تبليغاتX
زیستن برای بازگفتن

زیستن برای بازگفتن

 در مورد فیدل که از نسل همان سبز گوشان خاستری است همواره حالتی دوگانه داشته ام. همیشه هم دوست اش داشته ام هم گاهی ازش متنفر می شدم. فیدل برای لااقل ۳ نسل از مبارزان اسطوره ای بوده است. اما فیدل برای من همیشه در هاله ی خاستری از ابهام و دود می بود  هم ان زمان که سیگار برگ می کشید  آن زمان که ترکش کرد.

فیدل رویایی من در زمانی شکست که نامه ی خداحافظی چه  گوارا را خواندم.  نامه ای که در آن قدرت سیاسی  را رها کرده بود تا قدرت واقعی که همانان نابودی هر گونه رابطه ی سلطه آمیز و قدرت آلود است را محقق سازد. اما فیدل را در کنارش نیافت. چه تنها شد.

اما نکته مهم این بود که این فیدل خاکستری فعلی و سبز زیتونی پیشین  هنوز آن قدر شجاع است که با میل و اراده ی خود از قدرت کناره گیری کند نه مرگ و نه آمریکا و نه هیچ چیز دیگر نتوانستند او را برکنار کنند خودش آگاهانه و آزادانه هر چند دیر  کنار رفت.

با سوسیالیسم مدل فیدلی هیچ گونه سنخیتی ندارم و اصلا مدل اش را نمی پسندم و احتمالا  اما فیدل را برای آن دوست می دارم که در عرض یک سال بی سوادی را ریشه کن کرد  از آن طرف کوبا بهترین خدمات پزشکی جهان را دارد از آن طرف نسبت به دیگر کشور های منطقه ای اش وضع مردم اش فلاکت بار نیست و خیلی چیز های دیگر...

اما سوسیالیسمی که من می خواهم با مفهوم رهایی و خود آفرینی انسان  و انسان مداری گره خورده که طبقه کارگر برای انسانیت فراهم می آورد این ها را در سوسیالیسم مدل فیدلی نیافته ام. اصلا کاری ندارم خلاصه هنوز می توان فیدل را دوست داشت مخصوصا الان بیشتر پس رفیق فیدل با احترام زیاد کلاه از سر بر می داریم و بهت خداحافظی می گوییم.

 

خداحافظ رفیق فیدل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:42  توسط فواد شمس  | 

به واقع در جامعه ی ما استعداد فراوانی در بومی کردن و ایرانیزه کردن تمامی پدیده های جهانی داریم. حتا عشق به عنوان جهان شمول ترین پدیده ی انسانی نیز از گزند این گند کاری شرقی ما در امان نیست.  به واقع استعداد نسل جوان ما بسیار از پیرمردان کودنی که همچنان سعی دارند رستم را به جای آرلوندیا لیلی و مجنون را به جای فیلم هندی به خورد ما بدهند، در به گند کشیدن مفاهیم زندگی اجتماعی بیشتر است.

به واقع برگزاری ولنتاین به سبک ایرانی بیشتر فرهنگ والای ۲۵۰۰ ساله مان را نشان می دهد تا به زور برگزار کردن "سپندارمذگان" یا  اسپندگان و مهرگان هر کوفت دیگری که یک "گان" به آخرش اضافه کرده اند، این دایناسور های مومایی شده ی آریایی ۲۵۰۰ ساله!

در مورد پدیده عشق تاکنون بسیار ورق سیاه شده است. من نمی خواهم بیش از این برای تعریف و جدل بر سر تعریف این عشق! انرژی صرف کنم. عشق یک پراتیک است. یک کنش آگاهانه جمعی. شاید بین مرد ها شاید بین زن ها و شاید بین مرد ها و زن ها و در شکل متداول اش بین یک مرد و یک زن! درست از جنس عمل است نه از جنس حرف! درست با دست اغاز می شود بعد به زان می رسد نه برعکس!

 عشق به اشتراک گذاردن بخشی از خود با بخشی از دیگری است. رابطه ای که در آن مالکیت و مرز معنا ندارد! این دو پدیدهای که  عامل فلاکت زندگی ما شده اند.

اما در ولنتاین به سبک ایرانی جامعه  ما عشق ورزیدن در چارچوب همان سنت های ابلهانه ای که هم مالکیت دارند! هم مرز! خلاصه شده است.  عشق ورزیدن تنها در انحصار مردان است و عشق ورزیدن تنها با خرید یک عروسکی که رنگ سرخ آتشینش از اخته بودن اش بیشتر به چشم می خورد معنا می یابد. گویا هر چه عروسک بزرگ تر باشد و لبخندش احمقانه تر ما عاشق تریم؟

عشق را دیگر در پستوی خانه ها  نه تنها نهان نکرده اند که پیدا هم نمی شود. عشق درست در وسط خیابان ها و پاساژ های پر زرق و برق در پشت ویترین ها باید جست. عشقی کالایی شده مثل تمام زندگی ما که تبدیل به کالا شده است مثل خود ما که کالا هایی هستیم برای فروخته شدن و خریداری شدن!

عشق را در کنار تیرک راه بندان دیگر تازیانه نمی زنند بلکه حراج کرده اند.

 

پی نوشت :

 

متاع عشق / جوجو                     ولنتاین پشت ویترین‌ها / نقد حال

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:34  توسط فواد شمس  | 

همواره اصل پایدار زیستن  همانا تغییر بوده است. اما گاهی تغییرات آن چنان شوک آور است که شاید در مقابل اش باید سکوت کرد وگرنه...

هیچ گاه نیاندیشیده ام که به هر قیمتی سخن بگویم در جایی که ناگهان  همه چیز واژگونه به نظر می رسد نه تنها نمی توان سخن جدیدی گفت بلکه همان حرف های تکراری هم برای ات عذاب آور است.

به هر قیمتی سخن گفتن نمی ارزد و وقتی عذاب آور تر می شود که دارند سخنانت را هدایت می کنند دارند با تو بازی می کنند در نتیجه بهتر است در بازی شرکت نکنی سخن نگویی و سکوت کنی...

و در سکوت ات بیاندیشی که چقدر و تا کجا می خواهی سخن بگویی مگر تو چقدر تاثیر گذار هستی حتی  در زندگی روزمره ات؟ باید اندیشید اندکی بدون هیاهو....

در این شهر که سروصدا زیاد است بهتر است برای چند وقتی به آوای قناری ها گوش دهی شاید این قناری ها تو را به فضای دیگری ببرند.

اما باید دانست که این سکوت از هزاران فریاد بلند تر است

پی نوشت: تازگی ها دارم می فهمم که جهان مجازی حتی می تواند هم پای جهان  واقعی گسترده باشد گوشه ی کوچک اش هعم همین سایت تخصصی قناری ها است یک نگاهی به آن بیاندازید. فقط نمی دانم چرا قناری ها حتی در فضای مجازی هم باز هم در قفس هستند قفس های آهنینی که حتی نمی توان ان ها را سوزاند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:13  توسط فواد شمس  | 

شاید باید پذیرفت که زندگی مان تنها در خیابان های سرد این شهر نیست بلکه اندکی هم دل هایمان سرد شده است. باید پذیرفت و همین پذیرفتن اش خود اولین گام است که بمانی تا باز هم بتوانی بگویی.

در این جا نکته ی مهم آن است که ماندن مان نباید به هر قیمتی باشد و از آن طرف گفتن مان هم به هم چینین! باید پذیرفت که زندگی مان یخ شده است هم چون شعر های مان . در جایی شمس لنگرودی گفته بود: " به نظر می رسد که همه چیز را باید از نو شروع کرد. گویا برای شعر باید تعریفی - تعبیری - دوباره دست داد. هنر ادامه زندگی است" (۱)

در این جا هم به نظرم می رسد که گفته ی شمس لنگرودی برای شرایط کنونی ما  و زندگی و گفتن های ما بسیار صادق است. پس بهتر است برای آن که بتوانیم زندگی کنیم و البته سکوتی مرگ بار هم نکنیم بازنگری کنیم و اندکی صبر و اندکی از خود گذشتگی. باید پذیرفت معنای زندگی خیلی ها عوض شده است و باید ما هم آرام آرام خود را تغییر دهیم که تنها اصل پایدار تاریخ همانا تغییر است.

در این فضا به نظرم باید شعر نوشید شعری به تلخی دود سیگار فروردین و به سردی همین یخ های کثیف کنار خیابان! شعری مثل این

" حالا همه چیز

رو به راه است

هیتلر

خودکشی کرده است

استالین

در کتابخانه ها مانده

و کابل

درست مثل روز اول خلقت

حالا همه چیز رو به راه است

فقط باید نشست

و در این آرامش

یک قوطی کوکاکولا نوشید

کوکایی یخ

همچون شعر"(۲)

شاید بسیار سیاه باشد. اما واقعیت را زمانی که سیاه ببینی آرمان هایت هر چند لرزان و فروریخته برایت روشن تر از گذشته خواهند بود.

۱- بخ همچون شعر - مجوعه شعر - داود مرندی- چاپ اول- تهران-انتشارات آهنگ دیگر-۱۳۸۲- قیمت ۷۰۰تومان- پشت نویس کتاب

۲- همان- صفحه ۲۶

پانوشت: واقعا که برخی کفتر بازان انسان های شریفی هستند اما گویا دوستان اندکی سوادشان را در عشق بازی با کفتر هایشان در کرج باخته اند!  چون" خواهان" را "خاهان" می نویسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:25  توسط فواد شمس  | 

اکنون که به این دو ماه گذشته نگاه می کنم واقعا برای ام هنوز شوک آور است. شوکی که به من و البته خیلی های دیگر وارد شد هنوز هم با وجود آزادی برخی از رفقای مان  تاثیرات منفی خودش را گذاشته است. به طور قطع این تاثیرات تا زمان های بسیار  دوری بر ما خواهد ماند.

در این شرایط به طور قطع می بایست به صورت جدی با دیدی انتقادی و جدی به شرایط نگاه کرد.  همان طوری که در طول این مدت بار ها تاکید کرده ام ما زندان و ضربات این چنینی را جزئی از دستگاه سرکوب طبقاتی می دانیم نه چیزی فروتر نه چیزی فراتر!

قطعا در زندگی روزمره مان که مناسبات اش مبتنی بر مناسبات موجود اجتماعی ـ طبقاتی است  تا زمانی که شرایط این گونه باشد یعنی همین مناسبات  نامطلوب اجتماعی - طبقاتی برقرار باشد وضع به همین منوال می باشد. ما نیز مجبور به مبارزه هستیم چون زیستن مان هر لحظه  همین مبارزه است. اما باید در حین همین زیستن درس هم گرفت. نباید اشتباهات خود را فرافکنی کنیم نباید به دنبال مقصر بگردیم بزرگ ترین مقصر همین شرایط زندگی کنونی است که ما را به این جا کشانده است.

بر همین مبنا همچنان فکر می کنم باید به  ضرورت زندگی اندیشید و وقتی زیستن مان ادامه دارد چیز های زیادی برای بازگفتن هم داریم اما نه از جنس گله کردن و دل خوری و... بلکه از جنس یافتن راه های بهتری برای زیستن.

امید وارم این توان را در خود داشته باشم که با یک بازنگری جدی و نقد جدی هر لحظه ی خود و البته دیگران بتوانیم  به زیستن و البته مبارزه گره خورده با آن ادامه دهیم و امیدوارم که دیگران هم به هر نحوی که خود می اندیشند این کار را بکنند.

تک تک رفقای تازه آزاد شده برای من  نه تنها مثل ۶۰ روز پیش عزیزند بلکه بسیار عزیز تر هم شده اند فارغ از این که آیا بعد از زندان همان قبلی ها هستند یا نه! 

 چون در یافتیم که چقدر زندگی جدی است و البته مبارزه برای بهتر زیستن در آن جدی تر و سخت تر و البته با دقت بیشتر! امید وارم عاقلانه تر و پخته تر رفتار کنیم. تا شاید خود و دیگران را دریابیم.

در این شرایط به نظر باید جدی به مطالعه پرداخت جدی جدی!

برای نمونه هم می توانید به این جا و این جا سر بزنید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:38  توسط فواد شمس  | 

واقعا نمی توانید تصور کنید چقدر خوشحالم. بالاخره بعد از ۶۰ روز علی و کیوان و تمام بچه های زندانی تازه آزاد شده و .... بار دیگر بازگشتند.  بعد از مدت ها دوباره در بسیباری از خانه های سرد هرمان گرمای وجود ستاره های دربندمان را احساس کردیم.

اما از آن طرف هنوز بسیاری دربند هستند. ستاره های بشسیاری هنوز پشت دیوار های بلند و سیاه محصورند.

واقعا بسیار سخت است این دو حس را با هم داشته باشیم. اما در این روز ها باید تحمل کرد باید این دو حس را با هم داشت. و باید تلاش کرد. هنوز  خیلی لاز بچه ها دربند هستند. باید برای آزادی آنان نیز تلاش کرد. این تازه آغاز راه است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:31  توسط فواد شمس  | 

زمانی رنگ سبز زیتونی نمادی بود از عشق، شور، مبارزه، رهایی و... اما هر لحظه این رنگ رو به سوی خاکستری شدن می رود. آری جرج حبش نیز به نسل خاکستری ها پیوست.

در شرایطی که اکنون نوار غزه بار دیگر نماد از آتشفشان خشم انسان ها شده است ناگهان مبارز دیگری از نسل آتش گلوله و خشم و عشق و مبارزه و جنگ چریکی و... می میرد. اسطوره ی عصیان دیگری خاموشی می گیرد.

با وجود تمانم نقد هایی که به سوسیالیسم نارسای جرج حبش می توان وارد کرد. با تمام نقد هایی که به کنش گری مبارزاتی وی و هم نسل هایش می توان وارد کرد اما..... جرج حبش برای ما! برای نسل بی آرمان کنونی ما! یکی از اسطوره ها و نماد های آرمان گرایی بود.

جرج حبش و هم نسلهای او، زیتونی پوشانی بودند که  در حافظه ی تاریخی نسل ما اندک اندک دارند خاکستری می شوند. برخی در زمانی که زنده اند خاکستری شده اند. از مبارزه دست شسته اند آرمان گرایی را به کناری نهاده اند یا افتضاح تر از آن از سر استیصال در پشت مرتجع ترین گروه ها سنگر گرفته اند. اما جرج حبش از این دسته نبود.

در این شرایط حساس نوار غزه اما نمی دانم که مرگ جرج حبش تاثیری بر فاجعه ی رخ داده در غزه دارد یا نه؟ اما می دانم اگر نسل امروز اندکی به اندازه ی نسل جرج حبش ها آرمان داشت اکنون ما زنده زنده خاکستری نمی شدیم و کودکان غزه و حیفا و .... زنده زنده خاکستر نمی شدند.

تنها مرگ بود که می توانست جرج حبش زیتونی را خاکستری کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:34  توسط فواد شمس  | 

 

گفت وگوی شهروند با فواد شمس از فعالان دانشجویی در ایران

...
 
22-01-2008
 
 

این شعله خاموشی نمی گیرد!


فواد شمس متولد 1365 است، یعنی 21 سال دارد ولی با تمام جوانی اش، هم و غم خود را صرف جنبش دانشجویی و آزادی دوستان دربندش کرده است.

فواد دانشجوی اخراجی رشته علوم اجتماعی دانشگاه علامه است. از سال 83، سال ورود به دانشگاه، جذب فعالیت های سیاسی و دانشجویی شد و تا زمان اخراج از دانشگاه در سال 85 در قالب فعالیت های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در کانون ها و نشریات دانشجویی فعالیت داشت. بعد از آن نیز در برخی روزنامه ها، مجلات، سایت های خبری سیاسی و عرصه ی وبلاگ نویسی به فعالیت پرداخته است. برای آشنایی بیشتر با او می توانید به وبلاگش با نام "زیستن برای بازگفتن" bazgooftan.blogfa.com مراجعه کنید.

گفت وگوی شهروند با فواد شمس درباره وضعیت دانشجویان در بند و تلاش های انجام شده برای رهایی آنان را می خوانیم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:20  توسط فواد شمس  | 

تقدیم به امین قضایی بافنده ای دربند!

به جرات می توانم بگوییم یکی از بهترین وبلاگ هایی که همواره می خواندم و همواره در این آشفته بازار حرف جدیدی برای گفتن داشت. بافنده ی امین قضایی بود.

امین به واقع یک نابغه بود. کسی که هرگز نمی خواست در میان گوسفندان به آرامی حرف چوپان گله را گوش کند. اکنون چوپان گله برای رام کردن این بافنده سرکش سگ هاری را به جان اش انداخته است.

اما من مطمئن از آن هستم که امین قضایی این بافنده آن چنان تومار آن سگ هار را به هم می بافت که تا آخرش به یادش بماند.

امین منتظرت هستیم تا بیرون بیایی و باز هم برای مان ببافی!

تا با بیژن و محمد و مصطفی و سروش ها و مهدی ها و بهروز ها و مرتضی ها و آناهیتا و بیتا و.... همه با هم برای مان بگویید از آن جا البته با همان لحن محکم و تمسخر آمیز همیشگی تان!

آخرین اخباربچه های زندانی  را در آوای دانشگاه بخوانید

آخرین اخبار جنبش های اجتماعی  را در سلام دموکرات بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:30  توسط فواد شمس  | 

نوار غزه همیشه برای من به مثابه ی شرافت مقاومت مطرح بوده است. در جایی که متراکم ترین نقطه ی کره زمین از لحاظ جمعیت است. جایی که انسان هایش متراکم ترین خشم و ستم را دارند. جایی که برای  ام در طول تاریخ نمادی بوده است از شرافت مقاومت!

حال این شرافت را لکه دار کرده اند. آنانی که برق و آب و.. بر انسان ها می بندند در کنار آنانی که انسانیت را از مردم نوار غزه دزدیده اند. مردم نوار غزه زیر چکمه ها دو توحش دارند جان می سپارند و ما داریم نگاه می کنیم؟

هنوز هر وقت یاد غزه می افتم تصویر  راهپیمایی بزرگداشت "ابو علی مصطفا " که از رهبران چپ فلسطین بود برایم تداعی می شود. بزرگداشتی که لاقل صد ها هزار نفر در آن شرکت کردند. تصویر مروان برغوثی و جرج حبش ها!

نه نمی خواهم باور کنم که اکنون یک مشت متوحش بنیادگرا نماد مقاومت در غزه هستند. نه نمی خواهم باور کنم که حماس دولت مردمی شده است؟ این اوج بد بختی است. هنوز مصاحبه آن زن فلسطینی "با زیر نویس انگلیسی" در فرودگاه غزه در کانال بی بی سی در ذهنم هست که می گفت :" اسرائیلی ها ۵۰ سال نتوانستندما را از غزه بیرون کنند اما حماس توانست"

آیا شرافت مقاومت مردم فلسطین را اینان لکه دار کرده اند؟ آیا باید اجازه دهیم شرافت مقاومت دیگر مردم خاورمیانه را نیز لکه دار کنند؟

واقعا جهان وحشتناکی است. جهانی که برخی برای مقاومت جلوی امپریالیسم به مرتجع ترین گروه ها پناه می برند... یعنی ما این قدر بی پناه شده ایم.

تنها نکته ای که هنوز به آن امیدورم همین کودکانی هستند که شمع افروخته اند و کارگرانی که شاید روزی با اعتصاب خود ماشین جنگی اسرائیل و البته امپریالیسم جهانی را از کار بیاندازد... آیادر پناه این شمع های روشن امیدی هست؟

 

پ.ن: آخرین اخبار بچه های زندانی را در آوای دانشگاه بخوانید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:51  توسط فواد شمس  |