتیجه در این جا خود را در مقام پاسخ گویی به نقد های پقای بهمنی در این زمینه نمی بینم تنها به این نکته اشاره می کنم که اگر قرار به نقد آنان باشد بهتر می دانم آنان را هم جز همین ناسیونالیست های جهان سومی و تنها قسمت اندکی پیشرو تر جناح ملی مذهبی ایران بدانم در این کانتکس به نقد آنان بپردازم.
4- اما در مورد آزادی بیان! به نظر همین محدود کردن آزادی بیان در این گزاره که تنها "لیبرال دموکراسی" آزادی بیان می آورد و دیگر هیچ خود بزرگ ترین نقض آزادی بیان است. آزادی بیان یعنی هر کسی به هر شکلی که می خواهد خود را بیان کند ! وجود خود را آزادانه ابراز کند! و البته هیچ نیرویی فراتر از خود بیان مقابلش نباشد. تنها مرز آزادی بیان نقد متقابل است آن هم باز از جنس خود بیان! تنها چاقوی تیز نقد است که تضمین کننده ی آزادی بیان است. در نتیجه نمی توان یکی را به بهانه ی استالینیست بودن یا نژاد پرست بودن یا مخالف اصول دموکراسی محدود کرد. حتی نمی توان کسی را به جرم مخالفت با خود ازادی بیان از " آزادی بیان " اش محروم کرد. اما در مورد این که این موهبت را لیبرال دموکراسی برای بشریت به ارمغان آورده باید این نکته را توضیح داد که در طول تاریخ مدرن هیچ دست آوردی نبوده که بدون مبارزه و اراده جمعی انسان به دست بیایید. دموکراسی و آزادی بیان نیز محصول اخلاقیات خوب انسان ها طبقه متوسط یا بورژوا نبوده بلکه محصول مبارزه اکثریت انسان ها بوده است که طبقه حاکم را مجبور به دادن آزادی بیان کرده است در نتیجه هرزمان که فشار اراده ی جمعی انسان ها و طبقات فرودست کاسته شود به طور قطع آزادی بیان هم محدود تر می شود. مطمئن باشید که در جایی که هیچ مرزی جز سود بیشتر و بهره وری بالا تر کار وجود ندارد سخن از آزادی بیان و دموکراسیو فضیلت اخلاقیات طبقه متوسط و بورژوا خنده دار تر از همیشه است.
5- در آخر هم باردیگر تاکید کرده اند منظور من از نوشته " " را درنیافته اند. حال سوال این جاست که زمانی که ایشان هنوز منظور من را در نیافته اند چرا انواع اقسام گزاره های نا مربوط را به وسط بحث کشانده اند؟ یا باز هم به روش انگیزه شناسی دست زده اند! روشی که در چند خط بالاتر دیگران را متهم به آن می کند منظور من را انتقام از بورژوازی اخته دانسته اند. به نظر خود آقای بهمنی هم خنده دار نیست که من بخواهم با نوشتن چند خط که نهایتا 100 نفر هم خواننده ندارند از یک طبقه انتقام بگیرم؟ و خنده دار تر نیز این عبارت "تاکنون بارها وبارها مانع انقلاب سرخ خلق های ایران" است. آقای بهمنی من نم دانم شما برای چه وبلاگ می نویسید و برای ام هم انگیزه نوشتن شما مهم نیست اما مطمئن باشید که ما این قدر ها هم بی کار نیستیم که به منظور انتقام گیری وبلاگ بنویسیم. نوشتن برای من یک فرایند دیالکتیکی برای فراروی الز نوع تفکری است که اکنون دارم. من می نویسم که اتفاقا امثال شما پیدا شوند تا نقد کنند تا من هم جواب دهم تا شاید یک قدم در نوع فکر کردنم و تفسیر جهان مادی پیرامونم جحلو روم تا شاید روزی بتوان این جهان را آن گونه که بهتر می پسندم تغییر دهم. .
به نظرم می رسد آقای بهمنی تنها دارد تکرار یک بازی خسته کننده و بی مزه که چند اتهام و چند گزاره ثابت دارد را تکرار می کند. ما قبلا این بازی را به پایان برده بودیم. همان طور که گفته ام " گنده تر " هایتان این کار ها را کرده بودند . بهتر است به جای خواندن مطالب دست چندم مجله شهروند امروز و چند سایت و وبلاگ متعلق به لیبرالیسم وطنی لااقل همان نوشته های لیبرال های قرن 18 و 19 اروپا را بخوانند .
در آخر هم ممنون که برای ما احترام قائل هستید اما دسته بندی انسان ها به عاقل و غیر عاقل بسیار خطرناک است . لطفا برای جوهره ی وجودی انسان ها تنها به خاطر انسان بودن شان احترام قائل باشید حتی اگر به نظر شما احمق ترین انسان های روی زمین باشند.
6- تا زمانی که با پیش قضاوت هایی از این دست مواجه هستیم نمی توانیم به یک نقد متقابل مفید دست بزنیم تا زمانی که هر چیز خلاف جریان و مخالف نظرمان را سریعا با استالینیسم و عینک استالین و چند گزاره ی تکراری در فحش به حزب توده و فدائیان و.... خلاصه کنیم. تا زمانی که برای نقد مارکسیسم هنوز از متد فاشیستی " ایدئولوژی شیطانی" استفاده کنیم ویا از روش های تواب سازی مدرن قوچانی ها استفاده کنیم. راه به جایی نخواهیم برد. من پیشنهاد می کنم دست به نقد رادیکال بزنید به جای مائو و چاوز و شعائیان وغیره خود مارکس را بخوانید و نقد کنید آن زمان شاید بهتر حرف یکدیگر را فهمیدیم آن زمان شاید ما هم آگاه تر شدیم. ریشه ها را نقد کنید.